سلام دوستان و آشنایان سرزمین تازگی
ظهر بهاری و بارونیتون ( در تهران ) به خیر
امروز تازه میشیم با شعری معروف از شاعری بزرگ ، مردی آشنا با بوی خوش کاهگلهای نمناک ، مردی از دیار آسمانهای پر ستاره ، مردی از خطه کویر :
فرخی یزدی
قسم به عزت و قدر و مقام آزادی که روحبخش جهان است ، نام آزادی
به پیش اهل جهان محترم بود آنکس که داشت از دل و جان ، احترام آزادی
چگونه پای گذاری به صرف دعوت شیخ به مسلکــی کــه نـدارد مــرام آزادی
هــزاربــار بود به ز صبــح استبداد بــرای دسته پــابــسته، شــام آزادی
به روزگار ، قیامت بپا شود آن روز کنند رنجـبـران چــون قیــام آزادی
ز بند بندگی ، خواجه کی شوی آزاد چو «فرخی» نشوی گر غــلام آزادی
معرفی شاعر :
محمد فرخی یزدی از شاعران و روزنامهنگاران آزادیخواه و دموکرات صدر مشروطیت در سال 1268 خورشیدی در یزد متولد شد.
علوم مقدماتی رو تو یزد فرا گرفت و تا حدود ۱۶ سالگی در همونجا به تحصیل ادامه داد و زبان فارسی و مقدمات زبان عربی رو آموخت .
از اونجا که روح آزادیخواهی او باعث می شد ، حتی تو مدرسه هم ، اشعاری رو ، علیه مدرسان و مدیران مدرسه - مدرسه مرسلین انگلیسیهای یزد - بگه و پخش کنه ، سر انجام از مدرسه اخراج شد !!!
از اون پس مجبور میشه به کارگری بپردازه و از دسترنجش ، امرار معاش کنه ، البته از همان دوران سرودن اشعار سیاسی - اجتماعی با مضامین بکر و بیسابقه رو هم شروع می کنه.
در واقع ، فرخی یزدی تمام عمر خودش رو به مقاومت جدی علیه ظلم و ستم زورگویان زمان گزرونده .
در طلوع مشروطیت و پیدایش حزب دموکرات تو ایران ، از مبارزان خستگیناپذیر این حزب تو یزد می شه .
..........................................
تو نوروز سال 1290 ، شعری تند ، خطاب به فرماندار یزد می نویسه و تو سردر دارالحکومه یزد می خونه . نتیجه این کار اون می شه که ضیغمالدوله قشقایی حاکم یزد دستور می ده ، دهان او رو با نخ و سوزن بدوزند و به زندان بندازنش .
نکته جالب اینکه در اون زمان ، تحصن مردم یزد تو تلگرافخونه شهر و اعتراض اونها به نوع برخورد حکومت با فرخی یزدی ، تا اونجا پیش می ره که باعث استیضاح وزير کشور وقت از طرف مجلس می شه !!!
( اینجا ایران است ، سال 1290 هجری شمسی )
سر انجام فرخی از زندان آزاد میشه ، اما به پیشنهاد بزرگان و مردم ، صلاح رو در این میبینه که یزد رو به مقصد تهران ترک کنه.
اما محیط تهران و حضور در مرکز تحولات کشور باعث میشه تا او بیش از پیش ، مقالات و اشعاری رو در باره آزادی و بر ضد استبداد و زور و زورگویی و بی کفایتی احمد شاه بنویسه و تو مطبوعات چاپ کنه. برای همین باز دچار مشکل میشه تا اونجا که مجبور میشه به عراق فرار کنه ، اما اونجا هم آروم و قرار نمی گیره و به نوشتن و سرودن ادامه میده ، برای همین عراق هم براش نا امن میشه ، تا اونجائیکه مجبور میشه به ایران برگرده ، تو راه برگشت ، نزدیکی موصل عراق و به دست سربازان روسیه تزاری دوباره دستگیر و زندانی می شه .
پس از مدتی آزاد میشه اما بلافاصله به علت مخالفت با قرارداد نفتي نوزده نوزده (1919) در دوره نخستوزيري وثوقالدوله، دوباره به زندان میره .
فرخي یزدی و ميرزاده عشقي - كه او هم به همون جرم فرخی در زندان بهسر ميبرد - تا كودتاي سوم اسفند 1299خورشيدي، در زندان بودند .
در آن سال از زندان آزاد میشه اما چیزی نمی گزره که تو فضای سیاسی جدید و در زمان حکومت رضا خان روزنامه طوفان رو منتشر می کنه
. صحبت از این روزنامه و ویژگیهای اون خود درسهای زیادی برای ما ایرانیان امروز داره ، چرا که این روزنامه ، تو یکی از دورانهای پر از ترس و اضطراب تاریخ ایران منتشر مي شه .
