تبليغاتX
تازگی

تازگی

در دنیای امروز همچون گذشته باید به دنبال اندیشه ها . معرفتها و افکار تازه بود تا...

سلام دوستان تازه تازگی

30 روز از بهار گذشت

من که ...

امیدوارم شما ...

 

تو این 30 روز از حافظ گفتیم و از مولانا ، از فروغ و از پروین ، از نیما و از پروانه ، از بابا طاهر و فرخی یزدی ، از فریدون مشیری و از شاعران افغان و از خودم و از ...

تو این 30 روز باز همراه بودید و به من آموختید ، درس زیبای همدلی را .

 

از همه شما ممنونم :

 

ازمریناز عزیز با : 87 نظر - از امیر مهربان با : 47 نظر - از نازنین بزرگوار با: 38نظر

سعیده عزیز با : 30 نظر   -   محسن آزاد با :  29 نظر  -  واژه دلنواز با  : 26 نظر

دیدار روح افزا با : 20 نظر  - پویان آشنا با : 18 نظر  -  رحیم دل آرام با  : 13 نظر

بهروز مهربان با : 12 نظر

 

و نیز از محمد ، علی صریحی ، پریا ، بیتا ، مهراوه ، عمو محمود بزرگوار ، ایلیا ، نیلوفر ، فرنوش ، مهسا ، مریم ، احسان ، مجتبی ، مینا ، صهبا ، رزا ، الیما ، فرشته ، کاوه ، محبوبه ، مهدی رهبر ، ندا ، مجتبی ، احسان ، حمید ، عاصفه ، رضا اولادی و بهاره عزیز که هر کدام با 9 تا 1 نظر من رو تازه کردند .

( در مجموع 420 نظر !!! )

 

از همه شما ممنونم .

 

می دانم که این تنها ظاهر همراهی شماست ، از همراهی وجود تازه شما با تازگی شرمسارم ، من واقعا قابل این همه محبت نیستم .

 

از همه آنهایی هم که آمدند و خواندند و به هر دلیل صلاح ندانستند تا به ظاهر ، سلامی از خود نثار تازگی کنند ممنونم ، در حد لیاقتم ، پیام ننوشته ، اما دلنشین همه آنها را هم ،  شنیدم و از آن لذت بردم و ...

 

باز هم در اردیبهشت از ادبیات خواهم نوشت ، از شاملو ، از رهی معیری ، از سهراب ، از شهریار ، از مهدی سهیلی ، از سیمین بهبهانی ، از حمید مصدق ، از اخوان ثالث ، از عطار ، از خیام ، از رودکی ، از فردوسی ، از ...

 البته به گونه ای تازه تر ،

سعی می کنم  هفته ای سه روز ( شنبه ، دوشنبه و چهارشنبه ) صبح ها تازگی رو تازه کنم و به شما سلامی به لطافت بوی باران تقدیم کنم ، اینبار پیوند شعر و اجتماع ، شاید به گونه ای ملموس تر و شفاف تر ، شاید ...

همه تلاشم رو می کنم ، امیدوارم هنوز لیاقت شنیدن صدای شما رو هم داشته باشم .

امیدوارم ...

 

وای که چقدر دوست دارم برقصم !!؟؟؟

اما ... :

 

به دست بوسی بزرگ نی نواز تاریخ ایران !!! ، مولانا جلال الدین می رم ،

 باز با من سخن میگه ،

 این بزرگ عاشق دلداده به همه ما اینجوری میگه :

 

رقص آنجا کن که خود را بشکنی

پنبه را از ریش شهوت بر کنی

رقص و جولان بر سر میدان کنند

رقص اندر خون خود مردان کنند

چون رهند از دست خود دستی زنند

چون جهند از نقص خود رقصی کنند .

 

من هوس رقصیدن کرده ام !!!؟

خیلی وقته که نرقصیدم !!

 کاش ...

فردا ،  جمعه ، ساعت 10 صبح ، منتظر دیدن همه شما دوستان تازه ام .

 

تازه باشیم   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:40  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازه تازگی

 

آخرین سه شنبه فروردین ماه هم آمد و من هنوز ...

امیدوارم که شما تازه باشید و هر روز به بوی خوش عطر بهار مترنم تر و دلگشاتر.

 

چند روز پیش سه دو بیتی از بابا طاهر بزرگ نوشتم که حداقل در ظاهر مورد توجه همه همراهان تازگی قرار گرفت .

تو اون روز امیر عزیز تذکراتی رو به من داد که باعث شد من کمی در مورد دوبیتی و رباعی مطالعه بیشتری بکنم  .

تو مطالعاتم به چند نکته تازه و چند رباعی و دو بیتی تازه و تکان دهنده بر خوردم که امروز دوست دارم اونها رو به شما هم تقدیم کنم و شما رو در لذت همراه شدن با اونها شریک کنم !!!

 

1-  از نظر محتوایی بیشتر کارهایی که در این دو قالب تا امروز می بینیم ، به خصوص کارهایی که در چارچوب ادبیات کلاسیک ما می گنجند ، به این گونه اند که : دوبیتی های ما اغلب ساختاری عاشقانه دارند و رباعی ها نیز اغلب در بستری برای بیان مفاهیم فلسفی و پند و اندرزهای اخلاقی ، و البته برای شکایت از بی وفایی دنیا ، سروده شده اند  .


همین روش در ادامه کار سراینده های امروزی نیز قرار دارد ، برای مثال در کشور عزیز افغانستان - کشوری که به گواه تاریخ در محدوده ایران بزرگ فرهنگی - جای دارد ، مطرح ترین چهره در سرایش شعر در این دو قالب ،

 زنده یاد قهار عاصی است .

 

او شاعری بود ، که بومی گرایی خاصش در زبان باعث ایجاد نوعی صمیمیت در آثارش شده بود و او را نه به عنوان یک شاعر تکنیکی به معنی دقیق کلمه ، بلکه به عنوان شاعری عاطفی که به شعر به راحتی از دریچه یک روستایی ساده و صمیمی نگاه می کرد و هیچ گونه تکلفی در سرایش را بر نمی تافت ، شناساند .

 

برای مثال او اینچنین می سراید :

 

 دیوار بلند و قامت یار بلند

برج مه و محشر سپیدار بلند

عشق من و آشیانه فاخته هاست

این سرو همیشه سبز بسیار بلند

 

2 اما نکته بسیار مهم تری که در اینجا می خواهم بگویم آن است که :

  قالب رباعی و دوبیتی ، تنها در نوع محتوایی ادبیات کلاسیک ادامه پیدا نکرد ، بلکه در یک حرکت پویای کم نظیر ، این دو قالب توانستند - بعد از غزل -  جایگاهی ویژه برای خود در شعر معاصر ما نیز دست و پا کنند ، و جالب آنکه یکی از مهمترین دلایل این مهم آن است که شاعران جدید توانستند با حفظ قالب ، از نظر محتوایی تفاوت هایی را در بعضی از اشعار مهم خود ایجاد کنند و متناسب با نیازهای دیگر جامعه نیز به سرایش بپردازند !؟

 

برای نمونه شما و خودم را تازه می کنم با دو ، دو بیتی ، به ترتیب از داکتر سمیع حامد و نورالله وثوق ، که در آنها دیگر با دغدغه های بابا طاهر و دوبیتی هایی که پیش از این در تاریخ ادبیات داریم روبرو نیستم !؟

 در این دو ، رویکردی کاملا نو با دوبیتی را می بینیم ، که شاعر با استفاده از فضای ساده و صمیمی این قالب و هم چنین ریتم گوش نواز آن دغدغه هایی را بیان کرده که درد های امروز مردم و اجتماعش به خوبی در آنها نمایان است  :


     دو رهبر خفته بر روی دو بستر

دو عسگر خسته در بین دو سنگر

دو رهبر پشت میز صلح خندان

دو بیرق بر سر گور دو عسگر

 

 مرا سنی نهادی نام و او را

به نام شیعه از من دور کردی

به هم نزدیک گردیدیم روزی

که ما را زنده در یک گور کردی

 

من که با خواندن این دو ، دو بیتی ...

امیدوارم شما هم ...

 

تازه باشیم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:58  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازگی

صبح آخرین یکشنبه از فروردین ماه سال ۱۳۸۷ به خیر

امیدوارم که به رمز و راز سحر ٬ به حیرت فلق و به شکوه صبح امروز سلام داده باشید !

امروز به پیشنهاد محمد عزیز ٬ تازه میشیم با یکی دیگر از شاعران بزرگ معاصر ٬ شاعری که شعر کوچه او ٬ همنشین لحظات تنهایی بسیاری از نوجوانان و جوانان و حتی میانسالان و حتی پیران ایران عزیزمونه :

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذاشتم

همه تن ٬ چشم شدم محو تماشای تو گشتم  ....

