تبليغاتX
تازگی

تازگی

در دنیای امروز همچون گذشته باید به دنبال اندیشه ها . معرفتها و افکار تازه بود تا...

سلام آشنایان تازگی

شب بهاریتان به خیر

دوست ارزشمندی امشب به من گفت :

به اندازه کافی حرف زده ای ٬ یک کم هم گوش کن !

دیدم چقدر راست می گوید !

یکی از ویژگیهای انسان بعد از قرون وسطی هم همین است .

انسان قبل از قرون وسطی مجهز به ابزار گفتگو نیست !! برای همین هست که ...

اما انسان بعد از قرون وسطی در اندیشه گفتگو ست ٬ چرا که می داند ...

برای همین هم گاهی حرف می زند و گاهی هم سکوت می کند و با همه وجود می شنود !

آری امشب من هم می خواهم فقط بشنوم .

سعی می کنم با همه وجود ...

به این می اندیشم که ...

تازه باشیم

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 23:58  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان و آشنایان سرزمین تازگی

غروب بهاریتان به خیر

کم کم به نیمه ماه خرداد نزدیک می شویم و ...

 

قرار شد در این 4 پست مربوط به شنبه ها ی ماه خرداد از دو انسان متفاوت صحبت کنیم !

دو انسانی که نگاهشان به انسان ، خدا و طبیعت دو نگاه متفاوت هست !

انسان قبل از انقلاب علمی و انسان بعد از انقلاب علمی !

انسان قبل از انقلاب صنعتی و انسان بعد از انقلاب صنعتی !

انسان قبل از انقلاب کشاورزی و انسان بعد از انقلاب کشاورزی !

انسان قبل از جنگ جهانی دوم و انسان بعد از جنگ جهانی دوم !

 

مطالعه این انسانهای متفاوت به ما درسهایی می دهد که می بایست به آنها اندیشید تا متوجه شد که ...

 

امروز به چند گزاره معرفتی انسان قرون وسطی نگاه می کنیم :

 

از نظر انسانهای 600 سال پیش ، جهان از ارواح بیشمار و فرشتگان و جنیان و باقیمانده خدایان قدیم پر بود که او را از هر طرف احاطه کرده بودند ، ارواح پیوسته آماده بودند تا فرمان خدا یا شیطان را دریافت دارند و برای هدایت یا ضلالت مردم ، اعمال شگفت انگیزی انجام دهند  .

 

برای همین ، انسانهای قرون وسطی برای پیکار با شیطان و سپاهیانش به خدا و پرستشگاه احتیاج داشتند و به همین جهت به هنگام آشفتگی و نگرانی ،  آثار مقدسات ، برکات کلیسا ، فضیلت دعا و قربانی بهترین یار و پشتیبان آنان بود .

 

    بر اساس همین اعتقاد ، انسان قرون وسطی ، تنها به شناخت چیزها و کشف مفهوم و هدف آنها بر اساس آموزه های ثابت پایدار نسل به نسل گشته علاقه نشان می دهد ، البته ان هم بر اساس نوع تعقل بدوی یعنی تعقلی که :

 

در کار اعتقاد افراط می کند ، به تفسیر و توضیح هر حادثه ای می پردازد ، به واقعیت اعتقادات خود اعتقاد کامل دارد ، از بحث درباره آنها به شدت می پرهیزد ، مایل نیست آنها را با هیچ قانونی تطبیق دهد و ...  

 

اما انسان بعد از قرون وسطی مقصد و هدفی را در جهان جستجو نمی کند ، بلکه ابتدا می خواهد بداند حوادث چگونه رخ می دهند ، آری می خواهد بداند حوادث چگونه رخ می دهند و او دیگر ، در آغاز به این کار ندارد که حوادث برای چه رخ می دهند .

 

...................................................................

 

چون از کلیسا و دین گفتم ناچارم این توضیح کوچک را بدهم که :

 

نوعیت انسان قرون وسطی دارای دینداری معیشت اندیشانه ؟؟؟!!!!! است و نوعیت انسان بعد از قرون وسطی ( انسانی که از انقلابات مذکور تاثیر پذیرفته )  اگر دین دارد ، نگاهی به دینداری تجربت اندیشانه ؟؟؟!!!!! و  معرفت اندیشانه ؟؟؟؟!!!!!! هم دارد .

 

به این بیاندیشیم که طرز تفکر علمی و طبیعی که از خصایص عقل انسان امروز است ، با همه عیبها و ایرادهایش !!!؟؟؟ موهبت عظیمی است که نوع بشر با تلاش جانفرسا به دست آورده است و ...

 

به این بیاندیشیم که ...

تازه باشیم   

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:12  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان و آشنایان تازگی

 

شب بهاریتان به خیر و شادی

 

از صبح امروز تا کنون ٬ تا همین لحظه ... 

پس در ماه خرداد کوتاه می نویسم ٬ چرا که ... 

 

البته بر اساس قول قبلی ٬ تمام سعی ام را می کنم که این جملات به ظاهر کوتاه !!؟؟؟ ٬ کلید واژه هایی باشند که ما را به دریای پر تلاطم دنیای علوم اجتماعی ٬ حقوق و تاریخ پیوند دهند .

 

سه دنیایی که رموز عقب ماندگی ما در بسیاری از عرصه ها ٬ در  آنها هویداست  .

البته همه میدانیم که بسیاری باور ندارند که ما عقبیم !!!؟؟؟؟

 خوشا به حالشان ؟؟!!!

