تبليغاتX
تازگی

تازگی

در دنیای امروز همچون گذشته باید به دنبال اندیشه ها . معرفتها و افکار تازه بود تا...

 

سلام دوستان و آشنایان تازه دشت دلنواز تازگی

ظهر آفتابیتان به خیر

 

بعد از یک روز بارانی ، این آسمان آبی و آفتاب درخشان ، لذت زندگی را دو چندان می کند!

گوارای وجودتان ، امیدوارم که ...

 

ماه زیبای اردیبهشت هم با همه سختیها و زیباییهایش رو به پایان است ، البته به شکلی تازه رو به پایان است !  و فردا جلسه پایان ماه تازگی است ، جلسه سوم :

 

در این ماه سعی کردم تا در قالب 10 نوشته ، از عرفان ، برابری و آزادی بگویم ،

 

 آخر قرار است فردا همه دوستان از عرفان و برابری و آزادی بگویند ، در جلسه پایان فروردین ، با هم قرار گذاشتیم ، ابتدا مقاله معلم شهید دکتر علی شریعتی را در کتاب خودسازی انقلابی ٬ به عنوان یک متن مشترک بخوانیم و در کنار آن ، هر کدام ٬ به حسب علاقه و ارادتمان ، به نویسندگان و مکاتب و نظریه های گوناگون ، به تلاش در همراهی با دیگر نوشته های درس آموز موجود در این سه حوزه ارزشمند بپردازیم ، به این امید که فردا شاهد یک جمع پویا و تازه و نو باشیم و در آن بتوانیم بر داشته های یکدیگر بیافزاییم و به تازگی درون و برونمان نم بیشتری ببخشیم !!!

 

 از نظر دکتر شریعتی :

 

مقصود از عرفان ٬ در معنای کلی اش ، احساس دغدغه درونی بشری در این جهان طبیعی است ، به طوریکه هر کس آن دغدغه را ندارد معلوم می شود که هنوز وارد عرصه نوعیت انسان نشده ، بلکه فقط دمش افتاده و موهایش ریخته است !!!!!!

 

مقصود از برابری ...

و مقصود از آزادی ...

 

و در جایی دیگر می گوید :

 

ای آزادی ، چه زندانها برایت کشیده ام ! و چه زندانها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد ، اما خود را به استبداد نخواهم فروخت ، من پرورده آزادی ام ، استادم علی است ، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر و پیشوایم مصدق ، مرد آزاد ، مرد ، که هفتاد سال برای آزادی نالید ، من هرچه کنند جز در هوای تو نخواهم زد ، اما من به دانستن از تو نیازمندم ، دریغ مکن ، بگو هر لحظه کجایی ، چه می کنی ؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم ، چه کنم ؟

 

................

 

بر همین اساس در ماهی که گذشت ،  تازگی به گونه ای تازه ، از عرفان و برابری و آزادی خواند و گفت و نوشت و شنید و نوشید :

 

چگونه ؟

 

 با زبان ادبیات ، با شعر ، با زانو زدن در محضر بزرگانی که هر کدام ، در حد توان و لیاقتشان در محضر این سه واژه همزاد با انسان ، سالها سر به سجود برده اند !

 

آری ، بر در خانه حمید مصدق رفتیم و از واژه های عشق و شور و زندگی گفتیم :

آنجا که می گوید :

...

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

 

و در کنار شعر دل انگیز او ، با هم از وقایع حیاتی ( تولد ، ازدواج ، مرگ و طلاق ) گفتیم و بیان کردیم که چرا حتی باید در مسیر آنچه که آنها را وقایع حیاتی می دانیم هم ، دچار اسارت باشیم ، و با هم گفتیم که انسان حتی می تواند از دست مرگ طبیعی هم آزاد شود !!! اگر ... 

 اما افسوس که این انسان به خیال خود نفس می کشد ، اما آگاهانه و نا آگاهانه ، خود را هر لحظه اسیر مرگ می کند !!!؟؟

 

بعد از آن ، بر در خانه بزرگ مرد شور و امید و حماسه ، زنده یاد ، اخوان ثالث رفتیم و با او در سرمای زمستان به واگویه حالات سگان و گرگان طبیعت پرداختیم !

 

از زبان سگها خواندیم که :

.....

وز آن ته مانده های سفره خوردن

وگر آن هم نباشد استخوانی

چه عمر راحتی ، دنیای خوبی

چه ارباب عزیز و مهربانی !!!

 

و از زبان گرگان خواندیم که :

 

درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده

دویم آسیمه سر بر برف ، چون باد ،

ولیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد .

 

و بعد در قالب این شعر ، از دانشمند ایتالیایی ٬ پارتو گفتیم و از نظریات او و از اینکه بسیاری از انسانها ، اسیر مشتقات رفتاری شده اند و به دروغ آنها را عرضه می کنند ، در حالی که در پس ضمیر خفته آنها ، ته نشستهایی است که واقعیت اعمال و اندیشه های آنها را نشان می دهد و همه اینها را از عوامل مهم ریا زدگی و نفاق و دروغ و فساد در جامعه دانستیم و ... و گفتیم بخشی از این اسارتها حاصل وجود غیر آزاد خودمان است و بخشی حاصل وجود :

 

 شیران ( انسانهای محافظه کار و علاقمند به نگهداری انبوهه ها و پیروان مکانیسمهای مانده )

 و

روباهان ( زد و بند بازان ، معامله گران سیاسی ، وکیلان و قاضیان بی وجدان ، روشنفکران سفسطه باز ، دلالان و بازی دهندگان انسانها و ... )

 

و بخشی هم ...

 

و آنگاه :

 

با هم بر لب جوی آب سهراب نشستیم و از قفس پرندگان گفتیم و باز از آرزوی آزادی و آزادی و آزادی سرودیم و البته اینبار از اسارتی درونی نیز سخن راندیم ، آنجا که می گوید :

 

دریچه باز قفس بر تازگی باغها سرانگیز است

اما ، بال از جنبش رسته است

وسوسه چمنها بیهوده است .

میان پرنده و پرواز ، فراموشی بال و پر است .

 

و بعد از نظریه شی وارگی دانشمند مجارستانی لوکاچ گفتیم و بیان کردیم که او می گوید : گاهی انسانها به جایی می رسند که به جای آنکه اشیای حقیقی و حقوقی و فیزیکی اطرافشان را مدیریت کنند ، خود اسیر آنها می شوند !!! و بیان کردیم که بی شک یکی از مهمترین عوامل پدیداری این اتفاق شوم ، نبود عرفان ، برابری و آزادی است !!؟؟

 

بعد از آن دیگر دلمان حسابی گرفت ، پس تصمیم گرفتیم به دست بوسی حضرت حافظ برویم و با اجازه اش سر بر دامانش گزاریم و دستان مهربانش را در لابه لای موهایمان ٬ از او هدیه بگیریم و با او و با هم ، هم صدا شویم که :

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

 

و باز از یکدیگر پرسیدیم که این سحر ، غصه ، ظلمت شب ، آب حیات و ... چیستند و یا کیستند و ...

 

و بعد ، باز رخت سفری دیگر پوشیدیم و شوریده و سرمست ٬ خدمت بزرگ شوریده حال تاریخ ایران زمین حضرت مولانا رسیدیم و او نیز بنده نوازی و میهمان نوازی نمود و با ما از خوخواهی ها و دگر سوزیها گفت و بعد از کلی سکوت و شنیدن و نوشیدن بود که با خودش و با هم فریاد زدیم که :

 

هر کسی گر عیب خود دیدی زپیش

کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش

 

و بعد ترجیح دادیم که به خواست او ، باز ٬کمی سکوت کنیم و نگاهی به آسمانها ی درون و بیرونمان بیاندازیم و به نوای نی گوش فرا دهیم و کمی بیشتر بیاندیشیم و ...

 

خواستیم برگردیم ، اما باز حیفمان آمد !!

 

  تا قونیه رفته بودیم و در ساحل دریایی پر گهر نشسته بودیم ، چرا چند پیاله دیگر ننوشیم و مست تر نشویم !!!؟؟؟ چرا زود باز گردیم و کلاس درس مولانا را از دست بدهیم ؟؟؟! چرا ؟؟؟!!!

پس باز ٬ بر در آستان معرفت او کوبیدیم و او هم ٬ باز سخاوتمندانه ، برای ما  از خواب خوش گفت و با نوای نی ارزشمندش ، اینچنین برایمان ، حدیث دل خواند که :

 

ور دلت بیدار شد ، می خسب خوش

نیست غایب ٬ ناظرت از هفت و شش

 

و ما با هم بحث کردیم که این خواب خوش چگونه نصیب انسانها می شود و با هم پاسخ دادیم که :

....

و او به ما لبخند زد و ما را بدرقه کرد ، تا باز به سرزمین فارس برویم و جوابش را از شاگرد ارزشمندش حافظ شیراز ٬ باز پرسیم !!!

 

پس باز پیاده و پا برهنه و تشنه و امیدوار ، سر مست از خنکای نفس "دریا مثال " مولانا ، به آستان حضرت حافظ رفتیم و او ٬ از " شراب نوشیدن " و "قر آن خواندن" همزمانش برایمان گفت و ما متحیر از خودمان پرسیدیم که چگونه می شود که او چنین ادعایی می کند که :

 

حافظم در مجلسی ، دردی کشم ، در محفلی    

بنگر این شوخی که چون ، با خلق صنعت می کنم

 

و در همین دشت گلگون بود که باز برایمان از عشق و رموز عشق گفت و از عاشقی و دلدادگی و یار و کوی یار و ... سرود !

و ما باز به خواب خوش مولانا و پاسخ حافظ می اندیشیدیم و برای همین بی هیچ خستگی ، بل با هزار شور و امید و تشنگی ، دوباره از سروستان خوش و خرم شیراز دلمان هوای قونیه کرد و باز ، باز گشتیم و اینبار با حضرت مولانا به دشت و صحرا رفتیم و او اینبار ٬ برایمان داستان آهویی را بیان کرد که شکار خودخواهیهای انسان

" عرفان نشناخته "  " غیر آزاد "  شده و بالاجبار ، شبی را در آخور خران و گاوان ، در مزرعه شکارچی گزرانده و از شب ، تا صبح ، باز به جای خوردن و نوشیدن ، در انتظار آزادی ، ساعات پایانی عمر را سپری کرده و ...