..........................

پس امروز تازه میشیم با فریدون مشیری  :

 

چگونه خاک نفس می کشد؟ بیندیشیم

 

چه زمهریر قریبی!

شکست چهره مهر

فسرد سینه خاک

شکافت زَهره سنگ!
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند

گل آوران چمن جاودانه پژمردند

در آسمان و زمین، هول کرده بود کمین

به تنگنای زمان، مرگ کرده بود درنگ!

به سر رسیده جهان؟

                             پاسخی نداشت سپهر

دوباره باغ بخندد؟

                            کسی نداشت یقین

چه زمهریر غریبی...

چگونه خاک نفس می کشد؟

                                        بیاموزیم:

 

شکوهِ رُستن اینک:

 

                          طلوع فروردین!

گداخت آن همه برف

دمید این همه گُل

شکُفت این همه رنگ،

 

زمین به ما آموخت

ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم

مگر کم از خاکیم !!!؟؟؟

نفس کشید زمین

                        ما چرا نفس نکشیم؟

 

در این مجال جایی برای حرف زدن من باقی نمی مونه ٬

علامت سوال پایانی ٬ به تنهایی ٬ دنیایی است از حرف !!!

 

تازه باشیم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:25  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازه ! و همراهان تازگی

صبح زیبا ٬ دلنشین و بهاری همه شما به خیر

امروز می خوایم بریم به سمت کو ههای الوند ٬ به یکی از نقاط غرور آفرین برای تمام کره خاکی !!؟ به نزدیکی تپه های هگمتانه ٬ به پیش چشمه های روح افزا و دشت های دلنواز ٬ به سرزمین گنجنامه و علیصدر ٬ به شهر زیبا و دوست داشتنی و سرد ٬ اما همیشه گرم همدان !!

و امروز می خوایم سلام کنیم به بابا !!! آره سلام کنیم خدمت بابا طاهر عریان

سه دوبیتی از این عارف ناشناخته :

یکی درد و یکی درمون پسنده               یکی وصل و یکی هجرون پسنده

من از درمان و درد و وصل و هجران       پسندم ٬ آنچه که جانان پسنده

 

خوشا آنان که هر از بر ندانن !!         نه حرفی وانویسند و نه خوانن

چو مجنون سر نهند اندر بیابون         باین گو ٬ گل چرون ٬ آهو چرونن

 

اگر دل دلبره ٬ دلبر ٬ چه نومه       اگر دلبر دله ٬ دلرا چه نومه

دل و دلبر بهم آمیته دیرم              ندونم دل که و دلبر کدومه !

باز هم حرف بسیاره

اما جازه بدید ...

تازه باشیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 8:19  توسط سید مهدی سلطانی  | 

 

سلام دوستان و آشنایان سرزمین تازگی

ظهر بهاری و بارونیتون ( در تهران ) به خیر

 

امروز تازه میشیم با شعری معروف از شاعری بزرگ ، مردی آشنا با بوی خوش کاهگلهای نمناک ، مردی از دیار آسمانهای پر ستاره ، مردی از خطه کویر :

 

 فرخی یزدی

 

قسم به عزت و قدر و مقام آزادی                   که روح‌بخش جهان است ، نام آزادی

به پیش اهل جهان محترم بود آن‌کس               که داشت از دل و جان ، احترام آزادی

چگونه پای گذاری به صرف دعوت شیخ            به مسلکــی کــه نـدارد مــرام آزادی

هــزاربــار بود به ز صبــح استبداد                    بــرای دسته پــابــسته، شــام آزادی

 

به روزگار ، قیامت بپا شود آن روز                   کنند رنجـ‌بـران چــون قیــام آزادی

ز بند بندگی ، خواجه کی شوی آزاد                چو «فرخی» نشوی گر غــلام آزادی

 

معرفی شاعر :

 

محمد فرخی یزدی از شاعران و روزنامه‌نگاران آزادی‌‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت در سال 1268 خورشیدی در یزد متولد شد.

 

 علوم مقدماتی رو تو یزد فرا گرفت و تا حدود  ۱۶ سالگی در همونجا به تحصیل ادامه داد و زبان فارسی و مقدمات زبان عربی رو آموخت .

 

 از اونجا که روح آزادی‌خواهی او باعث می شد ، حتی تو مدرسه هم ، اشعاری رو ، علیه مدرسان و مدیران مدرسه - مدرسه مرسلین انگلیسی‌های یزد - بگه و پخش کنه ،  سر انجام از مدرسه اخراج شد !!!

 

 از اون پس مجبور میشه به کارگری بپردازه و از دسترنجش ، امرار معاش کنه ، البته از همان دوران  سرودن اشعار سیاسی - اجتماعی با مضامین بکر و بی‌سابقه رو هم شروع می کنه.

 

در واقع ، فرخی یزدی تمام عمر خودش رو به مقاومت جدی علیه ظلم و ستم زورگویان زمان  گزرونده .

در طلوع مشروطیت و پیدایش حزب دموکرات تو ایران ، از مبارزان خستگی‌ناپذیر این حزب تو یزد می شه .

..........................................

 

تو نوروز سال 1290 ، شعری تند ، خطاب به فرماندار یزد می نویسه و تو سردر دارالحکومه یزد می خونه . نتیجه این کار اون می شه که ضیغم‌الدوله ‌قشقایی حاکم یزد دستور می ده ، دهان او رو با نخ و سوزن بدوزند و  به زندان بندازنش .

نکته جالب اینکه در اون زمان ، تحصن مردم یزد تو تلگرافخونه شهر و اعتراض اونها به نوع برخورد حکومت با فرخی یزدی ، تا اونجا پیش می ره که باعث استیضاح وزير کشور وقت از طرف مجلس می شه !!!

 

 ( اینجا ایران است ، سال 1290 هجری شمسی )

 

سر انجام فرخی از زندان آزاد میشه ، اما به پیشنهاد بزرگان و مردم ، صلاح رو در این میبینه که یزد رو به مقصد تهران ترک کنه.

 

اما محیط تهران و حضور در مرکز تحولات کشور باعث میشه تا او بیش از پیش ، مقالات و اشعاری  رو در باره آزادی و بر ضد استبداد و زور و زورگویی و بی کفایتی احمد شاه بنویسه و تو مطبوعات چاپ کنه. برای همین باز دچار مشکل میشه تا اونجا که مجبور میشه به عراق فرار کنه ، اما اونجا هم آروم و قرار نمی گیره و به نوشتن و سرودن ادامه میده ، برای همین عراق هم براش نا امن میشه ، تا اونجائیکه مجبور میشه به ایران برگرده ، تو راه برگشت ، نزدیکی موصل عراق و به دست سربازان روسیه تزاری دوباره دستگیر و زندانی می شه .

 

پس از مدتی آزاد میشه اما بلافاصله به علت  مخالفت با قرارداد نفتي نوزده ‌نوزده (1919) در دوره نخست‌وزيري وثوق‌الدوله، دوباره به زندان میره .

 فرخي یزدی  و ميرزاده عشقي -  كه او هم  به همون  جرم فرخی  در زندان به‌سر مي‌برد - تا كودتاي سوم اسفند 1299خورشيدي،  در زندان بودند .

در آن سال از زندان آزاد میشه اما چیزی نمی گزره که تو فضای سیاسی جدید و در زمان حکومت رضا خان  روزنامه طوفان رو منتشر می کنه

. صحبت از این روزنامه و ویژگیهای اون خود درسهای زیادی برای ما ایرانیان امروز داره ، چرا که این روزنامه ، تو یکی از دورانهای پر از ترس و اضطراب تاریخ ایران  منتشر مي‌ شه .

 

جالبه که بدونیم گاهی اوقات ، فرخی یزدی ، خودش ، هم ، مطالب روزنامه رو مي‌نوشت، هم  اونها رو چاپ مي‌كرد و هم اونها رو تو خيابون‌هاي تهران می فروخت !!!  بارها روزنامه او رو بستند؛ اما هر بار كه طوفان توقيف مي‌شد، فرخی امیدوارانه و صبورانه توی یک  روزنامه  ديگه (ستاره شرق، قیام، پیکار و...) مطلب مي‌نوشت.

......................................

 فرخي يزدي، در سال 1307 از سوي مردم يزد به مجلس شوراي ملي رفت؛ اما صندلي‌هاي نرم و رنگين مجلس هم  او رو آروم نكرد !!!؟؟؟ تا اونجا که ، بالاخره در پی  تهديدهای فراوان ، مجبور به  درگيري فيزيكي با چند نماينده طرفدار رضاشاه می شه و با وقوع این وضعیت ، او به طور داوطلبانه خودش رو از مجلس اخراج می کنه !!!