جالبه که بدونیم گاهی اوقات ، فرخی یزدی ، خودش ، هم ، مطالب روزنامه رو مينوشت، هم اونها رو چاپ ميكرد و هم اونها رو تو خيابونهاي تهران می فروخت !!! بارها روزنامه او رو بستند؛ اما هر بار كه طوفان توقيف ميشد، فرخی امیدوارانه و صبورانه توی یک روزنامه ديگه (ستاره شرق، قیام، پیکار و...) مطلب مينوشت.
......................................
فرخي يزدي، در سال 1307 از سوي مردم يزد به مجلس شوراي ملي رفت؛ اما صندليهاي نرم و رنگين مجلس هم او رو آروم نكرد !!!؟؟؟ تا اونجا که ، بالاخره در پی تهديدهای فراوان ، مجبور به درگيري فيزيكي با چند نماينده طرفدار رضاشاه می شه و با وقوع این وضعیت ، او به طور داوطلبانه خودش رو از مجلس اخراج می کنه !!!
اما باز ، به سمت طوفان میره و اون روزنامه ارزشمند رو دوباره راه میندازه ، البته اينبار با تجربههاي گرانسنگی که از زندگی خرفه ای سیاسی به دست اورده ، جور دیگری مینویسه ، اما باز هم با توقیف روزنامه مواجه میشه .
جالب اونجاست که روزنامه او از نخستين روز انتشار تا شماره 133، هفده بار(!) توقيف شده
( شايد هيچ روزنامهاي رو تو تاريخ ايران نشه پیدا کرد كه چنين سابقه و سرنوشت و تأثيري رو از خودش به جا گذاشته باشه ، اما دریغ که ... )
طوفان در سال هشتم خود ، به مجله تبدیل شد اما این بار هم یکسال بیشتر دوام نیاورد
در همون سال ، فرخی از طریق شوروی به آلمان رفت و مدتی هم در اونجا در نشریهای به نام «پیکار» که صاحبامتیاز آن غیرایرانی بود ، افکار انقلابی خودش رو منتشر ساخت.
................................
در حدود سال۱۳۱۱ خورشیدی به ترغیب تیمور تاش که تو برلن همدیگه رو دیده بودند به ایران اومد ، اما روح بلند او نمی دونست که این بازگرداندن ، حیله ایه برای زندانی کردن ابدی جسم او !!!
.......................................................
سرانجام، حكومت وقت که به خاطر موقعیت بالای سیاسی، اجتماعی فرخی ، نمی تونست به طور مستقیم با او برخورد کنه ، يكي از طلبكاران مالی او رو وادار به شكايت از او كرد و به همین بهانه او رو به زندان انداخت .
فرّخي يزدي در زندان پهلوي، تلخترين روزهاي عمر خودش رو گذروند ، تا اینکه کم کم از خاطر و ذهن مردم کشورش رفت و رفت و رفت !!!؟؟؟؟
و همین فراموشی زمینه رو مساعد کرد تا اينكه تو 25 مهر ماه 1318 شمسي ، با آمپول هوا
( احتمالا توسط پزشک احمدی ) در زندان به قتل برسه.
و تازه اونجا بود که نا خواسته قلمش رو ، زمين گذاشت و به سوی سرای ابدی شتافت .
محل دفن او را مخفي كردند تا خاطرهاي از او باقي نمونه و...
ولی به احتمال زیاد تو قبرستان مسگر آباد تهران مدفونه .
نظر تازه :
بهاره و بهترین زمان برای صحبت از آزادی ، از عشق ، از زیبایی ، از ...
در مورد تاریخ ایران و انسانهای بزرگ خون دل خورده اون حرف فراوان میشه زد ، وقتی تاریخ دوران مشروطه ، و دوران قاجار و پهلوی رو می خونم و وضعیت اون زمان رو با امروز مقایسه می کنم ، چشمام نا خود آگاه از اشک پر میشه ، این همه تکرار ، این همه اشتباه ، این همه الگو ، این همه ... و این همه خاموشی و ...
یکصد سال پیش فرخی یزدی از دیار خاکهای تشنه ، با شعار آزادی زیست و با شعار آزادی مرد ، اما هنوز ، اما هنوز آزادی شعار اول دلسوختگان این مرز و بومه ، اما باکمال تاسف هنوز درصد بالایی از ملت ایران حتی از مصادیق آزادی بی خبرند و در تقابل میان سنت و مدنیسم و در سردر گمی ، روز رو به شب می رسونند و شب رو به روز .
صد سال میگذره ، اما طعم شیرین میوه آزادی هنوز ، حتی برای بسیاری قابل لمس هم نیست .
گویی امروز هم ، هنوز باید فریاد بزنیم : آزادی ، چرا که به گفته فرخی یزدی :
هــزاربــار بود به ز صبــح استبداد بــرای دسته پــابــسته ، شــام آزادی
این بیت خیلی حرفها داره ، صبح استبداد ، شب آزادی و ...
هنوز تاریخ در حال تکرار است ،
پس :
به حرمت ستاره های کویر ،
تازه باشیم