 

 و بعد از بیان  همین داستان کم نظیر بود که ما را دور خود نشاند و بزرگوارانه درس دیگری به ما داد و اینچنین بیان داشت که :

 

هر که را با ضد خود بگذاشتند

آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند

زین بدان اندر عذابی ای بشر !

مرغ روحت بسته با جنسی دگر

 

و در پایان آن آغاز !!! ، باز برایمان از عشق گفت  و از عشق و از عشق و ما در این فکر فرو رفتیم که چرا همه از عشق می گویند و از عشق و از عشق و در همین خیال بودیم که مولانا دستی بر روی سرمان کشید و گفت مواظب باشید که مورد خطاب این سخن نشوید که  :

 

تو به یک خواری گریزانی ز عشق ؟

تو به جز نامی چه می دانی زعشق ؟

 

و ...

 

دیگر شوریده بودیم و شاد و فربه از این همه درسهای تازه ، مسولیتمان سنگین تر شده بود ، خیلی سنگین ، دریچه هایی را به ما نشان داده بودند که می بایست پاس می داشتیم .

آری می بایست پاس می داشتیم .

 

پس من حقیر ٬ جسارت کردم ٬ در واقع نتوانستم سکوت کنم ، بنابراین در پایان مسیر این دشت دلنشین اردیبهشت در میان دو کوه بلند فروردین و خرداد ، تنها برای اینکه اندکی در محضر این اساتید ، معلمان ، عاشقان و عارفان و آزادیخواهان بزرگ ، درس عشق پس داده باشم :

بر کنار پنجره اتاقم ٬ در نزدیکی آبادی ای در دوردست !!! نشستم و از زبان دل خودم ناله های پروانه ها را با یک درخت پیر توت بیان کردم و فریاد زدم که گویی :

 

اینجا آدمها با هم قهرند !!!

همه به دنبال آرامشند

اما ...

اما غنچه محبت را سر باز نکرده ، از بن می چینند !!!

 

امیدوارم همه آن بزرگان و همه شما این جسارت مرا بخشیده باشید .

مطمئنم که شما هم ٬ دفترهای مشقتان !!! را در محضر آن بزرگان برده اید و ...

 

..................

 

و حال و در انتهای آن همه درس و کلاس تازه و در نزدیکی رسیدن به پایان دره دلنواز اردیبهشت ، می خواهم بگویم :

 

 گویا عرفان ، برابری و آزادی گرچه به ظاهر ، همراهان دائمی بشر از ابتدای خلقتند ، اما گویی هنوز واژه هایی زنده اند ، گویی هنوز جزء آرزوهای محقق نشده اند و البته همه باید بدانیم که انها ، از آن دست آرزوهایی هستند که پایانی برایشان متصور نیست ، آری پایانی برایشان متصور نیست ، چرا که هرچه بیشتر بخوانیم و هر چه بیشتر با وجودشان آشنا شویم ، سخاوتمندانه ، دریچه های جدیدی از وجود نازکشان را به رویمان می گشایند و باز از ما طلب همراهی بیشتر و بهتر و عمیق ترمی نمایند !!!

 

 پس گویی باید بیش از پیش ، آنها را خواند و دانست و فهم کرد ، باید با آنها حرف زد ، با انها زیست ، با آنها خندید ، با آنها گریید و حتی با آنها خوابید !!!

 

 شاید دست کم از این طریق ، بتوان خود را تازه کرد و بعد از آن ، اگر قابل بودیم  ...

 

و برای این مهم باید تاریخ خواند ، باید فلسفه خواند ، جامعه شناسی و مردمشناسی و ... خواند ،

باید به درون شهر رفت ، در خیابانها قدم زد و با مردم کوچه و بازار در آمیخت و حدیث آنها را شنید و با آنها بود و برای آنها !!!

باید به بیابان رفت و به ستاره ها سلام داد ، باید به دل جنگل رفت و از درختان پرسید !!!

باید به کنار دریا نشست و شهد عشق نوشید ، باید با پرندگان و حیوانات و چه می گویم با همه با کوه و سبزه و آبشار حرف زد !!!!

 باید با دریا دوست بود ، با آب خندید و با آفتاب گریید !!!

 

و باید دانست که یک راه برای رسیدن به این مهم آن است که از انسانهای بزرگ با خبر شویم ،  ادیان را بشناسیم ، ایسمها را درک کنیم ، مکاتب بزرگ را بفهمیم و ... !!!

 

و برای اینکار ، از نظر من حقیر ، باید ، آدم و نوح و ابراهیم و یوسف و زرتشت و بودا و موسی و عیسی و محمد را شناخت .

 

برای اینکار باید در محضر حوا و آسیه و مریم و خدیجه و فاطمه و ... نشست  .

 

برای اینکار باید باید بر سر کلاس درس سقراط و افلاطون و ارسطو و ابن سینا و مولانا و حافظ و ابن خلدون و کپرنیک و گالیله و هابس و روسو و منتسکیو و لوتر و توکویل و مارکس و فروید و ... حضور یافت و درس آموخت و ... .

 

و برای اینکار باید ...

 

اما از نظرم " شرط شدن " ، تنها خواندن نیست ، چرا که تاریخ به ما می گوید :

گویی نه تنها باید خواند ، بلکه می بایست همچون دشتی تازه ، در وجود خود بذرهایی تازه بکاریم و بعد با آن معارف و دانش و علم آموخته ٬ آن بذرها را آبیاری کرد ٬ مواظبت و مراقبت نمود تا سبز شوند و برویند و رشد نمایند و بی شک ، در این راه به ظاهر طولانی می بایست هوشیار بود و آنها را از دست گزند آفت سستی  و بلای نا امیدی  و دزدان " زر و زور و تزویر پرست " و بدخواهان " آزادی ستیز " " انسان کش" رهانید ،

 

تا ...

 

تا گل دهند و آنگاه دید که این عطر خوش آن گلهاست که بر حسب میزان تلاشی که برای روییدنشان به جان خریده ایم ٬ فضای اطراف خودمان و همراهانمان و چه می گویم دنیای همه غریبه ها و آشنایان را معطر می کند و در حد لیاقت وجود ما که آن گلها را پرورده ایم و در حد لیاقت اطرافایانمان  ٬ خودمان و آنها را بیش از پیش ٬از بدیها می زداید و بر تازگیها یمان می افزاید و

 

این یعنی :

 

 خواندن تاریخ و درس گرفتن از آن ، تا مبادا باز ٬ راه هیچستان ٬ طی کنیم و اشتباهات گذشتگان را تکرار نماییم !!!

و البته باز به خود می گویم که گویی این همه ، همت و دلیری و صبر و استواری و امید و استقامت می خواهد و همه اینها گویی خود سازی می طلبد و عشق !!! ،

آری خود سازی و عشق  ...

 

................................

 

و اما بعد از این همه، لازم و واجب است تا بگویم که در این یک ماه ، باز هم تازگی ، تنها یک نویسنده نداشت ، تنها یکی نبود که برای تازگی می خواند و می سرود و می نوشت و درد می کشید و اشک می ریخت و لذت می برد و ...

 

آری بسیاری بودند که همچون گذشته با من می نوشتند ، با من می خواندند ، با من حس می آفریدند ، با من امید می بخشیدند و با من ...

 

آری ، گویی تازگی دیگر همچون دشت دلنوازی است که من کوچکترین عضو آن هستم و این یعنی یک موفقیت ارزشمند و من ، از این موضوع بی نهایت خوشحالم و مسرور .

 

برای همین ، تنها به عنوان نویسنده این دشتستان سر شار ، باید تشکر کنم از همه شمایی که تازگی را از خودتان دانستید و در این اردیبهشت " مهر آفرین " با او زندگی کردید :

 

از همه انهایی که به هردلیلی تنها خواندند و انشاا... تازه شدند سپاسگزارم ، امیدوارم همچنان تازگی را قابل بدانند و با آن همراه شوند و کم کم قلم به دست گیرند وآنها هم بنویسند و من حقیر و آشنایان دیگر را با نفس اندیشه اشان تازه کنند .

 

اما بسیاری ، با من و چه می گویم حتی بیش از من در تازگی نوشتند و بر طراوت این لاله زار افزودند ، پس سپاسگزار و ممنونم از :

 

مریناز عزیز با 76 نظر                   

سعیده مهربان با 46 نظر      

محسن آزاد با 43 نظر                  

واژه بزرگوار با 33 نظر                                  

امیر دوست داشتنی با 21 نظر       

مرضیه نازنین ( خاله ) با 22 نظر

الهام آرام با 15 نظر                      

دیدار گرانقدر با 14 نظر          

پریای دلنواز با 12 نظر                   

و رحیم با صفا و امیر عزیز ( فینگیل ) ، هر کدام  با 11 نظر

 

همینطور ممنونم از حضور ارزشمند :

 

مهراوه عزیز ، پویان بزرگوار ٬عاصفه نازنین ، دکتر حمید گرانقدر ،  علی صریحی مهربان ، ایلیای بزرگوار ( علی شریفی ) ،بیتای گرانقدر ، بهروز دوست داشتنی ، مریم دلنواز ، فرنوش زنگویی آزاد ، مهدی رهبر گرانقدر ، محمد مهربان ، محبوبه ارزشمند ، مریم ف.آملی عزیز ، مجتبی بیات بزرگوار ، فرشته نازنین ، طاهر دلنواز ، ارغوان گرانقدر ، رضا اولادی عزیز ، صهبای آرام و نسیم مهربان ( کلاغ سیاه !!) ... که هر کدام با 9 تا 1 نظر ارزشمند ٬خود ، من ٬ تازگی و ... را طراوت بخشیدند .

 

لازم است بدانیم که در این یک ماه تازگی با حدود 400 نظر ٬ تازه شد و از وجود انها لذت برد و ...

 

بنابراین از من ومن عزیز ، سحر ، باران ، رسپینا ، الناز ، رویا ، آهسته ، روهولا ، ریش بزی !! منیره و ... هم ممنونم ، عزیزانی که هنوز نمی شناسمشان ، اما با تازگی همراه بودند و ...

 

امیدوارم شبکه ارتباطی تازگی روز به روز گسترده تر شود و همه همراهان تازگی در همراه کردن و آشنا کردن دوستان ارزشمند هم به یکدیگر تلاشی بیش از پیش داشته باشیم چرا که ...

 

................................................................

 

و اما :

 

1- جلسه تازگی فردا جمعه 27/2/1387  ساعت 10 صبح برگزار می شود  .

2- تازگی شنبه 4 / 3/ 1387 دوباره تازه خواهد شد .