 اما باز ، به سمت طوفان میره و اون روزنامه ارزشمند رو دوباره راه میندازه ، البته اين‌بار با تجربه‌هاي گرانسنگی که از زندگی خرفه ای سیاسی به دست اورده ، جور دیگری مینویسه ، اما باز هم با توقیف روزنامه مواجه میشه .

 

 جالب اونجاست که روزنامه او از نخستين روز انتشار  تا شماره 133، هفده بار(!)  توقيف شده

 (  شايد هيچ روزنامه‌اي رو تو تاريخ ايران نشه پیدا کرد  كه چنين سابقه و سرنوشت و تأثيري رو از خودش به جا گذاشته باشه ، اما دریغ که ... )

طوفان در سال هشتم خود ، به مجله‌ تبدیل شد اما این بار هم یک‌سال بیشتر دوام نیاورد

در همون سال ، فرخی  از طریق شوروی به آلمان رفت و مدتی هم در اونجا در نشریه‌ای به نام «پیکار» که صاحب‌امتیاز آن غیرایرانی بود ، افکار انقلابی خودش رو منتشر ساخت.

................................

 در حدود سال۱۳۱۱  خورشیدی به ترغیب تیمور تاش که تو برلن همدیگه رو دیده بودند به ایران اومد ، اما روح بلند او نمی دونست که این بازگرداندن ، حیله ایه برای زندانی کردن ابدی جسم او !!!

 

.......................................................

 

سرانجام، حكومت وقت که به خاطر موقعیت بالای سیاسی، اجتماعی فرخی ، نمی تونست به طور مستقیم با او برخورد کنه ،  يكي از طلبكاران مالی او رو وادار به شكايت از او كرد و به همین بهانه او رو به زندان انداخت .

  فرّخي يزدي در زندان پهلوي، تلخ‌ترين روزهاي عمر خودش  رو گذروند ، تا اینکه کم کم از خاطر و ذهن مردم کشورش رفت و رفت و رفت  !!!؟؟؟؟

و همین فراموشی زمینه رو مساعد کرد تا  اينكه تو 25 مهر ماه 1318 شمسي  ، با آمپول هوا

( احتمالا توسط پزشک احمدی ) در زندان به قتل برسه.

 و تازه اونجا بود که نا خواسته  قلمش  رو ، زمين گذاشت و به سوی سرای ابدی شتافت .

 محل دفن او را مخفي كردند تا خاطره‌اي از او باقي نمونه و...

ولی به احتمال زیاد تو قبرستان مسگر آباد تهران مدفونه .

 

نظر تازه :

 

بهاره و بهترین زمان برای صحبت از آزادی ، از عشق ، از زیبایی ، از ...

 

در مورد تاریخ ایران و انسانهای بزرگ خون دل خورده اون حرف فراوان میشه زد ، وقتی تاریخ دوران مشروطه ، و دوران قاجار و پهلوی رو می خونم و وضعیت اون زمان رو با امروز مقایسه می کنم ، چشمام نا خود آگاه از اشک پر میشه ، این همه تکرار ، این همه اشتباه ، این همه الگو ، این همه ... و این همه خاموشی و ...

 

یکصد سال پیش فرخی یزدی از دیار خاکهای تشنه ، با شعار آزادی زیست و با شعار آزادی مرد ، اما هنوز ، اما هنوز آزادی شعار اول دلسوختگان این مرز و بومه ، اما باکمال تاسف  هنوز درصد بالایی از ملت ایران حتی از مصادیق آزادی بی خبرند و در تقابل میان سنت و مدنیسم و در سردر گمی ، روز رو به شب می رسونند و شب رو به روز .

صد سال میگذره ، اما طعم شیرین میوه آزادی هنوز ، حتی برای بسیاری قابل لمس هم نیست .

 

گویی امروز هم ، هنوز باید فریاد بزنیم : آزادی ، چرا که به گفته فرخی یزدی :

 

   هــزاربــار بود به ز صبــح استبداد           بــرای دسته پــابــسته ، شــام آزادی

 

این بیت خیلی حرفها داره ، صبح استبداد ، شب آزادی و ...

 

هنوز تاریخ در حال تکرار است ،

 پس :

به حرمت ستاره های کویر ،

 

 تازه باشیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:30  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازگی

ظهر آفتابی در تهران ٬ برفی در آذربایجان ٬ طوفانی در سیستان و کرمان و ... در ... همه شما به خیر 

امروز مجبور شدم بیام کافی نت تا به شما آشنایان دل افزا سلام کنم !

امروز می خوام چند بیت از حضرت حافظ رو دوباره برای خودم تکرار کنم ٬ آخه ...

اگر شما هم مثل من گدای بارگاه بهارید ٬ خوشحال می شم با برادر کوچکتان همنوا بشید .

 

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

 

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

 

چنگ در پرده همی می دهدت پند ولی

وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

...........................................

باز هم حرف بسیاره

اما اجازه بدید که ......................................................

تازه باشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:41  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازگی

امروز ساده و کودکانه ، با پدر شعر نوی ایران نیما یوشیج

 

( بعد از چند روز تورق در مجموعه اشعار نیما تصمیم گرفتم همین شعر را بیاورم و ... )

 

 

بچه ها بهار

گل ها واشدند

برف ها پا شدند

از رو سبزه ها

از روی کوهسار

بچه ها بهار !

داره رو درخت

می خونه به گوش :

پوستین رو بکن

قبا رو بپوش

بیدار شو بیدار

بچه ها بهار !

دارند می روند

دارند می پرند

زنبور از لونه

بابا از خونه

همه پی کار

بچه ها بهار !

 

حرف برای این شعر به ظاهر ساده ، سروده شده در اسفند 1308 زیاد دارم ، حتی اگر خود نیما نیت زدن اون حرفها رو نداشته باشه !!!  اما

..........................................................

 

تازه باشیم

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 8:19  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان آشنای تازگی

امروز در نگاه تقویم ، روز پایان نوروز است !!!

چرا که ، دور فلک فریاد می زند ، هش دار ، که ، سیزدهمین روز از بهار 1387 خورشیدی است

 

امروز ، قطعه ای بهاری ٬ هدیه از دل کوچک و کویری برادرتان ، سید مهدی سلطانی

 

باز صبح است

خبری می آید

بوی دلچسب و خوش یک گل سیب

ز کسی می آید

از بلندای افق ، کودک شب

مست از سوری آفاق فلق

کام از سینه پر مهر زنی می گیرد

تا که در بزم خوش مادر صبح

پایکوبان رام شود !

خالی از معنی و هر نام شود !

 

باز صبح است

صنمی می آید

از هزاران سبد نسترن و سنبل و یاس

بوی کسی می آید

از زمستان پر از گرمی برف !

زمزمه پر فرهی می آید !

 

آری ، آری

بوی عطر خوش یار است

بوی دستان بهار است

بوی یک بخت شگون است ، که از وصلت دلهای پر از عقل و جنون

از نسیم مترنم شده از آتش و خون !!

از ستیغ هر کوه

از لب هر چشمه ، از دل هر سبزه

از زمین ، از آسمان

از هر آنچه هست ، پیدا و نهان

می وزد ، در کلبه های چوبی فرتوتمان

تا رباید سردی از جانهای درد آلودمان

 

بوی نوروز است ،

آری

بوی ازهار خوش دلبستگی است

بوی ازواج هش میخوارگی است !

بوی یک خواهش

رنگش از آبی حوض  

بوی یک نغمه

تازه !

همچو یک کودک یک روزه بی آوازه !

 

من به شکرانه این بزمگه پر میمون

در سپیده دم این " لحظه سرای " میگون !

با وجودی همه مست

سرخوش از این همه هست !

می سپارم به سپهر

بوسه ای از سر مهر

تا که با عطر خوش باد بهار

نرم نرمک

در طلوع نفس صبح خوش سیزدهم از نوروز

برسد بر لب یار

برسد بر رخ آن پاک دل بنده نواز

که نشانی دارد از عشق

که پیامی دارد از مهر

از سبزه ، از گل

از ...

 

تازه باشیم

  

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 12:51  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازه تازگی

صبح یازدهمین روز از بهار دلنوازتون به خیر

وای که چقدر جیک جیک این گنجیشکها تو اول صبح برای ما آدما حرف دارن .

 

امروز تازه می شیم با چند قطعه بهاری و ... از بانوی معاصر شعر ایران ،

فروغ فرخزاد

 

سکوت چیست ، به جز حرفهای ناگفته ؟

من از گفتن می مانم ، اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است

زبان گنجشکان یعنی : بهار ، برگ ، بهار

زبان گنجشکان یعنی : نسیم ، عطر ، نسیم

 

......................................

