تبليغاتX
تازگی

تازگی

در دنیای امروز همچون گذشته باید به دنبال اندیشه ها . معرفتها و افکار تازه بود تا...

سلام آشنایان تازگی

عصر بارانی همه شما بخیر

اینبار تنها سعادت داشتم تا مریم عزیز و محسن نازنین را ببینم.

امیدوارم همه شما خوبان ٬ خوب باشید و به قول حضرت حافظ : تنتان بناز طبیبان گرفتار مباد

خدا را شکر بهترم اما ...

باز لباس بر تن کردم و در این لحظات آخر روزی که از نظر عده ای عید نبود و از نظرعده ای عید عازم رفتن به پادگانی در کوههای قزوینم.

 در این لحظات با شکوه بارانی شعری زیبا و فوق العاده ای از نیمای بزرگ ٬ پدر شعر نوی ایران را تقدیم به همه شما آشنایان می کنم.

در ورای همه این هیاهوهای اجتماعی ٬ اگر هدف ساختن دل باشد و صیقل چشم ٬ شک نکنیم که آرامش میهمان هر لحظه وجودمان خواهد شد.

باطن این شعر عمیق است و ظاهرش سنگین .

پس امیدوارم به هم بگوییم آنچه را که از آن می آموزیم. 


با قطار شب و روز
در نهانخانه روزان و شبان دل سرد
سخنانی بر جاست.
سخنان است، آری
از نوای دل افسای تن بیماری
زیر دندانه فرتوت شب تیره هنوز
با قطار شب و روز.

لخته دود بیابان گذری
همچنان می گذرد
وز در و بام و شکاف دیوار
راه بیرون شدن از خانه هر آن حرف نهان می سپرد.

با قطار شب و روز
که شبان کج و روزان سیه غافله را
می دهد با هم پیوند.
گوش من مدفن آن حرف نهان می ماند.
نه به دل خوش آیند.
و به منقار قوی پنجه اش آن حرف نهان
آشیان با رگ من می سازد
وز زبان دل من می آید
هر زمان قدرت اندوز.
گر چه از من به در او
با قطار شب و روز.

من چه خواهم گفتن
که چه گفتند دو بیمار به هم؟
گفت: (( آن آهوی خوش)) گفت: ((رمید))
گفت: ((آن نرگس تر)) گفت : ((فسرد)).

 ..................................

به امید سلامی دیگر .

تازه باشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 17:23  توسط سید مهدی سلطانی 

سلام آشنایان تازگی

عصر جمعه همه شما بخیر

دیروز هفدهمین جلسه تازگی نیز با حضور آشنایانی به زلالی آب برگزار شد و برگ دیگری از کتاب زیبای تازگی ورق خورد .

 کنار یکدیگر گفتیم و شنیدیم و جای دوستان غایبمان را خالی کردیم و تازه شدیم.

و اما باز لباس بر تن در حال رفتن به جایی هستم که صاحبان سفله و سفله پرور مثلث زر و زور و تزویر گمان دارند وجودش به نفعشان است اما ...

 اشکال ندارد

شک ندارم که اندکی صبر سحر نزدیک است.

......................................

و اما برگی تازه تقدیم به همه شما آشنایان

تا به حال که حدود 28 سال از زندگیم گذشته است "سهراب سپهری " یکی از آشناترین انسانهایی بوده که سعادت داشته ام به محضرش بروم بدون آنکه شیشه تنهاییش ترک بر دارد و خداوند را شاکرم که هر بار او نیز به زیبایی از من کمترین میهمان نوازی کرده و درسهایی فراوان به وجود تشنه ام نوشانده است.