3- در ماه خرداد تازگی هفته ای دوبار تازه خواهد شد :

 

 شنبه ها با تاریخ و علوم اجتماعی و حقوق

و

چهارشنبه ها با ادبیات ، شعر و علوم اجتماعی

 

ودر پایان :

 

یادمان باشد دنیای علوم انسانی بالاخص در ایران عزیز ما ، هنوز در بیابان است و همچنان ٬ منتظر رویش گلهای عرفان ، برابری و آزادی ، تا ...

 

چرا که به گفته دکتر علی شریعتی :

 

 شاید جوامع ما متمدن شده باشند ، اما انسانهای ساکن در این جوامع هنوز ...

 

پس باید برای تازه شدن خودمان و اطرافیانمان و جامعه مان در حد توان آگاهانه و صادقانه و عالمانه ، امیدوار و استوار تلاش کنیم و یادمان نرود که اینجا هر چند خوش و خرم ٬ هنوز بیابان است و حرکت در بیابان الزامات خودش را می طلبد !!!

 

به فرموده حضرت سعدی :

 

به چشم خویش دیدم در بیابان

که آهسته سبق برد از شتابان

 

سمند باد پای از تک فرو ماند

شتربان همچنان آهسته می راند !!!

 

امیدوارم که در راه عرفان ، برابری و آزادی ، هیچگاه از پای نایستیم .

 

تازه باشیم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:19  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان لاله زار تازگی

 

دوشنبه شب بهاریتان به خیر

ستاره ها در آسمانند و ...

امروز ادامه شعر پست قبل را می نویسم ،

این قسمت از نظر خودم و بسیاری از اساتید ، بیشتر دلنوشته است تا شعر ، اما نه !!!

شعر است ، آری شعر است !!!

 

پروانه ها در آغوش هم

لحظه ها را مرور می کنند

به فردا می اندیشند

فردایی از جنس ترنم باران

و در این لحظه های انتهایی

دست جمعی

نگاهی بر برگهای درخت توت می اندازند

او تنها کسی است که از همه خاطرات آنها با خبر است

او همه چیز را دیده است

او ...

 

بالهاشان در هم

نگاهشان به هم

به یک نقطه می نگرند

و آن نقطه اغاز است

آغازی که همدیگر را فهمیدند و دانستند بودن یعنی چه

اما امروز هنوز در راهند و در فهم معنای شدن در مانده !!

 

می خواهند دست جمعی از درخت توت خداحافظی کنند

می خواهند به ناکجا آباد پرواز کنند !!

می خواهند بروند

کجا ؟

نمی دانند !

شاید هرکجا ، به غیر از اینجا !؟

 

امروز برای آنها روزی دیگر است

طلوع غروبی دیگر ، باید ایستاد و به افق نگریست

بارقه های نور حرفی تازه دارند ،

 حرفی از جنس حضور ، حرفی با بوی تازگی

بوی صبح می آید !!

کاش می شد با صبح آشتی کنیم

کاش ...

 

باز تنم خسته است

نمی دانم با پروانه ها چه کنم

آنها سالهاست نگاهم می کنند و در فکر فرو می روند !

قطره ای از عدم ! بر روی گونه ام بوسه می زند !

زمانی دلهایی می شناختم که چون قطره زلال زلال زلال بودند !

اما امروز ...

زمانی آغوشی می یافتم که در آن بوی عشق می آمد

اما امروز ...

اما امروز ، سالهاست که حتی یک گل را هم نبوسیده ام !

اینجا آدمها با هم قهرند

همه به دنبال آرامشند

اما ...

اما غنچه محبت را سر باز نکرده ، از بن می چینند !!!

 

بوی تعفن انسان فضا را پر کرده است !!!

گلها دیگر تاب دیدن ندارند

آسمان چشمهایش را بسته است

اما آفتاب ...

آفتاب هنوز می تابد

شاید ...

شاید بسوزاند این همه ...

 

پروانه ها دیگر خسته شده اند

اگر درد جدایی از درخت توت نبود تا بحال رفته بودند !!

او آخرین یادگار پیر ، از باغات این آبادی است !!!

 

درخت ساکت است و در فکر

سالها همنشینی با پروانه ها ...

این پیر کهن ، با پدر پدر بزرگ و مادر مادر بزرگهای آنها هم آشنا بود !!!

اما ...

اما حالا اینها باید بروند

باید بروند

بروند ، فقط به خاطر زشتی انسان !!!

 

پروانه ها نگاهی به درخت می اندازند

تصمیم شان را گرفته اند که بمانند !!!

اما ناگاه...

ناگاه ٬ درخت یکی یکی ، انها را می بوسد و التماس کنان آز آنها می خواهد بروند

آری بروند !!! 

بروند به جایی که بدانند اشک چیست !

غم چیست !

عشق چیست !

انسان کیست !

 

پروانه ها دارند می گریند

آنها هم ، یکی یکی سرشاخه های درخت را می بوسند

با هم ، آهسته آهسته ، حدیث خداحافظی می خوانند .

و کم کم راهی می شوند

آنها می روند ...

می روند ، تا دیاری دیگر بیابند !!

دیاری که سبزه هایش از بوی انسان سر شکسته نباشند !!!

آنها می روند تا برکه ای بیابند 

برکه ای که هنوز بوی آب بدهد !!!

آنها می روند تا زمینی بیابند

زمینی که شاید بوی ... ندهد

آنها هوایی هوس کرده اند که بوی انسان بدهد !!!

بوی مهر ، بوی عشق

آنها می روند

می روند تا شاید ...

 

درخت پیر از دور تماشا میکند و

می گرید و می گرید و می گرید

به این می اندیشد که

آیا می تواند دوری پروانه ها را تحمل کند ، یا ...

نمی داند ، پروانه ها به ساحل می رسند ، یا ...

نمی داند ، نمی داند

ناگهان احساس می کند عابری خسته به او نزدیک می شود !

می خواهد از او بپرسد !

اما ...

اما پشیمان میشود و به دوردست ...

عابر می نشیند و زیر سایه درخت توت

به خوابش ادامه میدهد !!!

درخت تنها اشک میریزد و ...

این اشک را دوست دارد !!!

 

تازه باشیم   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:59  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام آشنایان سرزمین بارانی تازگی

امروز در تهران و ... باران بارید

آدمها را نمی دانم ! اما در خاک ٬ امروز بزمی مستانه به پا بود ٬ جشنی شگفت انگیز و میهمانی ای وصف نا پذیر !!! 

دو یار قدیمی ٬ یعنی قطره های باران و ذره های  خاک ٬ باز در آغوش هم زیبایی آفریدند ٬ هر دو تشنه بودند ٬ خیلی تشنه ٬ خیلی ٬ مثل من ٬ مثل تو ٬ مثل ما ٬ مثل ...

آب مشتاق گرمای خاک بود و خاک در انتظار طراوت آب !!!

...

امروز اجازه بدهید ٬ جسارت کنم و 

قطعه ای نسبتا بلند از خودم ٬ تقدیم دلهای بهاریتان نمایم  

امیدوارم ...

 

۱- باز باران می بارد

بر لبانی خشکیده ٬

 همچو اسبی می تازد

بر دلانی پوسیده !!

 

لیک باید رفت !!

باورم نیست

راهی نیست

در سکوت این شهر 

زین همه درد باید رست !!!

 

قبل از آن ٬

باز هم ٬ اما

روی یک عادت ٬

عادتی تکراری

پشت یک پنجره

پنجره ای پر تپش و رویایی

چشم می دوزم به برون

به همان جا که زمانی ٬ نفسش بود فزون !!

آری ٬ آری

راست می گویند :

باز می بارد از ابر

دانه هایی چون اشک

دلنواز و پاک

چون سلامی ناب

بی ریا ٬ بی تاب

مست !!

هوشیار !! 

لیک 

من ندانم ٫ که چرا 

در فضای این شهر

باران هست

مهر نیست !!!

ابر هست

عشق نیست !!!

گوییا پا بر جاست :

آن داستان

آن حدیث تلخ

کهنه ٬ سوزنده

از زبان بسته چند انسان روینده

 باز زندانی ٬

در درون هجمه سلولهای گندیده حیوانی !!!

...

در همین افکارم

ناگهان در دور دست

در همان نزدیکی !!!

باز  چشمانم

خسته و پنهانی

گوییا می بینند ٬

شرح یک ویرانی

 

در درون یک پیر

پیری از جنسی دیر 

سالها استاده رو به روی آزادی !! 

که به آن می گویند :

تک د رخت آبادی !!؟؟

چند پروانه بنشسته

غم گرفته ٬ لب بسته

باز با هم می گویند

درد هجری ٬ سر بسته !!

 

چاره ای نیست مرا

جز به دیدن  ٬ بشنیدن

با نگاهی بر بالا

با شقایق بگریستن

 

لیک می گویم اکنون

آنچه را که دیدم

آنچه را بشنیدم

آنچه را نوشیدم :

..........................................

۲- ....

ادامه دارد

باران باریده

پس تازه باشیم

   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:48  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان و آشنایان گندمزار بارانی تازگی 

 چهارشنبه شب بهاریتون به خیر

 

امروز در تهران چند قطره ای باران بارید ، چند قطره بیشتر نبود ، اما مطمئنم همان میزان به ظاهر اندک هم پنجره دلهای بارانی انسانهایی خوشدل را گشود و وجودشان را طراوتی دوباره بخشید !!!

 

کاش من را هم ، حداقل درکنار چهار راه عبور آن عالی سیرتان راهی بود .

کاش ...

 

اگر اجازه بدهید امروز هم به حرمت این دانه های باران ، دل به نوای خوش نی حضرت مولانا بسپاریم ،

اویی که قرنهاست می نوازد و می نوازد و می نوازد ،

پس حیف است که ما باز در مقابلش ٬ به زانوی ادب ننشینیم و در بردن فیض از وجود دلنشینش ، جهدی مستانه ننماییم.

 

پس امروز هم تازه می شویم با مولانا جلال الدین محمد :

 

ای بسا بیدار چشم و خفته دل

خود چه بیند ٬ دید اهل آب و گل

 

آن که دل بیدار دارد ٬ چشم سر

گر بخسبد ، برگشاید ٬ صد بصر

 

گر تو اهل دل نه یی ٬ بیدار باش

طالب دل باش و در پیکار باش

 

ور دلت بیدار شد ، می خسب خوش

نیست غایب ٬ ناظرت از هفت و شش

 

( یعنی : ناظر تو ( دل تو ) از هفت آسمان و شش جهت عالم غافل نیست )

 

گفت پیمبر : که خسبد چشم من

لیک ٬ کی خسبد دلم اندر وسن ؟

 

وصف بیداری دل ای معنوی

در نگنجد در هزاران مثنوی

 

( مثنوی معنوی مولانا : دفتر سوم ، ابیات 1222 تا ... )

 

لغات تازه :

 

خسبیدن : ( بضم خا ) خوابیدن.