 

پرنده گفت : چه بویی ، چه آفتابی ، آه !

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت

 

..................................

 

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار ، حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را

با هرچه طالبی ، به خدا می خرم ، ز تو

 

بر شاخ نوجوان درختی ، شکوفه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بالهای نازک زیبای خسته را

 

خندید باغبان که سرانجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم

 

..................................................

 

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهاری دیگر

 

درباره شاعر :

 

فروغ فرخزاد در دی ماه 1313 خورشیدی در تهران متولد شد . نام مادرش توران وزیری تبار و نام پدرش فریدون فرخزاد بود . پدرش سرهنگ ارتش بود .

در سال 1330 و در سن 16 سالگی با پرویز شاپور ( نویسنده ) ازدواج می کنه .

فروغ با چاپ اولین شعرش در مجله روشنفکر ، تو دنیای ادبیات ایران شناخته شد و مورد تحسین فراوان قرار گرفت و مسیر جدیدی رو تو زندگی آغاز کرد .

 

در سال 1337 با ابراهیم گلستان ، نویسنده و فیلمساز شهیر ایرانی آشنا میشه و همین آشنایی نیز عامل دیگه ای میشه برای ایجاد تحول تو فضای فکری و عینی زندگی او ، تا اونجا که 4 سال بعد از اون ، فروغ با حضوری تحیر بر انگیز در مرکز نگهداری جذامیان در تبریز ٬ به زندگی ای همراه با عاطفه و درد و سوز با اون انسانهای از همه جا رانده شده می پردازه و فیلم ارزشمند خانه سیاه است رو ، در موردشون  می سازه و با این کار پیامی مهم رو به مردم زمانش منتقل می کنه ، اما افسوس که ...

 

 جالب اینکه ٬ این فیلم برنده جایزه نخست یکی از جشنواره های مهم سینمایی اون زمان اروپا ( جشنواره اوبرهاوزن ) میشه .

 

 در سال 42 با بازی درخشانش در نمایشنامه " شش شخصیت در جستجوی نویسنده" ، دریچه تازه دیگه ای را به روی خود باز می کنه .

.

در تمام این سالها و به تناوب ٬ دفاتر شعر خودش رو تحت عنوانهای ، اسیر ، دیوار ، عصیان ، تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ، چاپ و منتشر می کنه .

 

  فروغ در سال 1343 از همسرش جدا می شه ، حاصل 13 سال زندگی مشترک اون دو ٬ پسری است به نام کامیار .

 

پس از جدایی از شاپور ، به سفر اروپا می ره و با اینکه تامین زندگی عادی روزانش هم به سختی می گذشته ، اما باز خودش رو از نوشیدن شهد زلال دریاچه های تازه هنر محروم نمی کنه و با تاتر ، اپرا و موزه های ارزشمند اروپا همراه می شه .

 

او تو این سفر زبانهای ایتالیایی ، فرانسوی و آلمانی رو هم یاد می گیره و با گشودن همه این دریچه ها به روی خودش ٬ باعث میشه که به تحول فکری ای بیشتر و سرمایه ذهنی ای ارزشمند تر دست پیدا کنه و ...

 

فروغ در دوران زندگیش با انواع تهمتها ی بالذات پست روزگار ( سیاسی ، مذهبی ، جنسی و ... ) ، که از سوی ... نصیبش می شده دست و پنجه نرم می کنه ، اما هیچگاه از راه ارزشمندی که در پیش گرفته ، دست بر نمی داره و استوار به سرودن اشعاری دیگرگون ادامه میده .

 

فروغ فرخزاد ، سرانجام ، در روز 24 بهمن ماه سال 1345 هنگام رانندگی با اتومبیل شخصی ، بر اثر تصادف در قلهک تهران ، مجبور به خداحافظی ظاهری با لحظه های جاری زمان می شه و تو آرامگاه ظهیرالدوله تهران ، آرام می گیره ، اما همچنان همچون چشمه ای ساری ، بوستان فکر و معرفت جویندگان شناخت درد و زیبایی رو آبیاری می کنه !!!

 

ذکر این نکته هم مهمه که بعضی از صاحبنظران  معتقدند که فروغ فرخزاد کشته می شه و گویی تصادف او یک تصادف ساختگی است !!؟؟

 

اهمیت شعر فروغ

 

از اهمیت شعر فروغ فراوان می توان گفت و نوشت ، اما تو این مجال اندک ترجیح می دم ٬ تنها نکاتی رو به طور کلی بیان کنم .

 

از نظر تازگی اهمیت فروغ ، به هنجار ستیزی اونه ، فروغ اسیر بندهای کشنده زمان نمیشه و از همشون بیزاره ، بندهایی که می خوان او رو هم  به نام دین و سنت و فرهنگ ، از تازه شدن دور کنند و در کنار مرداب زمان نگه دارند .

 

فروغ از زن صحبت می کنه ، از دردهای پنهان و آشکار این نیمه مظلوم تاریخ انسانی ، فروغ با زبانی بدیع ، تلخ و در عین حال شیرین ٬ محرومیت زنان رو از بدیهی ترین حقوق طبیعی و شهروندیشون بیان می کنه و ...

 

فروغ از انسانهایی می گه که با گذران عمر ، به جای اینکه آدمتر بشن ، به جای اینکه با بوی بهار ٬ همراه تر بشن و به جای اینکه ...

هر روز از بهار فاصله می گیرن و به بوی گند کارخانه و بوی مشمئز کننده اسکناس دل می بندن .

 

فروغ از بالای شهر و پایین شهر می گه ، فروغ از بی عدالتیها می گه ، از سیاستهای اشتباه حکومت می گه و همه اینها رو با زبانی نو ، تازه ، گزنده و البته  از نگاهی دیگه ، با زبانی دلچسب و امید آفرین ، میگه .

 

فروغ از عشق میگه ، از لحظه ناب طراوت یافتن دستان دو دلداده در هم ، از ...

 از جامعه ای می گه که بوسیدن و دوست داشتن رو به غلط ، به همه زشت جلوه داده .

 

فروغ به فکر پژمردن گلها و مرگ ماهی هاست ، درد خشکی باغچه ، سینه او رو به در آورده .

 

فروغ از ضرورت حرکت و تلاش و تازگی می گه ، فروغ از ماندن و منتظر نشستن

بیزار ه ، هم اوست که با همه وجود میگه :

 

 پرنده مردنی است ، پرواز را به خاطر بسپار .

 

فروغ ،

 

آری فروغ از شب و تاریکی میگه ، از اندیشه های حقیر میگه !! ، از جنازه های زنده بادکرده خوش بر خورد !!! ، از انسان پوک !!، از آستان وحشت دوزخ !! ، از پنجره های پریده رنگ !! ، از ...

 

 اما...

 

اما همه جا ٬ پنجره های امید رو هم به همه نشون میده و ذهن انسانهای آزاد رو با خودش به کوچه باغهای سرمستی و بهروزی میبره .

آره فروغ از بسط ذهن مشترک عشق میگه ، از گشایش عناصر چهار گانه میگه ، از شیر دادن به خوشه های نارس گندم میگه ، از ماندگاری صدا ، از لذت مزه پپسی و از هیجان خوابیدن روی پشت بام ، از یک ستاره قرمز ، از کاشتن گل ، از دیار عروسکهای دوران کودکی ، از شکوه هفت سالگی ، از عشق ، آره از عشق میگه و از پنجره ،

 

 آره از پنجره ...

 

تازه باشیم    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 11:35  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازه تازگی

ششمین روز از بهار زیبای ۱۳۸۷ به خیر

امروز برای همه مسلمانان جهان عید بزرگی است ٬ عید میلاد باسعادت پیامبر خاتم ٬ حضرت محمد (ص)

و نیز امروز برای مسلمانان شیعه مذهب ٬ باز عید دیگری است ٬ میلاد عزیز امام جعفر صادق (ع) .

بر همه شما این اعیاد فرخنده مبارکباد .

امروز چند بیت از بزرگ عارف قرن هفتم حضرت مولانا و بعد سکوت و تامل :

 

ملت عشق از همه دینها جداست              عاشقان را مذهب و ملت خداست

با دو عالم عشق را بیگانگی است              واندر آن ٬ هفتاد و دو دیوانگی است

زآن که عاشق در دم نقد است و مست      لا جرم از کفر و از ایمان بر است

هست معراج فلک این نیستی                   عاشقان را مذهب و دین نیستی

 

................................................................................

