سلام آشنایان تازگی
عصر بارانی همه شما بخیر
اینبار تنها سعادت داشتم تا مریم عزیز و محسن نازنین را ببینم.
امیدوارم همه شما خوبان ٬ خوب باشید و به قول حضرت حافظ : تنتان بناز طبیبان گرفتار مباد
خدا را شکر بهترم اما ...
باز لباس بر تن کردم و در این لحظات آخر روزی که از نظر عده ای عید نبود و از نظرعده ای عید عازم رفتن به پادگانی در کوههای قزوینم.
در این لحظات با شکوه بارانی شعری زیبا و فوق العاده ای از نیمای بزرگ ٬ پدر شعر نوی ایران را تقدیم به همه شما آشنایان می کنم.
در ورای همه این هیاهوهای اجتماعی ٬ اگر هدف ساختن دل باشد و صیقل چشم ٬ شک نکنیم که آرامش میهمان هر لحظه وجودمان خواهد شد.
باطن این شعر عمیق است و ظاهرش سنگین .
پس امیدوارم به هم بگوییم آنچه را که از آن می آموزیم.
با قطار شب و روز
در نهانخانه روزان و شبان دل سرد
سخنانی بر جاست.
سخنان است، آری
از نوای دل افسای تن بیماری
زیر دندانه فرتوت شب تیره هنوز
با قطار شب و روز.
لخته دود بیابان گذری
همچنان می گذرد
وز در و بام و شکاف دیوار
راه بیرون شدن از خانه هر آن حرف نهان می سپرد.
با قطار شب و روز
که شبان کج و روزان سیه غافله را
می دهد با هم پیوند.
گوش من مدفن آن حرف نهان می ماند.
نه به دل خوش آیند.
و به منقار قوی پنجه اش آن حرف نهان
آشیان با رگ من می سازد
وز زبان دل من می آید
هر زمان قدرت اندوز.
گر چه از من به در او
با قطار شب و روز.
من چه خواهم گفتن
که چه گفتند دو بیمار به هم؟
گفت: (( آن آهوی خوش)) گفت: ((رمید))
گفت: ((آن نرگس تر)) گفت : ((فسرد)).
..................................
به امید سلامی دیگر .
تازه باشیم