بصر : ( بفتح با و صاد ) چشم .

وسن : ( بفتح واو و سین ) خواب ، چرت.

 

نکات تازه :

 

  ۱- با خواندن این 6 بیت به یاد فیلم بید مجنون اثر مجید مجیدی و با بازیگری پرویز پرستویی و رویا تیموریان افتادم .

    در این فیلم پرویز پرستویی نا بیناست ، اما علیرغم این ضعف ظاهری ( که از دوران نوجوانی به آن دچار شده است ) استاد مطرح دانشگاه در رشته زبان و ادبیات فارسی است و اتفاقا تخصصش هم در عرفان مولاناست ، ... ، پرستویی برای عمل چشم به آلمان می رود و در آنجا در یک روند تاثیر گزار علمی و عرفانی ، بینایی چشم ظاهرش را به دست می آورد ، ... ، در همانجاست که در کنار یک دریاچه و زیر یک درخت بید مجنون در باغ اطراف بیمارستان و البته قبل از عمل ، با یک هموطن آذربایجانی به ظاهر ساده ٬ اما اهل دل آشنا می شود و نشسته بر روی صندلی و روبروی او به گفتگو یی ارزشمند با او می پردازد و در انتها نیز قول و قراری بی نظیر ، بینشان رد و بدل میشود ، ... ، پرستویی به ایران باز میگردد اما ... ، ... ، و سر انجام در یک روز تلخ ٬ باز ، بینائیش را از دست میدهد ، البته این بار ٬ هم بینایی ظاهرش را و هم بینایی باطنش را !!!؟؟

 

 ( البته من بعضی از مصداقهای رفتاری و ذهنی و فکری که به نظر فیلمنامه نویس و کارگردان محترم باعث این فاجعه شده است را قبول ندارم ، اما روند کلی موضوعی داستان ، به نظرم ارزشمند و سرشار از تازگی است )

 

   ۲- مولانا در بیت چهارم از ابیات مذکور می فرماید :

 

 آنگاه که دلت بیدار شد ، خوش بخواب  ؟؟؟!!!

 

این بیدار شدن دل یعنی چه ؟؟!!

این خوش خوابیدن یعنی چه ؟؟؟!!!

 

البته خودش ، کوتاه و در عین حال عمیق جواب می دهد :

 

( گرچه در دل این پاسخ دهها سوال جدید هست )

 

ور دلت بیدار شد ، می خسب خوش

نیست غایب ناظرت از هفت و شش

 

 

 

آری ، می گوید : حالا دیگر خوش بخواب ، چرا که چشم دل تو از این به بعد ٬ دیگر بیدار است و بنابراین حتی در لحظات خواب ظاهری هم ، تو بر همه آسمانها و عوالم آگاهی و احاطه داری !!!؟؟؟

 

به این می اندیشم که : نگرانی مولانا برای رسیدن به کمال انسانیت و زندگی خوش و شیرین و زیبا در چیست و نگرانیهای من در کجاست !!!

 

به این می اندیشم که : آن ٬ چه خواب خوش و شیرینی می تواند باشد که من حتی دغدغه داشتن آن را هم در سر نمی پرورانم ، چه برسد به اینکه ... !!!

 

به این می اندیشم که : آیا من ، من ٬بالقوه ٬ گویا حتی در حالت خواب هم می توانم از همه اسرار کائنات با خبر باشم و به بوسه های باران پاسخ بدهم و لذت ببرم ٬ اما ...

 

به این می اندیشم که : ۲۶ سال از فرصتم گذشت ، اما هنوز ، حتی نمی دانم ...

 

به این بیت از حضرت حافظ می اندیشم که می فرماید  :

 

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد

ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

 

به نظرم ٬ با نگاهی عرفانی ، این عاشق ( زمینی - آسمانی ) حضرت حافظ با آن بیداری حضرت مولانا در ارتباط است ؟؟!!

 

و یا به این رباعی از حکیم عمر خیام می اندیشم که می فرماید :

 

عمرت تا کی به خود پرستی گذرد

یا در پی نیستی و هستی گذرد

 

می نوش که عمری که اجل در پی اوست

آن به ، که به خواب یا به مستی گذرد

 

و باز به نظرم این نوشیدن می و آن خواب و مستی در شعر حضرت خیام ٬ با آن بیداری در شعر حضرت مولانا در ارتباط باشد !!؟؟

 

آیا امشب هم قطرات باران بر پشت شیشه پنجره اتاقم خواهند کوبید ؟؟!!!

 

می خواهم به این بیاندیشم که آیا ...

 

تازه باشیم   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:6  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام آشنایان محفل سر سبز تازگی

 

غروب دوشنبه بهاریتون به خیر

امروز هم به دنبال مفهوم بلند آزادی ، برابری و عرفان ٬ چند بیتی از :

 

 حضرت مولانا جلا ل الدین محمد

 

آهوی را کرد صیادی شکار

اندر آخر کردش آن بی زینهار

آخری را پر زگاوان و خران

حبس آهو کرد چون استمگران

آهو از وحشت به هر سو می گریخت

او به پیش آن خران ، شب کاه ریخت

از مجاعت و اشتها هر گاو و خر

کاه را می خورد خوشتر از شکر

گاه ، آهو می رمید از سو به سو

گه ز دود و گرد که ، می تافت رو

 

هر که را با ضد خود بگذاشتند

آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند

زین بدان اندر عذابی ای بشر !

مرغ روحت بسته با جنسی دگر

روح باز است و طبایع زاغها

دارد از زاغان و جغدان داغها

 

با که گویم ، در همه ده ، زنده کو ؟

سوی آب زندگی ، پوینده کو ؟

تو به یک خواری گریزانی ز عشق ؟

تو به جز نامی چه می دانی زعشق ؟

عشق را صد ناز و استکبار هست

عشق با صد ناز می آید به دست

عشق چون وافی است ، وافی می خرد

در حریف بی وفا می ننگرد

 

چون درخت است آدمی و بیخ عهد

بیخ را تیمار می باید به جهد

عهد فاسد بیخ پوسیده بود

وز ثمار و لطف ببریده بود

...

( مثنوی معنوی ، دفتر پنجم ، از بیت ۸۳۳ تا ... )

 

لغات تازه :

 

مجاعت : ( به ضم میم ) گرسنگی .

وافی : تمام و کمال ،وفا کننده به عهد .

ثمار :  ( به کسر ثا )  میوه ها .

 

نکات تازه :

 

با اجازه همه شما فعلا سکوت !!؟؟

ضربه های این چند بیت ٬ همچون سیلی ای سخت ٬ اما شیرین ٬ وجودم را

می نوازد و ... !!!

به این می اندیشم که جایگاه من در این شعر ... !!! راستی من کی ام ؟؟؟

چه می شود گفت در برابر این همه ...

 اما دوست دارم که باز گردم.

شاید باز گردم  ...

 

تازه باشیم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:1  توسط سید مهدی سلطانی  | 

 

سلام دوستان و آشنایان محفل سر سبز تازگی

باز میعاد حضوری دیگر

عصر آفتابی و بهاریتون به خیر

 

امروز هم می خواهیم ٬ بر " سر در میکده "حضرت حافظ ، کاسه گدایی به دست گیریم و التماس کنیم ، شاید کمی تازه شویم

شاید ...

 

 روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم          

در لباس فقر کار اهل دولت میکنم

 

تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوشخرام

در کمینم و انتظار وقت فرصت می کنم

 

واعظ ما بوی حق نشنید ٬ بشنو این سخن         

 در حضورش نیز می گویم ، نه غیبت می کنم

 

با صبا افتان و خیزان میروم تا کوی دوست      

وز رفیقان ره ، استمداد همت می کنم

 

خاک کویت زحمت ما بر نتابد بیش از این      

 لطفها کردی بتا  ، تخفیف زحمت می کنم

 

زلف دلبر دام راه و غمزه اش ، تیر بلاست    

یاد دار ایدل ، که چندینت نصیحت می کنم

 

دیده بد بین بپوشان ، ای کریم عیب پوش         

زین دلیریها که من در کنج خلوت می کنم

 

حافظم در مجلسی ، دردی کشم ، در محفلی    

بنگر این شوخی که چون ، با خلق صنعت می کنم

 

 

لغات تازه :

 

 تذرو : قرقاول ( در زبان ترکی ) ، پرنده ای است حلال گوشت ( در فقه حاکم اسلام ) که بیشتر در سواحل دریای خزر یافت میشه .

 

غمزه : اشاره با چشم و ابرو ، ناز ، کرشمه

 

درد : ( بضم دال اول و سکون دال آخر ) ٬ آنچه از مایعات بالاخص شراب ته نشین می شود ، در واقع موثرترین قسمت شراب .

 

نکات تازه :

 

این غزل هم ، همانند تمام اشعار حافظ پر است از نکات و حرفهای تازه تازه

 

در حد سواد و درک اندکم ، به لطف خدا و به مدد حضرت حافظ ، چند نکته :

امید که تازه باشند

 

حضرت حافظ خودش را فقیری میداند که روزگار به او لطف کرده و این اجازه را به او داده که مدتی  در فضای دلنشین میخانه نفس بکشه و خدمتی در حد توان عرضه کنه !!!

در واقع گرچه حافظ خودش را قابل نمی داند ، اما به پر کردن حتی یک پیاله هم , در میخانه افتخار می کند  !!!

 

به این می اندیشم که او در این میخانه , چه می بینه , یا به دنبال چه میگرده که اینقدر در برابرش خضوع نشون میده و تواضع می کنه ؟؟؟

 

هنوز در این اندیشه ام که خودش بزرگوارانه جوابم رو میده !!!

 

تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوشخرام

 

آری ، گویا به دنبال تذروی خوشخرام می گرده !!!

 

این تذرو کیست ؟ و یا چیست ؟ و یا ...

اینجاست که دیگه سکوت میکنه و پاسخ این سوال را جزء اسراری میدونه که تنها کسانی باید بدونند که محرم رازند , چرا که او معتقده :

 

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

 

ویا در جایی دیگه و برای تاکید بیشتر اینچنین میگه :

 

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

 

اصلا چرا اینچنین بگوییم ؟!