تازه باشیم      

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 4:15  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازه تازگی

پنجمین روز از بهار 1387 به خیر

بابت تاخیرم عذر می خوام

 

امروز تازه می شیم با پروین

 

             سپیده دم نسیمی روح پرور                وزید و کرد گیتی را معنبر

 

                تو پنداری ز فروردین و خرداد                به باغ و راغ ، بد پیغام آور

 

                برخسار و به تن ، مشاطه کردار          عروسان چمن را ، بست زیور

 

                ز گوهر ریزی ابر بهاری                        بسیط خاک شد ، پر لولو تر

 

                نماند اندر چمن یک شاخ ، کانرا            نپوشاندند ، رنگین حله در بر

 

               ز بس بشکفت ، گوناگون شکوفه          هوا گردید مشکین و معطر

 

                بسی شد بر فراز شاخساران             زمرد ، همسر یاقوت احمر

 

               به تن پوشید گل ، استبرق سرخ          به سر بنهاد نرگس ، افسر زر

 

               در اوج آسمان خورشید رخشان           گهی پیدا و دیگر گه مضمر

 

               فلک از پست رائیها مبرا                      جهان زآلوده کاریها مطهر

 

لغات تازه :

 

معنبر : عنبرین ، چیزی که به بوی خوش معطر شده باشد .

 

راغ : مرغزار ، صحرا ، دامنه سبز کوه که وصل به صحرا باشد .

 

مشاطه : شانه کننده ، آرایشگر .

 

استبرق : دیبای ستبر ، پارچه زری ، پارچه ای که با ابریشم و زر بافته شود .

 

افسر : تاج ، کلاه پادشاهی .

 

مضمر : پوشیده ، پنهان

 

 معرفی شاعر :

 

پروین اعتصامی در سال 1285 خورشیدی در تبریز زاده می شود ، مادرش ، اختر فتوحی ، ( متوفی در 1352 خورشیدی ) از اهالی آذربایجان بود و پدرش یوسف اعتصام الملک از سکنه شفت و اصالتا آشتیانی ( شهری در نزدیکی اراک ) بود ، پروین تنها دختر خانواده بود و چهار برادر داشت .

 

پدرش از نویسندگان و مبارزان دوران مشروطه بود . پروین در سال 1291 به همراه خانواده اش به تهران مهاجرت کرد ، به همین خاطر او از کودکی با مشروطه خواهان و چهره های فرهنگی ساکن در تهران آشنا می شود .

 

 درست چهارده سال دارد که وضع اجتماعی ایران عوض می شود و سلسله قاجار جای خود را به قدرت رضا شاه می دهد ، نکته قابل توجه آن است که همه این تغییرات اجتماعی نقشی بی نظیر در شکل گیری اندیشه پروین ایفا می کنند .

 

  پروین به مدرسه دخترانه آمریکایی می رود و در سال 1303 فارغ التحصیل می شود ، در کنار تحصیلات رسمی ، تحت تربیت پدر بزرگوارش ، ادبیات فارسی و عربی را نیز می آموزد ، و با بزرگان مکتب عشق و عرفان ، همچون ، سنایی ، عطار ، مولوی و حافظ خو می گیرد و از همان اوان زندگی ، رودکی وار شعر را زمزمه می کند و در میعادگاه بزرگان ادب آنروز ، اشعار خود را می خواند و مورد توجه قرار می گیرد .

 

در واقع او ادبیات را در کنار پدر عزیزش و استادانی چون علامه دهخدا و استاد ملک الشعرا بهار می آموزد .

 

پروین در سن 28 سالگی در تیر ماه 1313 با پسر عموی پدرش ، فضل ا... اعتصامی ( رئیس شهربانی وقت کرمانشاه ) ازدواج می کند ولی این ازدواج به دلیل عدم تناسب فرهنگی در مرداد 1314 به جدایی می انجامد . در همین سالها پروین در کتابخانه دانشسرای عالی ، به عنوان کتابدار ، به کار مشغول به کار می شود .

 

پروین ، به تشویق استاد ملک الشعرا بهار در سال 1315 دیوان خود را منتشر می کند .

 

 یک سال بعد ، پدرش در سن 63 سالگی با او و جهان خاکی خداحافظی می کند ، همگان بر این باورند که در گذشت پدر ، ضربه سختی را بر روح حساس این بانوی شعر ایران وارد می کند .

 

تا آنجا که در مطلع شعری تحت عنوان در سوگ پدر ، اینچنین می سراید :

 

     پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل      تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من

 

پروین اعتصامی ، عاقبت در تاریخ 15 فروردین 1320 در سن 35 سالگی بر اثر ابتلا به بیماری حصبه در تهران در گذشت و در حرم حضرت معصومه (س) در قم ، در مقبره خانوادگی به خاک سپرده شد .

 

دیوان پروین شامل 248 قطعه است که از آن میان ، 65 قطعه به صورت مناظراتی بی نظیر ، همچون ستاره هایی در آسمان شعر ایران زمین پرتو افشانی میکنند ، مناظره امید و نومیدی ، جان و تن ، حقیقت و مجاز ، دیوانه و زنجیر ، شاهد و شمع ، مست و هوشیار و کعبه و دل ، از دل نواز ترین مناظراتی هستند که پروین در قالب شعر ، آنها را به انسانهای ادب دوست و معرفت اندیش تقدیم کرده است .

 

نکته مهم آن است که بیشتر اشعار پروین ، متاثر از زمینه اجتماعی زمان و آموزه های فرهنگی او ،  در قالب قطعات ادبی است که مضامین اجتماعی را با دید انتقادی به تصویر کشیده اند .

 

از شاخصهای دیگر شعر پروین استفاده بدیع او ، از صنعت تشخیص است که در شعر نوروز او نیز به زیبایی و روشنی قابل مشاهده هست .

به طور کلی اشعار پروین اعتصامی به دو دسته قابل تقسیم اند : دسته اول که به سبک خراسانی گفته شده و شامل اندرز و نصیحت است و بیشتر به اشعار ناصرخسرو شبیه است. دسته دوم اشعاری که به سبک عراقی گفته شده و بیشتر جنبه داستانی به ویژه از نوع مناظره دارد و به سبک شعر سعدی نزدیک است .

روحش شاد و یادش گرامی باد

تازه های شعر :

این شعر پروین همچون اشعار بسیاری از بزرگان ادب فارسی چون حضرت حافظ ، با سپیده دم  آغاز می شود و تا آنجا پیش می رود که اوج تاثیر نسیم روح پرور بهاری را از نفحات صبح طلب می کند ، گویی پروین هم از جلوه های صبح ، شهد ها نوشیده است که اینچنین حضور پر ارزش آن را در دامان طبیعت بالاخص بهار به ما خبر می دهد و دلهای ما را وسوسه می نماید .

راستی در دل این صبح و نسیم چیست ؟

چرا حضرت حافظ اینچنین می سراید که :

   غنچه گو تنگ دل از کار فرو بسته مباش     کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم

راستی چرا ؟ ......................................

در شعر نوروز ، پروین به زیبایی به همه عناصر طبیعی تشخص می بخشد .

 من این صنعت ادبی را از آنجا دوست دارم که گویی در این صنعت جایگاه بالقوه رفیع انسان لحاظ می شود ، پروین ، با صدای بلند و البته ، در پرده ، بیان می دارد :  باغ و راغ و چمن و شاخسار و گل و نرگس ، اگر می خواهند ارزشی فراتر از وجود خویش بیابند می بایست ، به دنیای انسانی مزین شوند !! و با نگاهی انسانی حیاتی روحانی یابند !!!

 البته خود پروین به صراحت می گوید ، که منظور ، انسانهایی است که از پست رائیها مبرا شده اند و از آلوده کاریها مطهر !!!

آری گویی انسانهایی اینچنین اند که از منظر پروین ، ابر بهاری به خاطر آنها و به شوق آنها گوهر ریزی می کند و زمین را از عطر خود پر می کند !!!

 آری ، گویی این عطر و بو و ترنم باران همه از گوهر وجود انسانهایی است که با سپیده صبح آشتی کرده اند و سراپای وجود عاشق و آزاد شده اند و با ر امانت الهی را به زیبایی بر دوش کشیده اند .

آری ، گویی بهار آمده است و به مد د وجود انسانهایی معطر ، به زیبایی تمام همچون آرایشگری توانمند ، طبیعت را به شکلی دیگر ، متفاوت از تابستان و پائیز و زمستان آذین بسته است ، تا دلهای خسته ما را نیز برباید و اشک را بر دیدگانمان بنشاند و زلالی دل را برایمان به ارمغان آورد .

 گویی بهار با تمام زیباییهایش آمده است تا قلبهای شکسته بارانی را به بوی شکوفه ها معطر کند ، گلهای خفته وجود انسانی را به قدرت جلوه نرگس و یاقوت و زمرد ، پر لولو کند و دلها را با آسمان آشتی دهد ، تا  شاید این زمین آسمانی ، از آلودگیها پاک و از نا مهربانیها مبرا و در نهایت به بوی خوش انسان !!! معطر شود .