من از سهراب آموختم که :

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم

خرده هوشی

سر سوزن ذوقی

دوستانی دارم بهتر از آب روان

مادری دارم پاکتر از برگ درخت

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بو ها

پای آن کاج بلند

من نماز م را پی تکبیرة الاحرام علف می خوانم

پی قد قامت موج

من وضو با طپش پنجره ها می گیرم

من نمی دانم که چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست

و

گل شبدر چه کم از لاله خونین دارد

 

همه این جملات رویایی را نوشتم تا به این جمله برسم

گل شبدر چه کم از لاله خونین دارد

 

تا بحال گمان می کردم این نگاه تازه منحصر به سهراب بزرگ است

اما در یکی از لحظات دلنشین غروب در پادگان در قطعه ای از پروین عزیز عمیق شدم ، قطعه ای که زودتر از شعر سهراب متولد شده است.

قطعه گل خودرو

بیایید بخشی از آن را با هم بخوانیم و ... 

بطرف گلشنی در نو بهاری

گلی خودرو دمید از جو کناری

درخشنده ، چو اندر درج گوهر

فروزنده چو بر افلاک اختر

بدو گل گفت کای شوخ سبکسار

بجوی و جر گل خودروست بسیار

تو در هر جا که بنشینی گیاهی

به هر راهی که رویی خار راهی

در اینجا نکته دانان بیشمارند

شما را در شمار ما نیارند

بسوی چون تویی خوبان نبینند

وگر روزی ببینندت نچینند

شود گر باغبان آگاه از این کار

کند کار ترا ایام دشوار

شرار کیفرت دامن بگیرد

وبال هستیت گردن بگیرد

زگلشن بر کنندت خواه و نا خواه

کنندت پایمال اندر گذرگاه

بدین بی رنگی و پستی و زشتی

چرا اندر ردیف ما نشستی

و حال گل خود رو اینچنین پاسخ می دهد :

بگفتا نام هرکس در شماری است

مرا نیز اند ر این ملک اعتباری است

کسی کاین نقش بر گل مینگارد

حساب خار و خس را نیز دارد

ترا گر باغبانی بود چالاک

مرا هم باغبانی کرد افلاک

ترا گر کرد استاد آبیاری

مرا هم آب داد ابر بهاری

شما را گرچه رونق بیشتر بود

سوی ما نیز گردون را نظر بود

.......

.......

چه دانستی که ما را رنگ و بو نیست

که میگوید گل خودرو نکو نیست

دمیدم تا بدانیدم که هستم

فتادم تا نگویی خود پرستم

و ....

 

این ابیات مرا سیراب کرد و ...

این ابیات یعنی ...

 
وجودتان رویایی

تا سلامی دیگر همه شما را به گلهای شبدر و گلهای خود رویی می سپارم که ...

 

تازه باشیم  

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:13  توسط سید مهدی سلطانی 

سلام آشنایان تازگی

ظهر همه شما بخیر

 

سلام ویژه مخصوص به مریم عزیز - عباس گرامی -مریناز نازنین - مریم دوست داشتنی - عاطفه گرامی و سویدای عزیز.

سلام ویژه به محبوبه - نیما - محسن - بهروز - علی - سعیده - رضا .

و سلام مخصوص به لیدا - ارغوان - نفیسه - بیتا - عاطفه - سارا - پویان - امیر- مسعود - عباس - طاهر - نسیم - مارال - ندا - پریا - صهبا - بهاره -و ...

.................................. 

با شعری از غاده السمان شاعر بزرگ عرب با شما خداحافظی می کنم و به پادگان باز می گردم .

پادگانی در دل کوههای طالقان با آسمانی آبی و زمینی سبز .

...............................................

ای دمشق !

برای من غمگین مباش!

من  نور و عشق و شادی را شناختم

و سفر می کنم:

از ستاره ای به ستاره ای

از زخمی به زخمی

و از حریقی به زلزله ای تا سقوطی

تا سفری برای صید در اعماق دریاها

ای دمشق!

غمگین باش!

برای آنان که از ولادت به مرگ شتافتند

بی آنکه نور و آتش را

حس کرده باشند

حتی برای یک بار !

..............................

در لحظات انس سحر و افطارتان برادر کوچکتان را هم ...

بهترینها را برایتان آرزو دارم

تازه باشیم

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:20  توسط سید مهدی سلطانی