او در وادی عشق ، سر مست سکوته ، برای همینه که میگه :

 

در حریم عشق نتوان زد ، دم از گفت و شنید

زانکه آنجا ، جمله اعضا چشم باید بود و گوش

 

اما بعد از این که خودش سکوت پیشه میکنه و همه ما رو هم به این نغمه دلنشین ( سکوت ) دعوت میکنه , صلاح رو در این می بینه که به صورتی تلویحی , دلیلی اجتماعی رو هم ، برای خموشی ظاهریش بیان کنه !!! آخه ...

 

برای این منظور ، او دردی جانکاه رو بیان میکنه , درد حضور واعظانی رو آشکار میکنه که در همه جای شهر پخشند ، خواسته یا نا خواسته ،  هیچ بویی از عمق حقیقت نبردند , اما پر ادعا و پر نخوت ، خود را ، تمثال حقیقت می دانند و از صبح تا شب می خواهند از حقیقت صحبت کنند !!! و از اون بدتر همه را به زور ، مجبور به پذیرش گفته هاشون می کنند !!!

 

برای همین هم هست که حضرت حافظ می فرماید :

 

با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

 

و برای همین هم هست که این بحث را خیلی ادامه نمی دهد و بلافاصله واعظ شهر را رها میکند !!

 چرا که از منظر او این اوقات خوش زندگی انقدر ارزشمندند که حیف است با بحث بر سر واعظان ، صرف به بطالت شوند !!!

 

پس باز به سراغ کوی دوست می رود ،

 

اما چگونه ؟

نه با هر وسیله ای ، نه با هر نیتی ، نه با هر مر کبی ، نه ، نه !!!

 

او با باد به سوی یار می رود !!! ان هم بادی که از سوی شرق می وزد ، از آتشگاه فلق ، باد صبا !!!

 

نه به هر شکلی که بخواهد ، نه به سرعت ، نه ایستاده ، نه ، نه !!!

 

 افتان و خیزان میرود ، در نهایت ادب ، می افتد و باز بر می خیزد ، باز می افتد و باز بر می خیزد و در نهایت  ، سینه خیز می رود و هم افق با خاک ، در نهایت خضوع ، آرام ، آرام به سوی کوی یار گام بر می دارد .

 

دقت کنیم ، به سوی کوی یار ، نه خود یار ، او عاشقی سینه چاک و دلسوخته یار است ، اما بدون اجازه نهایی یار ، حتی نمی گوید به سوی او میروم !!!

 

چرا که  شاید وقتی به سر منزل دوست رسید ، قابلیت حضور در محضر یار را از دست داده باشد و مجبور شود باز به میخانه برگردد و خودسازی کند و ... (چه رابطه ایست میان میخانه و کوی یار ؟؟؟!!! )

 

و برای آنکه اینچنین نشود ، مرتب ، حقیری وجودش را هم به خودش یاد آوری می کند و به خودش نهیب میزند که :

 

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم !!!؟؟

 

پس با این وجود ٬ او ، بی تعارف ، میداند که ممکن است مقبول نیفتد ، پس می گوید می روم به در کوی یار و آنجا که رسید ، حتی اگر اجازه ندادند جمال یار را ببیند و او را بازگرداندند !!!

حتی ، " اندک گله ای " هم نمی کند ، چرا که باز او خود باور دارد که :

 

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنین مستحق هجرانند !!!

 

و او نمی خواهد مستحق چنین هجران جانکاهی باشد !!!

 

.......

 

جالب آنجاست که بعد از آن همه تلاش و خو سازی ٬ بعد از آن همه مستی و شوریدگی و دلدادگی و ...

بعد از پذیرفته شدن در بارگاه دوست ،

بعد از دستبوسی و هم زبانی و همدلی ،

بعد از هم آغوشی و ... 

بعد از ...

او خودش ، اسباب زحمت را از برای یار کم می کند !!!!؟؟؟؟

 

و این یکی از مغفول ترین و زیباترین  نکات در وادی عشق از منظر حضرت حافظ است .

 

او خودش اسباب زحمت را از برای یار کم می کند !!!!

این یعنی چه !؟ این کم نظیر است .

آخر چرا ؟؟؟

 

گمان نکنم این زیبا سیرتی ، جز از یک روح خود ساخته آزاد بر  بیاید و بس .

........

بعد از اینها و برای تاکیدی بیشتر ٬ او باز ٬از دامی دلنشین و بلایی دلنواز می گوید و بعد ...

 

.......

 

 و در آخر باز هم گلایه ای مشفقانه ,

 

این بار از چه کسانی ؟

 

 از کسانی که حتی دست از سر او ، در خلوت هم بر نمی دارند !!!؟؟؟

 

 حضرت حافظ  برای اینکه به آنها بگوید که سقف کوتاه تفکرشان را همتراز آسمان بلند معرفت ندانند ، دو کاری را بیان می کند که به گمان آنها و به ظن عوام در تضاد 100 % باهم  هستند , اما او به انجام اون دو با هم ( تاکید می کنم  , با هم ) افتخار می کند  :

 

آن دوکار عبارتند از :

 

1- می گوید در جلسه ای حافظ قر آنم

و

2- در جلسه ای دیگر طالب نوشیدن درد شراب

 

و با این بیان ٬ آنها را هم به سکوت و تواضع و تامل دعوت می کند !!!  

 

واقعا شیوه قرآن خواندن حافظ و طریق مشروب نوشیدن او چگونه است که ترکیبشان در نظر او یکی از زیباترین حالات یک زندگی را پدید می آورد !!

 

یادمون نره حافظ کسی است که حافظ کل قرآن است ، آن هم به 14 روایت مرسوم !!! یعنی او انسانی است که در نگاه مردم کوچه و بازار ، یک دینداره !!؟؟؟ اما او دینداریش رو عین عشقبازی می دونه !!!؟؟؟ بر خلاف نظر مردم !!!؟؟؟

 در واقع میان ماه او تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است , و این دفعه ماه او از ماه گردون , هزاران بار زیباتر و دلنوازتر و دلنشین تر است !!!

 

چرا ؟

چون عاشقه ٬ عشقی که هم تراز با آزادی است !!!؟؟؟

و خودش به ما میگه که  :

 

عشقت رسد به فریاد ور خود به سان حافظ

 قرآن زبر بخوانی در چهارده روایت

 

اما نکته و درد  آنجاست که :

 

 نه همه مستمعان فهم کنند این اسرار !!!

 

دارم به این می اندیشم که در هر خانه ای در ایران ، چه در شهر ، چه روستا ، حتما یک کتاب حافظ هست ، اما ...

 

می خواهم کمی سکوت کنم و بیشتر بیاندیشم

 

 تازه باشیم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:22  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازگی

امروز هم باز همنوا میشیم با نوای نی انسانی بزرگ و خودساخته ٬ به ظاهر زیسته در ۷۰۰ سال پیش ٬ اما در واقع ٬ زنده و تازه و البته نا شناخته در لابه لای تمام صفحات تاریخ :

مولانا جلال الدین محمد

هر کسی گر عیب خود دیدی زپیش

کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش

غافلند این خلق از خود ای پدر

لا جرم گویند عیب همدگر

من نبینم روی خود را ای شمن

من ببینم روی تو ٬ تو روی من

آن کسی که او ببیند روی خویش

نور او از نور خلقان هست بیش

گر بمیرد ٬ دید  او باقی بود

زانکه دیدش ٬ دید خلاقی بود

نور حسی نبود آن نوری که او

روی خود محسوس بیند پیش رو

( دفتر دوم مثنوی معنوی ٬ ابیات ۲۴۳۳ الی ... )

ترجیح می دم سکوت کنم و تنها به نوای خوش نی مولانا گوش فرا بدم :

بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدائیها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند

در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بد حالان و خوش حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

....

چقدر این نوای نی ٬ تازه هست و دلنشین !!!

میان کوهی و دل جنگلی ٬ هوس کرده ام ٬

 گویی تمام وجودم نیاز داره به : 

سایه درختی ٬ نهر آبی ٬ کلبه ای ٬ آتشی ٬ یاری ٬ نی ای و از همه مهمتر سکوتی .

تازه باشیم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام آشنایان سرزمین تازگی

غروب دلنواز بهاری شما به خیر

 

امروز می خواهم ، باز نگاهی به سرزمین پر از عطر گلهای یاس و مریم و اقاقی ، دیوان خواجه شیراز بیندازم .

گمانم ، هر از چند گاهی ، تازگی نیاز داره تا به دست بوسی " اول نماد " شعر پارسی بره و ...

 

پس امروز هم تازه می شیم

با غزلی معروف اما هنوز تازه و پر حرف و پر نکته از حضرت حافظ :

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

 

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

 

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

 

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند

 

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

 

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

 

اینهمه شهد و شکر کز سخنم میریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

 

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که زبند غم ایام نجاتم دادند .

 

نکات تازه :

 

سحر ، ظلمت شب ، آب حیات ، پرتو ذات ، جام تجلی صفات ، شب قدر ، تازه برات ، جلوه ذات ، کام روا ، خوشدل ، مسحق ، شهد و شکر ،  شاخ نبات ، انفاس سحر خیزان ، غم ایام و ...

 

دوست دارم به این سوالات بیاندیشم

 

آن ترکیبهای لغوی بالا یعنی چه ؟؟؟!!!

نسبت آنها با آزادی در چیست ؟

نسبت آنها با برابری در چیست ؟

نسبت آنها با عرفان در چیست ؟

من را کی ، کجا و چگونه از غصه نجات می دهند ؟

اصلا کسی ، حافظ را از غصه نجات داده ، یا خودش ، خود را نجات داده ، یا خودش و ...

در انفاس سحر چیست که حافظ ، سخاوتمندانه خبر ش رو به ما می ده و میگه :

 

غنچه گو تنگ دل از کار فرو بسته مباش

کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم

 

آیا علوم اجتماعی ، جواب این سوالات را هم قادرند به ما بدهند ؟؟؟

 

گویی باید خیلی بیشتر آزاد باشم و خودم رو بسازم و بخوانم ، تا شاید ... !

 

تازه باشیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:52  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان و آشنایان نغمه های سرزمین تازگی

ظهر هفتمین روز از دومین ماه از اولین فصل زیبای سال 1387 به خیر !