آری بهار هر سال امیدوار می آید و ...

کاش ...  

تازه باشیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 16:50  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان و آشنایان سبز تازگی

صبح چهارمین روز از بهار 1387 به خیر

 

امروز تازه میشیم با شیخ اجل ، سعدی

 

 

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار                 خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

 

بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق            نه کم از بلبل مستی تو ، بنال ای هشیار

 

آفرینش همه تنبیه خداوند دل است             دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

 

این همه نقش عجب بر در دیوار وجود          هرکه فکرت نکند نقش بود بر دیوار

 

کوه و دریا و درختان همه در تسبیح اند        نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار

 

خبرت هست که مرغان سحر می گویند      آخر ای خفته ، سر از خواب جهالت بردار

 

هر که امروز نبیند اثر قدرت او                     غالب آنست که فرداش نبیند دیدار

 

تا کی آخر چو بنفشه ، سر غفلت در پیش    حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار

 

باد بوی سمن آورد و گل ونرگس و بید         در دکان به چه رونق بگشاید عطار

 

خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز      نقشهایی که درو خیره بماند ابصار

 

تازه های شعر :

 

در این قصیده نغز ، سعدی شیرین سخن نکته سنج ، باز بهار را بهترین فرصت می بیند تا به خود و انسانهای دیگر نهیب بزند که از خواب غفلت بیدارشوند و رنگ و بوی تازگی پیشه کنند .

 

گویی می خواهد ، با مقایسه انسان ، با بلبل و کوه و دریا و درختان ، حس غرور مثبت ، اما خفته  آدمیان را زنده کند ، تا شاید به پا خیزند و همراه همه عناصر طبیعت ، به غزلخوانی و نغمه سرایی بپردازند ، تا مبادا خطاب این شعر معروف حضرت مولانا قرار گیرند که  :

 

       جمله اجزاء زمین و آسمان           با شما گویند روزان و شبان

       ما سمیعیم و بصیریم و هشیم      با شما نا محرمان ، ما خامشیم !!!

 

آری ، گویی سعدی نمی خواهد چنین اتفاق دردناکی برای انسان بیفتد ! سعدی نمی تواند ببیند ، که حتی غنچه های نو رسته بهار هم که تازه پای به عرصه وجود گذاشته اند ، با انسانی که خلیفه خدا بر روی زمین است ، خاموشی پیشه کنند و او را به خاطر عدم دوستی با یار ، اهل راز ندانند!!

 

برای همین است که با دردی جانسوز ، به ما نهیب می زند  :

 

خبرت هست که مرغان سحر می گویند       آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار

 

و البته قبل از آن با علمی درونی و با سینه ای مالامال از غم ، با صدایی رسا بیان می دارد  :

 

 کوه و دریا و درختان همه در تسبیح اند        نه همه مستمعان فهم کنند این اسرار

 

با این وجود ، او باز نمی تواند خسران مردمان زمانش و چه می گویم مردمان تاریخ را ببیند و تاب بیاورد و ساکت بنشیند و کاری نکند و حرفی نزند !!!

 

 برای همین ، باز با امیدی بارانی ، به همه آدمیان نهیب می زند ، تا شاید خفتگان جمع را اندک غیرتی مانده باشد ، تا به مدد آن برخیزند و روی بر آفتاب کنند و عطر ابدیت را بچشند ،

 

 پس می گوید  :

 

     این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود         هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

 

آری ، شیخ اجل ، اینچنین تلخ و با گزند می گوید ، چرا که گویی از منظر او ، این انسان است که می بایست ، اصلی ترین نقش بر دیوار باشد تا دیگران به او بنگرند و به او بنازند و بر او سجده آورند !!!

 

 از نظر او این انسان است که می بایست ، جلوتر از گل و سبزه و ریحان و درخت از خواب زمستانی به در آید و با گرمای شکفتنش ، طبیعت را به وجد آورد و عطر و بویی تازه ببخشد !!! و بهار را به ارمغان آورد ،  اما گویی برعکس شده است !!!

 

آری گویی برعکس شده است ، تا آنجا که امروز این ما هستیم که تنها، گاهگاهی !!! از بوی نسیم و عطر گل و ترنم آسمان آبی ، طراوت و پاکی می جوییم تا تازه شویم !!!

گویی این ما هستیم که بر طبیعت سجده می بریم و البته گویی این سجده ما هم ، از سر تواضع و قدر شناسی نیست ، بلکه ...

 

.............................................................................................

 

البته ، با همه اینها ، باز ،  گمان سعدی آن است که ، این طبیعت است که از بوی بهشتی انسانهایی آزاد ، زنده و بهاری می شود !!!

آری این طبیعت است که با نگاه به قامت انسانهایی که با دریای هستی یکی شده اند ، تازه می شود و عزم بهاری شدن می کند .

 

آری این طبیعت است که مست نفسهای انسانهایی است که هرلحظه در گوشه و کنار این جهان خاکی ، متواضعانه با معبود خویش ، سازی  مستانه می زنند و رقصی جانانه می کنند !!!

 

آری ،گویی سعدی آنها را می بیند و می شناسد و با آنها هم پیاله شده است که اینچنین می گوید :

 

    با رخش لاله ندانم به چه رونق بشکفت     با قدش سرو ندانم به چه یارا برخاست

     به سخن گفتن او عقل ز هر دل برمید        عاشق آن قد مستم که چه زیبا بر خاست

 

آری ، همیشه انسانهایی هستند که چشمه ها ، در ختان ، گلها ، بلبلان و حتی آفتاب بهار از آنها جان می گیرد !!!

کاش ...

 

 تازه باشیم   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 9:21  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازه و بهاری تازگی

صبح سومین روز از بهار دل انگیز 1387 به خیر

امروز تازه می شیم با پروانه 

 

من از زبان برگ ،

 من از زبان جاری سبز درختها

پرواز ابر  ، نجوای چشمه سار

من از زبان رویش نرگس به دستها

من از نگاه شقایق

من از نوای دلکش سبزی فروش شهر

من از ترانه فیروز سرخ پوش

پرواز چلچله ، رقص شکوفه ها

از هفت سین ، از برگ سبز بید

می خوانم این پیام

نوروز می رسد

با کوله بار عشق

از کومه های دور

گلریز و گل فشان

می خوانم این ترانه و فریاد می زنم

آزادی ای عزیزترین عشق

آزادی ای شریف ترین چیز

بر لاله زار میهنم ، ایران

در اهتزاز باش.

 

 درباره شاعر :

 

پروانه اسکندری را تنها اندکی !!؟؟ می شناسند ، و آنها هم او را در دنیای سیاست می شناسند !!!؟

حتی سیمین بهبهانی عزیز می گوید ، من با شعر پروانه پس از فاجعه قتلش آشنا شدم !!!

 

اما دخترش پرستو می گوید :

 

 مادرم شعر می گفت ، پر شتاب و در خلوت نایاب و کوتاه روزهای پر مشغله اش ، بر صفحه های یک تقویم ، پشت یک اعلامیه ، لابلای یادداشتهایش می نوشت ، خط سبک و رقصانش بر حاشیه ها روان می گشت و حس لحظه هایش را نقشی می شد که گاه نیز بر همان حاشیه ها به فراموشی می سپرد و ...

 

پس من نیز ناچارم تا بیشتر از زندگی سیاسی او بگویم ، گرچه باور دارم ، گاهی همین زندگی سیاسی است که انسان های عاشق پاکی و راستی را به نوشتن و شعر سرودن وا می دارد و ...

 

پروانه از دوران نوجوانی با مسائل سیاسی آشنا شد ، پدرش مردی آزادی خواه بود که طعم تلخ زندان را در مخالفت با رضا شاه چشیده بود و مادرش زن آگاه و اهل قلمی بود که سروده هایش در روحیه فرزندانش محسوس بود .

 

..........

 

پروانه پس از کودتای 28 مرداد ، به علت شعار نویسی و دفاع علنی از دکتر مصدق بازداشت شد.

در سال 1338 دانشجوی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بود که بار دیگر باز داشت شد .

در اردیبهشت 1340 ، با رهبر حزب ملت ایران ، داریوش فروهر ازدواج کرد .

 

در جریان میتینگ سالگرد قیام ملی 30 تیر پس از یک سخنرانی مورد ضرب و شتم قرار گرفت ، او از جمله پنج دانشجویی بود که به نمایندگی دانشجویان ، با دکتر علی امینی ، نخست وزیر وقت ،  دیدار کرد و نسبت به رفتار حکومت با مردم و دانشجویان اعتراض کرد .

 

پروانه در کنگره جبهه ملی که ریاستش با الهیار صالح بود و شخصیت هایی چون آیت ا... طالقانی ، آیت ا... حاج سید جوادی ، دکتر سنجابی ، دکتر صدیقی ، مهندس بازرگان و ... در آن حضور داشتند ، به عنوان نخستین نماینده زن شرکت کرد .

 

او در اعتراض به توطئه جدایی بحرین و به دنبال بازداشت همسرش ، از تدریس در دبیرستانها محروم شد و .....

 

پس از پیروزی انقلاب ، او مسولیت انتشار روزنامه جبهه ملی را به عهده گرفت و ........

 

پروانه اسکندری ، سرانجام به همراه همسرش در اول آذر ماه سال 1377 ، مزد سالها فعالیت خستگی نا پذیرش ، برای آزادی ایران عزیز را گرفت !!! و به قتل رسید !!! اما یادش در کنار دیگر شهدای راه آزادی و استقلال ایران عزیز باقی خواهد ماند ، حتی اگر ملت ایران فراموش کنند !!!

 

تازه های شعر :

 

پروانه نیز ، با طبیعت آشناست و با عناصر دلربای آن همراه ، از آنها الهام می گیرد و برای آنها می سراید . او به زیبایی از بدیهی ترین عناصر اطرافش بوی بهار را استشمام می کند ، حتی از نوای دلکش سبزی فروش شهر !!

 

او با زبان برگ هم نوا می شود و در عنفوان بهار، از آرزوهایش می گوید ، از آزادی ، از آزادی و باز هم از آزادی .

 

گویی درد نبود آزادی در ایران ، او را بر آن می دارد تا از برگ و گل و شاخه و سبزه و سنبل و سمنو هم مدد بخواهد تا بوی خوش عطر آزادی را در سرتاسر لاله زار میهنش بگسترانند ، تا شیرینی شهد این زیباترین عشق و این شریف ترین چیز بر کام همه هموطنانش بنشیند و آنها را روحی بهاری ببخشد .

 

آری او از آزادی می گوید و چه حسن استفاده زیبا ییست پیوند بهار با آزادی ، پیوند بهاری که در آن همه از دامان سرمای زمستان زیبا حیاتی دوباره می گیرند و آزاد و بی ریا به جلوه نمایی و پایکوبی و رقص و شادمانی می پردازند .

 

گویی جلو ه های آزادی در بهار طبیعت مادی ایران ، چشم و گوش و بینی و پوست و قلب و همه وجود او را نوازش می کنند و برای همین ، او با همه وجود آرزو می کند ، تا روزی پرچم رنگین و زیبای آزادی انسانی نیز بر فراز دماوند و سهند و سبلان و دنا و تفتان و شیر کوه و ... به اهتزاز در آید ، تا ...

 

تا پرتوی جانفزایش ، دلهای خسته ایرانیان را ، همچون چشمه های جوشان زیبا ، در بهار ، آرام و جاری کند .

 

تازه باشیم        

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 7:58  توسط سید مهدی سلطانی  | 

 

سلام دوستان تازه تازگی

صبح دومین روز از بهار زیبای 1387 به خیر

 

امروز تازه می شیم با حضرت حافظ :

 

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی                    از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی

 

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی            به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

 

سخن درپرده میگویم،چو گل از غنچه بیرون آی     که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

 

ندانم نوحه قمری بطرف جویباران چیست            مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

 

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش          که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

 

لغتهای تازه :

 

آصف :

در اصل مربوط است به آصف بن بر خیا وزیر مدبر حضرت سلیمان (ع) و معمولا در شعر حضرت حافظ نماد وزیری با تدبیر و نیکوکار است ، در اینجا به احتمال زیاد ، مقصود ، فردی است به نام قوام الدین محمد صاحب عیار .

 

نوروز جلالی :

نوروزی که بر حسب تقویم یا تاریخ منسوب به جلال الدین ملکشاه سلجوقی است . این تاریخ به دستور آن پادشاه توسط عده ای از علمای نجوم از جمله حکیم عمر خیام تهیه و تدوین شده است .

 

نکته های تازه :

 

حضرت حافظ همچون عاشقی شیدا که با طبیعت دوست است و از عناصر بی بدیل آن بهر ه های فراوان برده ، نمی تواند ، این شوق و شور و مستی را تنها برای خود بخواهد و از آنها صحبتی به میان نیاورد .

 

 گویی ، سرا پا درد است ، آنگاه که از حضور طبیعی این همه زیبایی جان افزا در اطراف آدمیان زمانه اش آگاه است ، اما با چشم دل و جان و صورت ، می بیند که گویی آن مردمان ، با همه آن زیباییها غریبه اند و از وجود پر معنایشان بی بهره !!!

 به بیانی ملموس تر ، گویی حضرت حافظ ، آدمیان را خطاب این ضرب المثل معروف می داند که : آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم .

 

حال ، حافظ ناراحت است و اندوهگین ، از این همه نعمت سوزی و قدر نشناسی و بی مهری !!!

اما او ساکت نمی نشیند و جالب آن است که گرچه از دردی صحبت می کند که برای بسیاری شناخته شده نیست و در واقع ، اصلا برایشان ، درد نیست !!! اما او متواضعانه از دواهای رفع آن بلاها نیز حدیثی نغز می گوید و از آن جالب تر آنکه ، همه درمان ها را  ، باز از دل خود طبیعت به ارمغان می آورد و بی مزد و بی منت ، همه آنها را ، ابتدا برای خود و آنگاه برای همه انسانهای زمانه اش و چه می گویم برای همه انسانهای تاریخ ، بیان می دارد !!!

 

.................................................................

 

 یکی از آن شهدهای گوارای شفا بخش ، از نظر حضرت حافظ ، زمان نوروز است و مولفه های سر شار از تازگی و طراوت و جان افزای آن ، و برای همین هست که او از ما می خواهد :

 چراغ دلمان را با نسیم باد نوروزی ای بر افروزیم که بی شک از سرزمین یار می آید .( پاره ای می خواهند ، این یار را خدای سبحان معرفی کنند ، اما از نظر تازگی ،  منظور حافظ ، چه خدای بزرگ باشد و چه یار دلربای زمینی و انسانی تفاوتی ندارد !؟! )

 

برای انسانی که با نسیم باد نوروز آشتی می کند و از آن برای پاکی و زلالی بیشتر دل و جان مدد می جوید ، برای انسانی که نفحات یار ، برایش ، هستی ساز است و دلنواز ، بی شک ، یار زمینی اش نیز ، انسانی است که غزل می آموزد و غم از سینه می زداید ، چرا که ، به آب متصل است و بوی دلنشین یار می دهد .

 

  البته در کنار این نکته مهم ، در نظر داشتن مراتب انسانی نیز مهم است ، چرا که هر کس به اندازه ظرفیت وجودی اش و به  میزان شناختش و روحیاتش و نوع علایقش ، از یاری دلنشین در زمین بهره مند است و به تبع آن ، دانسته یا ندانسته ، از یاری دلنواز در آسمان .

 

 به بیانی روشن تر ، خدا یکی است ، اما آنچه ما از خدا می فهمیم متناسب تلاشی است که برای ساختن دل کرده و آنچه از یار زمینی و وجود گوارای او می چشیم ، نیز ، به میزان دوستی ای است که با صحرای وسیع و گسترده عشق برقرار کرده ایم .

در همین جاست که حضرت حافظ به کمک ما می آید و نهایت دوستی را رسیدن به شیرینی غمی می داند که گویی قمریان نیز به آن دچارند و همنوا با او از برکت سوز همان غم ، دائما در شورند و مستی و نوحه خوانی !!

اما...

 

اما گویی در این راه ، فرصتی ابدی برای تازه شدن به ما نمی دهند !!! پنج روزی بیشتر زمان نداریم تا به کوی یار رویم و زانو بزنیم و دست ببوسیم و آغوش گشاییم و از گرمای وجود بی نظیرش ، بهره ها ببریم ، که البته اگر فرصت را غنیمت دانستیم و چنین کردیم ، آنگاه ابدی خواهیم شد !!؟

 

آری ، گویی ، همه چون غنچه هایی هستیم که چند روزی بیش فرصت نداریم تا به همت وجودمان و به مدد ابر و باد و مه و خورشید و فلک ، از باد نوروزی و صحرا و آسمان بهره بجوییم و آنگاه چون گل بشکفیم و جاودانه  برای آفتاب بوسه های عاشقانه فرستیم و برای باد غزلهای عارفانه سراییم و برای آسمان آهنگهای بهارانه بنوازیم و در یک کلام از غم به در آییم و به شیدایی فرود آییم .

 

آری گویی فرصت محدود است .