 

نمی دونم چرا اینقدر دیر به سراغ کتابی رفتم که بعد از حافظ و چه می گویم شاید حتی پیش از حافظ با من بوده و باز چه می گویم من با او بوده ام و آنقدر در این سالها با او خوانده ام که :

 

اهل کاشانم ، که گاهی واقعا فراموش می کنم اهل یزدم !!!

برای همین جایی گفته ام :

 

 اهل کاشانم ،

 اشکهایم جاری است

دستهایم خالی است

محو ، در همهمه بادهای جالیزم

مست در محکمه برگهای پاییزم

من ز " سر خرمی " نهر خروشان دلم

سالها ساکن یک کلبه طوفان زده بی نامم

اهل یک روزن تنها تر از آن لحظه ناب

اهل آتشکده دل

اهل هر بیشه عصیان زده بی تابم

 

پس ، امروز تازه میشیم با شاعری رویایی از سرزمینی پر ز علفهای

خوش بو و دلپو !! و بهاری   : سهراب سپهری

 

دریچه باز قفس بر تازگی باغها سرانگیز است

اما ، بال از جنبش رسته است

وسوسه چمنها بیهوده است .

میان پرنده و پرواز ، فراموشی بال و پر است .

در چشم پرنده قطره بینایی است :

ساقه به بالا می رود . میوه فرو می افتد . دگرگونی غمناک است !!

نور آلودگی است . نوسان ، آلودگی است . رفتن ، آلودگی .

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است .

چشمانش پرتو میوه ها را می راند .

سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است .

سرشاری اش قفس را می لرزاند .

نسیم ، هوا را می شکند : دریچه قفس بی تاب است .

 

معرفی شاعر :

 

سهراب سپهری شاعر و نقاش بزرگ کشورمان در ۱۵ مهر 1307 تو کاشان متولد شد.

دورهٔ‌ ابتدایی و متوسطه رو تو همون شهر گذروند و پس از فارغ التحصیل شدن در دورهٔ‌ دوسالهٔ‌ دانش‌سرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ‌ فرهنگ کاشان دراومد.

 در شهریور 1327 ، تو امتحانات ششم ادبی شرکت کرد و دیپلم دورهٔ دبیرستان خودش رو دریافت کرد.

 سپس به تهران اومد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت ، در اومد که البته پس از هشت ماه آز آنجا استعفا داد !!

 

سهراب در سال 1330 نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خودش رو با نام " مرگ رنگ " منتشر کرد. تو سال 1332 از دانشکده هنرهای زیبا ، با نشان درجه اول علمی فارغ التحصیل شد .

 تو همون سال تو چندین نمایشگاه نقاشی تو تهران شرکت کرد و دومین مجموعهٔ اشعار خودش رو با عنوان  " زندگی خواب ها " هم منتشر کرد.

تو آذر 1333 تو ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز مشغول به تدریس شد .

 مدتی هم ، تو ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی ، با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری ، مشغول به کار شد .

 از مهر ماه 1340 نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران کرد.

اما ...

 

اما بعد از این همه تغییر و جابجایی !!! بالاخره به خاطر روحیه خاصش و به خاطر ویژگیهای نابش ، تو اسفند همون سال ، از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کناره‌گیری کرد !!!

 

پس از فراغت از کارهای دولتی بود که بیش از پیش ، به عرصه شعر و نقاشی پرداخت .

سهراب کارهای هنری خودش رو تو نمایشگاه‌های گوناگون به معرض نمایش می گذاشت.

 

 عرضه ای که تا پایان عمرش ادامه داشت.

 

از مهمترین نمایشگاههای او که بین سالهای 1332 تا 1353 برپا بودند ، می شه به نمایشگاههایی  در تهران ، ونیز ، اصفهان ، شیراز ، برزیل ، فرانسه ، آمریکا و سوئیس اشاره کرد !! . ( بالای 25 نمایشگاه فردی و گروهی )

 

نکته مهم ، قابل توجه و تاثیر گزار دیگه تو زندگی سهراب سفرهای فراوانی بود که او در طول زندگی انجام داد

 

او برای اولین بار و تو مرداد 1336 از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت ، سفرهای او به نقاط مختلف دنیا تا سال 1358 ادامه داشت ، او به ژاپن ، هندوستان ، پاکستان ، افغانستان ، آلمان ، اسپانیا ، ایتالیا ، اتریش ، مصر ، یونان ، آمریکا و ... سفر کرد و بی شک از همه این سفرها برای سهراب شدن کمک گرفت !!!

 

سرانجام سهراب سپهری ، در غروب اول اردیبهشت سال 1359 در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت و این بار صحن امامزاده سلطان علی در روستای مشهد اردهال کاشان بود که انسانی بزرگ از خاک گهر خیز ایران را برای همیشه در آغوش خود جای داد .

 

شعرهای سهراب ، تا امروز به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده اند !!!

 

به این می اندیشم و می سوزم که چند درصد ایرانیان با شعر سهراب آشنایند ؟؟؟؟

 

 

حرفهای تازه :

 

۱ -  در سراسر شعر سهراب ، بوی تازگی ، به شکلی تازه جریان داره ، گویی سهراب از همه مانده ها گریزانه ، برای همینه که برای همه چیز و همه کس ، رنگی نو ، طرحی نو ، حالتی نو ، فکری نو و زندگی ای نو پیشنهاد می کنه .

 

در حد مطالعات من حقیر ، هیچکس تو تاریخ ادبیات ایران اینچنین نگفته که :

 

 گل شبدر چه کم از لاله خونین دارد !

 

 هیچ جای دیگه من نخوندم که کسی بگه :

 

 دم غروب ، میان حضور خسته اشیاء !!

نگاه منتظری ، حجم وقت را می دید !!!

 

شما جایی شنیدید کسی بگه :

 

نور در کاسه مس ، چه نوازشها میریزد !

نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد !! 

 

نه ، نه ، من که نشنیدم !!

چه کرده است این مرد با خود ، کجا بوده است ، در کجا سیر می کرده ، چه میدیده در کوچه باغهای کاشان ، که ما امروز در بزرگراهها و برجها و شکوه تمدن تهران و پاریس و نیویورک نمی بینیم ؟؟!!!

 

۲-  در علوم اجتماعی دانشمندی مجارستانی به نام گئورک لوکاچ ( 1971 1885 ) به دنبال نظریات استادش ، مارکس ، نظریه ای ارزشمند تحت عنوان نظریه "چیز وارگی " و یا " شی وارگی " مطرح کرده که می توان آن را به همراه اشعار سهراب به بحث نشست .

 

 لوکاچ با نگاهی ظریف در نظریه چیز وارگی خود ، قصد نهیب به همه انسانها بالاخص انسانهای ساکن در نظام سرمایه داری داره ، آخه اسارت انسانها در

" ساخته های خود " لوکاچ رو آزار می ده و او رو وادار می کنه تا به همه ما بگه :

 

 ما همه در زندگی فردی ، خانوادگی و اجتماعی خود ، اسیر ساخته های خود شده ایم !!!؟؟؟

 

 او به صراحت می گه ، که گویی ما فراموش کرده ایم که تو دنیایی زندگی می کنیم که همه پدیده های فیزیکی و ذهنی و رفتاری و اجتماعی و ... ساخته و پرداخته دست خودمونند !!!

 

ما خودمون اونها را ساخته ایم ، اما اونقدر غرق در اونها شده ایم که دیگر اونها رو طبیعی حس می کنیم ، به اونها ارزشی بالذات داده ایم و به جای اونکه اونها در اختیار ما باشند ، ما خودمون رو اسیر اونها کردیم .

 

از اینکه اسیر این شده ایم که چه بخوریم ، چه بپوشیم ، چگونه نگاه بکنیم ، چگونه فکر بکنیم و ... بگیرید ( اسیر مقولات ثابتی که برای خودمان ، درست فرض کرده ایم ) تا اینکه اسیر نوع کار اقتصادی و اجتماعی و فرهنگیمان شده ایم .

 

آری ، روزها و ماهها و سالها در پشت یک ماشین می شینیم و نقش راننده را ایفا می کنیم ، اما آنقدر در اون غرق می شیم که گویا دیگر خودمان ماشین شده ایم !!!؟؟؟

 

 روزها و ماهها و سالها در نقش یک معلم ، یک کتاب و یک جزوه و یک سر فصل را بیان می کنیم و آنقدر بیان می کنیم که گویا خودمان ، همان جزوه شده ایم ؟؟!!!

 

 سالها در نقش یک مهندس یا یک کارگر در یک کارخانه با دستگاهها و یا پشت رایانه به کار مشغولیم ، اما غافلیم از اینکه ما خود ، یکی از آن دستگاهها یا رایانه ها شده ایم و دردناکتر آنجاست که به جای آنکه ما آنها را مدیریت کنیم ، آنها ما را مدیریت می کنند ؟؟؟!!!

 

به یک پزشک بیاندیشیم که اسیر اتاق عمل شده است  !!؟؟؟

 

 به یک هنرمند که اسیر صحنه و یا قلم مو و یا قلم نی شده است ؟؟!!!

 

به اطرافمان نگاه کنیم ، به یک مدیر بیاندیشیم که از همه بدتر اسیر یک صندلی شده است !؟؟؟!!؟

 

چه ، این اسارتها ، درد آور است و چه  لوکاچ اینها را ظریفانه دیده است و سالها پیش در قالب علم جامعه شناسی  به همه ما  هشدار داده است که مواظب باشیم !!!

 

آری مواظب باشیم که " شی "  نشویم !!!!

 

۳ - و حال شعر سهراب هم به عالیترین شکل و در همین راستا قابل بررسی است

( البته این شعر به نظرم ایهام دارد و از منظری دیگر هم قابل بررسی است که باشد برای فرصتی دیگر )

 

اما در نگاه مورد نظر امروز ، سهراب از قفس حرف می زند و از پرنده ، از پرنده ای که در قفس است ، روح پرواز در وجودش آفریده شده ، اما باز گمان می کند که زندگی همان بودن در قفس است ، چرا که ... :

 

آری :  میان پرنده و پرواز ، فراموشی بال و پر است !!!

 

همه مولفه های پرواز فراهمند !!

 

درختان سبز ، گلهای شاداب ، نهر روان ، هوای پاک ، حتی درب باز قفس !!!!

 

اما :  پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است !!؟

 

اینجاست که سهراب هم به ما نهیب می زند که از عمق قفسهای خود ساخته امان رها شویم ، هر چه زودتر بهتر ،

 

 مبادا روزی برسه که قفسها رو طبیعی ترین بخش وجودمون بپنداریم و آزادی رو به سخره بگیریم !!!