 

پس :

 

سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی    که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

 

تازه باشیم    

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 8:27  توسط سید مهدی سلطانی  | 

  

بنام خدای آدم ،

خدای نوح ، خدای ابراهیم ، خدای زرتشت ، خدای موسی ، خدای عیسی ، و به نام خدای محمد .

 

سلام بر خزر ، سلام بر کوههای سر به فلک کشیده البرز ، سلام به دماوند ، سلام به آذربایجان ، سلام به پروین نغز سرا و شهریار غزل سرا ، سلام به روستای سرد همیشه گرم کندوان ، سلام به اردبیل ، سلام به سبلان و دریاچه رویایی نئور ، سلام به کردستان و دریاچه بهشتی زریوار و غار زیبای کرفتو .

 

 سلام به کرمانشاه و معبد آناهیتا و دشتهای همیشه سبز ش ، سلام به زنجان و گنبد سلطانیه ، سلام به همدان و غار بی نظیر علیصدر ، سلام به لرستان و قلعه حیرت انگیز فلک الافلاک ، سلام به خراسان و طوس و فردوسی حماسه سرا و عطار عاشقانه سرا و خیام روح افزا .

 

 سلام به مشهد دلهای شکسته ، سلام به امام هشتم شیعیان ، سلام به اصفهان و زاینده رود و میدان بی نظیر نقش جهان ، سلام به چهار محال و کوهرنگ و دشتهای سرخ لاله های واژگون ، سلام به ایلام و  کهکیلویه و تمدن نا شناخته خفته در زیر خاک سر سبز و زرینشان .

 

 سلام به آسمان پر ستاره یزد و باغ سبز دولت آباد و بیابانهای زرد روح افزا ، سلام به کرمان و ارگ حیرت آور بم و باغ دل افزای ماهان .

 

 و سلام بر سیستان و بلوچستان ، سلام بر شهر سوخته ، سلام بر تمدن از یاد رفته و سلام بر شیراز و تخت جمشید و آرامگه کورش کبیر و پاسارگاد و حافظ شیرین سخن و سعدی گلستان پرور  .

 

 سلام بر خوزستان و سلام بر چغار زنبیل حیرت آور ، سلام بر خاکهای گرم و غرور آفرینش ، سلام بر کارون خروشانش .

 

 سلام بر بوشهر و هرمزگان و خلیج همیشه گرم و نیلی و زیبای تا ابد فارس و در یک کلام ،  سلام بر ایران .

 

و درودی سبز بر فارس و ترک و لر و عرب و ترکمن و بلوچ و مسلمان و زرتشتی و ارمنی و مسیحی و یهودی و کلیمی و ...

 

و سلام و درودی تازه به شما آشنایان سرزمین تازگی

 

امیدوارم که همه شما همچون چشمه هایی خروشان ٬ از عطر خوش بهار ، مست شده باشید و از این مستی ، لذت هستی رو با همه وجود چشیده و سراپا تازه شده باشید .

 

چرا این توقع رو دارم ؟ چون ، اگه لحظه ای، کنار پنجره اتاقتون ، بایستید و به نجوای پنهان طبیعت گوش بدید ، می بینید که همه اجزاء زمین و آسمان ، با همه وجود ، دارن ، اینجوری زمزمه می کنن که :

 

 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید        وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

 

 آره امروز صبح ، جوونه ها و شکوفه ها و برگهای سبز تازه رسته و شاخه های بیدار شده و گلهای رنگارنگ و قمریان و ماه و آفتاب و دشت و دمن ، همه و همه ، برای همه ما آدما درود و تبریکی تازه فرستادند و از ما خواستن تا تو تازگیشون همراهشون باشیم !!!

 

امروز ، سبد سبد بوسه های بلبلان شیدا و کرشمه های غنچه های حیران ، فضای دل انگیز ایران عزیز رو ، معطر و دلنواز کرد و جانی دوباره بخشید .

 

 می دونم که با این بوسه ها ی جانبخش همراه شدید و  با هاشون حرف زدید ، می دونم که به آسمون آبی نگاه کردید و از خاک مدد گرفتید و برای همین ٬ مثل من حقیر مورد خطاب خیر خواهانه و بنده نوازانه حضرت حافظ قرار نگرفتید که :

 

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی       که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

 

من نگویم که کنون ، با که نشین و چه بنوش    که تو خود دانی اگر زیرگ و عاقل باشی

 

چنگ در پرده همی می دهدت پند ولی            وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

 

البته منم می خوام ٬ از این به بعد ٬ به نوای دلنشین موسیقی طبیعت گوش بدم تا بتونم :  سبز ببینم و پاک بشنوم و زلال حس کنم و صاف ببویم و در نهایت آزاد و تازه زندگی کنم و خوشدل باشم .

 

برای همینم ، با همه بدیهام و البته با همه سختیها و نا ملایمات موجود ، بازم می خوام تازه بشم . آخه ٬ هنوز خیلی عیبا ادارم که دوست دارم ، بتونم ، هر چی زودتر اونها رو به صندوقچه خاطراتم بسپارم .

 

 آخه ، مدام ، صدای همه اجزای طبیعت رو می شنوم که تو گشم زمزمه می کنند که  : 

 

              آسمان بار امانت نتوانست کشید      قرعه کار به نام توی دیوانه زدند

 

 پس باید برا تازه شدن تلاش کنم و یادم باشه که تو مسیر آدمیت ، هنوز تو اول راهم .

البته  می دونم که راهی که انتخاب کردم ، خیلی سخت و نا هموار و طولانیه ، اما از اونجا که چشیدن شیرینی رسیدن به آب ٬ هر لحظه وسوسم می کنه ، برا همین ، تو اولین روز از سال نو ، با همه وجود فریاد می زنم که :

 

     من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می        زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

 

           ......................................................................

 

پس ، تازگی ، یک بار دیگه ، این عید تازه و این بهار نو رو به همه شما تبریک میگه و همه سعیش رو  میکنه تا تو راستای تلاشش برای رسیدن به دریا ، تو یه مرحله دیگه  ، تا آخر فروردین ، هر روز با شما باشه و ...

 

 برای همین :

 

1-  اول باید بگم که از بودن در کنار همه شما تو سه ماه گذشته که به اندازه چندین سال برام ارزش داشت بی نهایت خوشحالم و ... .

2-  به مریم عزیز ، نازنین مهربون و همه کسای دیگه ای که تو روزای آینده ، ممکنه با هاشون آشنا بشیم ، خیر مقدم میگم و خوشحالم که ...

3-   همه تلاشم رو می کنم که تو این 30 روز ، هر روز ساعت 7 صبح تازگی رو تازه کنم و مطمئنم که همه شما با نظراتتون نوشته من و از اون مهمتر ٬جود من و خودتون و دوستان دیگه رو تازه تر خواهید کرد .

 

 البته ، سعی می کنم ، این تازه کردن ، به یه شکلی تازه تر باشه .

 باید اینو بگم که تازگی هم دوست داره و هم به این نتیجه رسیده که ، تو این 30 روز ، بیشتر به معارف و نکته ها و آموزه های زیبا و رنگارنگ دنیای شعر و ادبیات و گل و سبزه و ریحان و چمن بپردازه و برای موفقیت تو این راه ، از همه شما یاری می طلبه و البته شما هم باید بدونید که به باد صبا هم سپردم که :

 

           ای صبا گر به جوانان چمن باز رسی     خدمت ما برسان سرو گل و ریحان را

 

 

آخه فصل بهاره و در واقع :

 

      رونق عهد شباب است ، دگر بستان را     می رسد مژده گل ، بلبل خوش ، الحان را

 

4-  جلسه آینده تازگی برای دیدار دوستان و صحبت و گفتگو درباره موضوعات گوناگون ، بالاخص اولین کتاب معرفی شده توسط تازگی ، یعنی کتاب خودسازی انقلابی دکتر علی شریعتی ، جمعه 30/1/ 1387 ساعت 9 صبح .

 

5-  البته ، تازگی باز هم از آزادی ، تاریخ ، خانواده ، زن ، مرد ، حقوق ، درد ، و ... خواهد گفت و با شما آشنایان به گفتگو خواهد نشست ، اما شاید بیشتر در قالب ادبیات .

 

       ..........................................................................................

 

 باز هم ، سال جدید و عید نو رو به همه شما تبریک می گم و امیدوارم ، هممون ، با وجود همه بدیها و ناملایمات غیر طبیعی اجتماعی ، هر روز ، تازه تر و زیباتر و خوش بو تر باشیم .

هر چی فکر کردم ، دیدم ، هیچ دعایی به تازگی دعای معروف لحظه تحویل سال نیست ، مثل اینکه ، بعضی چیزها همیشه تازه اند و با ماندگی میانه ای ندارند ،

 پس :

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

تازه باشیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 17:45  توسط سید مهدی سلطانی  |