 

مبادا ...

 

برای همینه که سهراب می گه :

.....

 

عبور باید کرد

صدای باد می آید ، عبور باید کرد

و من مسافرم ای بادهای همواره !

مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید !!!

مرا به کودکی شور آبها برسانید !!!

 

کودکی شور آبها ، می دانیم یعنی چه ؟

 

تازه باشیم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:45  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازه تازگی ،

 عصر آفتابی و تقریبا گرم چهارمین روز از دومین ماه سالتون به خیر .

امروز تازه می شیم با یک انسان دیگه از دشت زیبای تازگی ، شاعری از سرزمین درد و شور و حماسه و عاشقی :

 

 مهدی اخوان ثالث

 

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش مثقال ، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ

 

سرود کلبه بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه های باد پیداست

که شب مهمان توفان است امشب

 

دوان بر پرده های برفها ، باد

روان بر بالهای باد ، باران

درون کلبه بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

 

آواز سگها :

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمناک است

کشد مانند گرگان ، باد ، زوزه

ولی ما نیکبختان را چه باک است

 

کنار مطبخ ارباب ، آنجا

بر آن خاک اره های نرم ، خفتن

چه لذت بخش و مطبوع است ، وآنگاه

عزیزم گفتن و جانم شنفتن

 

وز آن ته مانده های سفره خوردن

وگر آن هم نباشد استخوانی

چه عمر راحتی ، دنیای خوبی

چه ارباب عزیز و مهربانی !!!

 

ولی شلاق ، این دیگر بلایی است

بلی ، اما تحمل کرد باید

درست است اینکه الحق دردناکست

ولی ارباب آخر رحمش آید

 

گذارد چون فرو کش کرد خشمش

که سر بر کفش و بر پایش گزاریم

شمارد زخمهامان را و ما این

محبت را غنیمت می شماریم

 

خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف کلبه بی روزن شب

شب طوفانی سرد زمستان

زمستان سیاه مرگ مرکب

 

آواز گرگها :

 

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمگین است

کشد مانند سگها ، باد زوزه

زمین و آسمان با ما ، به کین است

 

شب و کولاک رعب انگیز و وحشی

شب و صحرای وحشتناک و سرما

بلای نیستی ، سرمای پر سوز

حکومت می کند بر دشت و بر ما

 

نه ما را گوشه گرم کنامی

شکاف کوهساری، سرپناهی

نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان

در آن آسوده ، بی تشویش گاهی

 

دو دشمن در کمین ماست دایم

دو دشمن می دهد ما را شکنجه

برون سرما ، درون این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده ، پنجه

 

و اینک سومین دشمن که ناگاه

برون جست از کمین و حمله ور گشت

سلاح آتشین بی رحم بی رحم

نه پای رفتن و نی جای بر گشت

 

بنوش ای برف ! گلگون شو بر افروز

که این خون ، خون ما بی خانمانهاست

که این خون ، خون گرگان گرسنه است

که این خون ، خون فرزندان صحراست

 

درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده

دویم آسیمه سر بر برف ، چون باد ،

ولیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد .

 

تهران ، آذرماه 1330

 

معرفی شاعر :

 

مهدی اخوان ثالث در سال ۱۳07 در مشهد چشم به جهان گشود. او تحصیلات خودش رو تا پایان مقطع متوسطه تو مشهد ادامه داد .

از نوجوانی به شاعری روی آورد و در آغاز ، قالب شعر کهن رو برگزید. در سال ۱۳۲۶ رشته آهنگری رو در هنرستان مشهد  به پایان برد و در همان جا و در همون رشته آغاز به کار کرد !!!

چیزی نگذشت که به واسطه روحیاتش و در آغاز دهه سوم زندگیش به تهران اومد و در اینجا به معلمی مشغول شد .

  در سال ۱۳۲۹ با دختر عمویش ، ایران اخوان ثالث ، ازدواج کرد. یکی از نتایج ظاهری اون ازدواج به دنیا امدن چهار فرزند عزیز بود !!!

 چندی بعد با نیما و شیوهٔ سرایندگی او آشنا شد و همین آشنایی بود که گویا اثری مهم در تغییر شکل و نوع سرایش شعر او گذاشت .

اخوان علاوه بر تدریس ، سرایش شعر و زندگی خانوادگی ، از اوضاع اجتماعی زمان خود در قالب سیاست نیز غافل نبود و به سهم خود ، در حوادث مختلف سیاسی زمان نیز نقش ایفا کرد .

در واقع همان فعالیتهای سیاسی بودند که شکل زندگی آرام و البته پر دغدغه او رو تغییر و او رو تو مسیری تازه ، با فراز و نشیبهایی دیگرگون قرار دادند .

 

 اخوان  چندین  بار ، بین سالهای 29 و 33 به خاطر فعالیتهای سیاسیش زندانی و یک بار هم به حومه کاشان تبعید شد .

 

در سال ۱۳۳۶ و پس از آزادی از زندان به رادیو و بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد.

در سال ۱۳۵۳ به تهران بازگردانده شد و در رادیو تلوزیون ملی شروع به کار کرد .

در سال ۱۳۵۶ به تدریس شعر سامانی و شعر معاصر در دانشگاه  تهران پرداخت.

 

 

....

 

اخوان در سال۱۳۶۰ ، بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد !!!؟؟؟

در سال ۱۳۶۹ به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ ۴ تا ۷ آوریل برای نخستین بار از خاک ایران خارج شد .

و چند ماه پس از بازگشت از آلمان در چهارم شهریور ماه ، در خاک وطن ، بدرود حیات گفت .

 او رو - به احتمال زیاد ، با فشارهای فراوان اهل شعر و هنر و ادب -  در کنار اسوه شعر زندگیش فردوسی بزرگ ، در توس به خاک سپردند ، به خیال خودشان محقرانه ، در گوشه ای از باغ ، بدون هیچ نشانی که شایسته این شاعر بزرگ معاصرمان باشد !!!!؟؟؟؟

 

اما غافل از آنکه ، با این کار تنها حقارت خود را بیش از پیش اثبات کردند و ...

چرا که اخوان زنده است ، چون شعر او زنده است ، حتی اگر همه او را فراموش کنند ، حتی اگر کسی در توس ، آرامگاه او را نبیند و یادی از او نکند ، باز هم اخوان زنده است چون ایران زنده است ، چون عشق زنده است و چون ...

چون او با عشق به میهن می سرود و هر لحظه ، حتی در زندان ، برای کشورش و  مردم کشورش نغمه ای نو سر می داد ، در واقع بهترین اشعار اخوان مربوط به خاک وطنش ، ایران عزیز است . (تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم).

 

در پایان حیفم میاد تا قطعه ای هر چند کوتاه از شاهکار شعر او ، یعنی شعرزمستان رو در اینجا بازگو نکنم :

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کس یازی ،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است ...

 

روحش شاد

 

حرفهای تازه :

 

1- آن موقع که اخوان اینچنین سرائید ، بی شک تاریخ را خوانده بود و از حضور همین فضای اجتماعی در گذشته نیز آگاه بود ، امروز نیز 57 سال از زمان سرایش این شعر او می گذرد ، اما هنوز ، گویی این شعر زنده است !!!

 البته از آنجا که ادبیات سیاسی امروز با ادبیات سیاسی دیروز ، حداقل در شکل متفاوت شده است،

 می توان از این شعر الهام گرفت و بخشی دیگر به آن افزود و آن را بر اساس شرایط امروز  ، تکمیل کرد .

 

2- در علوم اجتماعی دانشمند بزرگ ایتالیایی به نام ویلفردو پارتو ( 1930 1848 ) اندیشه هایی را مطرح کرده است که به نظرم در قالب این شعر اخوان قابل بررسی است :

 

الف - نظریه مشتقات و ته نشستها :

 

پارتو میگوید : آنچه که ما انسانها ، از حالات ظاهری رفتار و کردار هم می بینیم و از حرفهای همدیگه می شنویم ( مشتقات ) ، با واقعیات پشت پرده آنها ( ته نشستها ) متفاوته !!!

در واقع او به وجود یک ریای سیستمی در رفتار و گویش افراد اجتماع معتقده !!!

 به طور خلاصه ، از نظر او ، مشتقات زمانی مطرح می شوند که انسان بخواهد با هزاران توجیه و استدلال به ظاهر منطقی و عقیدتی و دینی !؟ و اخلاقی ؟! و فرهنگی ؟! سیاسی ؟! و ... ، واقعیات اثر گزار در رفتار و گویش خود ( ته نشستها ) رو مخفی کنه .

 

سگ هم در شعر اخوان نماد همین انسانهایی است که در بن وجودشان ، حداقل از ارزش اسمی آزادی و آزادگی با خبرند ، اما در سر تاسر ابعاد زندگیشان ، خواسته ، یا نا خواسته ، دانسته ، یا ندانسته و به دلایل مختلف فردی ، خانوادگی و اجتماعی ، اسیر بندهایی شده اند که اونها رو ، روز به روز به قعر چاهها ی پنهان و آشکار   البته گاه به ظاهر زیبا-  می فرستد !!!!

 

 ذکر این نکته هم مهمه که سگان اجتماعی خود قابل تقسیم به دسته های گوناگونند ، از آنهایی که شرف و عزت خود را به خاطر متاعی کم ارزش می فروشند و البته بعضی از آنها چاره ای جز این ندارند ،

 تا آنها که به خاطر اسیر کردن خویش در مثلث زر و زور و تزویر ، خود خویشتن را به آسانی می فروشند و البته به ظاهر به قیمتی بالا هم می فروشند ، اما ایکاش می دانستند که در ازای آن ، چه چیزها که از دست نمی دهند و ...

در همین راستا و برای توضیح بیشتر ، اگر نظریه های توسعه علوم سیاسی را بخونیم ، می بینیم که هر چه جامعه ای در دامن استبداد گرفتار تر باشد ، فضای لازم برای تربیت انسانهایی با معیارهای سگهای اخوان ثالث نیز مهیا تر است !!!

 

  در این جوامع ، انسانها برای رفع نیازهای غریزی اشان ، در فضاهایی قرار می گیرند که مکانیزمهای " آزادانه محور "  برای رفع و رجوع اونها وجود نداره و بنابراین همه به گونه ای  مجبور به رجوع به رفتارهایی غیر آزاد منشانه ، در سطوح و مقیاسهای متفاوت می شن و ...

 

ب‌-  در راستای همین نظره که پارتو لازم میدونه تا مبحث :

 

شیران ( انسانهای محافظه کار و علاقمند به نگهداری انبوهه ها و پیروان مکانیسمهای مانده )  و

روباهان ( زد و بند بازان ، معامله گران سیاسی ، وکیلان و قاضیان بی وجدان ، روشنفکران سفسطه باز ، دلالان و بازی دهندگان انسانها و ... )

 خودش رو مطرح کنه و اذعان بداره که :

 

در واقع ، حضور و کیفیت و بازتاب ته نشستها و مشتقات در میان مردم ، تنها مربوط به باورهای شخصی و اعتقادات و تفکرات خود اونها نیست ، بلکه از اون مهمتر ، این وضع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی هر جامعه است که در پدیداری شکاف بیش از حد میان ته نشستها و مشتقات و در نتیجه پدیداری ریا ، تملق ، خود فروشی ، نفاق ، و ... در سطح جامعه ، نقش ایفا می کنه .

 

  در واقع از نظر او و بر مبنای شعر اخوان ، به جای اینکه سیستم سیاسی یک جامعه تلاش کنه تا از کیفیت و کمیت سگهای شعر اخوان ، که بر اساس ویژگیها ،اعتقادات و روحیات فردیشون پدید اومدن ، کم بکنه ، اونها رو به حفظ این ویژگیها تشویق هم میکنه و بهشون پاداش هم میده و اتفاقا نوع سیستم خودش رو هم طوری طراحی می کنه که روز به روز بر تعداد این سگهای شعر اخوان افزوده بشه !!!

 

چرا ؟؟؟

 

 چون بقای ظاهری همه نظامهای غیر آزاد استفاده از میکانیسمهایی است که در قالب اون روحیات سگهای شعر اخوان تقویت بشه و روز به روز بر تعدادشون هم افزوده بشه !!!؟؟؟

 

نکته مهم در اینجا اینه که امروز در هیچ جای دنیا هنوز نظام 100% آزاد نداریم ، بنابراین این وضعیت در همه جای دنیا و البته با شدت و ضعف و با اشکال گوناگون قابل بررسیه !!!

 

و حال ، درست همینجاست که روح خودساخته و آزاد انسانها ، تو فضای موجود می تونه ، نقش ایفا کنه و اونها رو  در نزاع با شرایط اجتماعی ای که توسط انسانهای عادی ایجاد شده و توسط شیران و روباهان تقویت و تشدید شده ، به سمت هویت گرگ منشانه شعر اخوان سوق بده و هویت و روح آزاد اونها رو صیقل بده و حداقل از سقوط خودشون در پرتگاههای اجتماعی نجات بده و در قدم بعد ، شاید در سطح اجتماع هم اثر بگزاره  !!!

 

روح خودساخته آزاد ؟؟؟!!!

می دونیم یعنی چی ؟؟

 

تازه باشیم     

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:14  توسط سید مهدی سلطانی  | 

( تصویر دریاچه گهر در ایران در لرستان )

 

سلام دوستان آشنای تازگی

صبح دومین روز از دومین ماه از هزار سیصد و هشتاد و هفتمین سال از گردش زمین به دور خورشید ، بر مبنای هجرت تاریخی  پیامبر عظیم الشان اسلام ، بر همه شما مبارکباد !!!!!!!!!!!!

 

قرار بود در اردیبهشت هم با ادبیات تازه بشیم ، اما در حد توان به گونه ای تازه تر ، به دور از ماندگی و ماندگی و ماندگی !!!!

 

پس امروز با شاعر کوچه باغهای عشق و آه و امید : حمید مصدق .

 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

 

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو ، چشمه شوق

چشم تو ، ژرفترین ، راز وجود

 

برگ بید است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

 

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی می گذرد

و تو در خوابی

و پرستوها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگر

 

نه بهاری

و نه یاری دیگر

حیف

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

 

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

 

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را

با خود خواهم برد

 

 

درباره شاعر :

 حمید مصدق  در بهمن ماه 1318 در شهرضا متولد شد . چند سال بعد به همراه خانواده اش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.

مصدق در ۱۳۳۹ وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد از آن فوق لیسانس اقتصاد گرفت. در ۱۳۵۰ در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی ( شهید بهشتی ) فارغ التحصیل شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان مشغول به تدریس شد.

وی پس ار دریافت پروانه وکالت از کانون وکلا در دوره های بعدی زندگی همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاه های اصفهان، بیرجند و شهید بهشتی را نیز پی گرفت.

در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. در سال 1351 ازدواج کرد .

 تاسال ۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق استغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون ، را زمینه کاری خویش قرار داد .

 مصدق تا پایان عمر عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.

حمید مصدق در هشتم آذرماه ۱۳۷۷ بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت.

حرفهای تازه :

 

۱-  من نمی دونم چرا هر جا در فضای اینترنت به دنبال معرفی نامه حمید مصدق گشتم ، چیزهایی رو یافتم که بهترینشان همانهایی است که در بالا برایتان آوردم !!!

 من از این معرفی های تکراری مانده خسته ام ، آخر چرا ؟؟؟!!

جای جای شعر حمید مصدق رو که می خونم ، جای پای عشق است و آه است و امید ، همه بوی لحظه هایی رو می دن که به گمانم لحظه های تازگی است !!!

با خودم ، آروم فکر می کنم : اگه داستان زندگی این مرد تبدیل به یک فیلم بشه ، چه اثر ارزشمندی حاصل میشه !!

 من به دنبال این بودم تا بدونم ، چه وقایع حیاتی تو زندگی حمید مصدق افتاده که نتیجش اشعاری اینچنین شده ؟؟!

 من خودم " ذره خاکی" از آستان بلند شعرم ، می دونم که شعر ، اون هم شعر انسانهای خود ساخته بزرگ ، مثل تولیدات یک کارخونه شیر پاستوریزه نیست !!!

 به قول استاد شهریار ، شاعر با هر بیت از غزلی که می گه ، یک صفحه از زندگی خودش رو ورق میزنه و از نظر من دونستن چگونگی این ورق خوردنها خیلی مهمه ، برای من اون احساسی مهمه ، اون حالتی مهمه ، اون شوری مهمه و اون نغمه ای مهمه که سبب شده حمید مصدق اینچنین از آب بگه !!!

 برای من این مهمه که او با خودش چی کار کرده !!!

 

من مطمئنم که حمید مصدق ، لغت به لغت این اشعار رو با اشک چشم نوشته ، من مطمئنم ، آخه این درس تاریخه و من شاگرد تاریخ !!!

 من می خوام بدونم ، اون چشمه اشک حمید مصدق کجاست ، تو کدوم شهر ؟؟!! تو کدوم کوهستان ؟؟!! تو آغوش کدوم کوه ؟؟!! پای کدوم درخت ؟؟!! در حسرت کدوم عابر ؟؟!! در ...

من می خوام اینها را بدونم ، شما چی ؟؟

آخه به نظر من اینها ، معرفی واقعیه یک انسانه ، اینها ست که شاید ما رو هم تازه کنه ، اینهاست که شاید ما رو هم با پرستوها همراه کنه ، اینهاست که شاید دل ما رو هم با اشک صیقل بده ،

 

اینهاست که شاید ...

آره اینهاست که شاید ...

 

 

2- تو علوم اجتماعی چهار اتفاق زندگی رو ، وقایع حیاتی می دونند ؟؟؟!!!

 

                              تولد ، ازدواج ، طلاق و مرگ !!!

 

اختیار تولد هیچکس به دست خوش نبوده ، گرچه از نگاهی دیگر گون می تونه باشه !!!

 

اما اختیار مرگ بسیاری !!! از انسانها به دست خودشونه !!!

 منظورم اون مرگی نیست که ازش خبر نداریم ، اون مرگی نیست که بسیاریمون مردیم ، اما فکر می کنیم زنده ایم ، منظورم مرگ ، در عین فرو بردن اکسیژن به ریه ها نیست !!!  منظورم همون مرگ جسمانیه !!! آخه به نظرم اختیار اون مرگ انسانهایی هم که با آب زندگی می کنند با خودشونه !!!

....

آخه... ،

 مگه فرشته مرگ ، به خودش اجازه می ده ، که بدون اذن خلیفه خودساخته آزاد خدا... !!!

 وای چی دارم می گم ، تو این روز اول ؟؟ منو ببخشید !!!

 

اما ازدواج و طلاق ؟؟

 

اگه از کنار چشمه آب بی نظیری که باعث سرایش شعر حمید مصدق شده بگذریم و از بالای کوه ، کم کم ، پایین بیایم و جاده ها رو ، دشتها رو ، مزارع رو ، تالابها رو و ... رو پشت سر بگزاریم و به منطقه ای به نام شهر وارد بشیم ، به مکانی وارد بشیم که امروز اکثریت انسانها تو اون زیست می کنند ، می بینیم که ... !!!!؟؟؟؟...

آخه ، چرا ...

چرا باید عالیترین پیوند میان دو انسان !!! ، اسیر در حصارهای مونده و غلط و پوسیده فردی و خانوادگی و اجتماعی باشه ، چرا من ، تو ، مرد ، زن ، ... چرا انسان آزاد نیست ؟؟؟؟

 

چرا دو انسان می بایست در حسرت هم ، شعر دلدادگی بخونند و واژه هایی به نام قانون !!؟؟ دین ؟؟!!  فرهنگ ؟؟!! سنت ؟؟!!  اخلاق ؟؟!! و ... ؟؟!! این همه اشک رو ببینند ، این همه آه رو بشنوند ، این همه ... و اونوقت ، تنها با پوزخندی مغرورانه از کنار همه اونها بگزرند و ...

 

 حمید مصدقها را نمی گم !!! خودمو می گم ، همین مردم کوچه و بازار رو می گم ، آره خودمون که خیلی هامون زندانبان هم شدیم !!!؟؟؟ که خیلی ها مون با آزادی غریبه ایم ؟؟!!!

که خیلی هامون نمی فهمیم :

وقتی یکی میگه :

 

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

 

یعنی چی ؟

چرا همه... ؟؟!!

در علوم اجتماعی می خونیم :

 

تولد ، ازدواج ، طلاق و مرگ ، چهار واقعه حیاتی هستند !!!

 

واقعه حیاتی ! می دونیم یعنی چی ؟؟؟

 

تازه باشیم 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:43  توسط سید مهدی سلطانی  |