 

 عده ای گمان می کنند ٬ داشته هایشان در علوم انسانی و علوم اجتماعی ٬ برای همه دردهای بشر دیروز و امروز و فردا و فرداها ٬ راه درمان است !!؟؟ خوشا به حالشان !!!

 

آنها جامعه بیمار اطرافشان را می بینند و شاید هم نمی بینند !!!!  اما به هر حال ٬ همچنان بر داشته های کهنه و پوسیده خود اصرار می ورزند !!؟؟؟

گروهی از آنها که اصحاب مثلث زر و زور و تزویر هستند ٬ آنها که هیچ ٬ اما ما بقی ...

البته شاید هم آنها راست می گویند ٬ شاید من و ... در خلوت خودمان  به انواع بیماریها دچار شده ایم و برای همین گمان می کنیم که این جامعه زیبای دلنشین پر از مهر و محبت و انسانیت ٬ بیمار است !!؟؟؟

 

شاید ما انسانهای خیالپردازی هستیم که تنها از سر خوشی ...

برای همین اجازه دهید ٬ ماه خرداد ٬ ماه کوتاه نوشتن و آن هم نوشتن از روی منابع اصلی باشد ٬

 

باز هم می گویم : 

 

سعی خواهم کرد  ٬ جملاتی را بنویسم که به عمق تاریخ مربوط باشند و با حقوق انسانی در ارتباط .

 

و اما جمله امروز :

 

برای وقوع انقلاب صنعتی ابتدا می باید انقلابی در دریافت مردم ٬ از طبیعت پیش می آمد . مردم می بایست پی می بردند که " نیروهای طبیعی " :  غیر شخصی ٬ اندازه گرفتنی ٬ قانون مدار و مهار پذیرند .

و این کاری بود که انقلاب علمی انجام داد و اهمیت انقلاب علمی در همین بود .

( کتاب دریای ایمان - دان کیوبیت - ترجمه حسن کامشاد -انتشارات طرح نو  - ۱۳۸۵- صفحه ۵۱ )  

 

این جمله :

 

ما را با دو تاریخ متفاوت ٬ دو انسان متفاوت ٬ دو حقوق متفاوت ٬ دو اندیشه متفاوت و دوباره با دو انسان متفاوت آشنا می کند !!! دو انسانی که هر کدام خالق زندگی ای خاص برای بشر بوده اند . دو زندگی ای که تفاوت انسانهایشا ن از زمین تا ... بوده است :

 

انسان قبل از انقلاب علمی

و

انسان بعد از انقلاب علمی

 

به این بیاندیشیم که :

 

این دو انسان ٬ متفاوت می اندیشند ٬ چون گزاره های متفاوت معرفتی دارند و برای همین متفاوت زیست می کنند ٬ چون ٬ و ... ٬ چون ...و ... چون ...

 

در واقع :

 

نگاه این دو انسان ٬ به خدا ٬ انسان و طبیعت دیگرگون است

 

بیاندیشیم و تازه باشیم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:23  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازه تازگی

 

صبح آفتابی شانزدهم بهمن ماهتون به خیر

 

ایران  عزیز دیروز به ده کشور موجود در باشگاه فضایی جهان پیوست ، تازگی امیدواره که این خبر با همه زوایاش حقیقت داشته باشه !؟ تا به طور کامل خوشحال بشه و احساس غرور کنه ، البته با چند تا پیش فرض : اول اینکه یادش نره که این افتخارات ، افتخارات ملیه یعنی برای همه ایرانیان در سرتاسر جهان ، نه اینکه ...

 

دوم اینکه : در واقع برای همین دغدغه ملی بودن دستاورداست که تازگی می نویسه ، تازگی می خواد بگه ٬احساس خوبی نمی کنه ٬وقتی  یه عده ای می خوان خودشون رو ورای ایران و ایرانی بدونند و این افتخارات رو به نام خودشون ثبت کنند ( پست انقلاب و تازگی رو بخونید )

سوم اینکه : تازگی از این رویدادها خیلی خوشحال می شه ، اما باز حرف از توسعه اجتماعی می زنه ، حرف از آزادی می زنه ، حرف از انتخابات آزاد می زنه ، حرف از منطقی ترین مناسبات میان دین و سیاست می زنه و حرف از تکثر گرایی می زنه و ... می گید چرا ؟ خیلی خلاصه بخوام بگم ،  برای اینکه داره می بینه ٬ توی دنیایی که به این فاکتورهای علوم انسانی مجهز شدند ، توسعه علوم تجربی و فنی و مهندسی و نظری و ... ٬ هم سریعتر و هم راحت تر و هم گسترده تر صورت می گیره ،یعنی خیلی خلاصه بگم ٬ ظرفیت انسانی ایران و ایرانی خیلی بالاتر از این حرفاست و اگر همه رو در عرصه عمل ٬ از خود بدونیم و امکانات فراوان موجود رو از انحصاردر آریمو و در اختیارشون بزاریم و اونها رو به بهونه های مختلف ( حتی نداشتن ریشو و چادر ) حذف نکنیم ، این افتخارات خیلی بیشتر میشن ، خیلی بیشتر .

 خانم ، آقا ، ما داریم علوفه گاوامونو وارد می کنیم ، چون ... اینو به کی بگم ، به کی بگم ؟؟؟

فعلا بگذریم ...

 

می دونم که چند روزیه ، منتظر جناب روسو هستید ، یادداشتهامو که نگاه می کردم ، تصمیم گرفتم قبل از اینکه به شهر زیبا و رویاییه ژنو بریمو خدمت جناب روسو برسیم ، یه سری به هلند بزنیم ، به آمستردام و با اندیشه ها و با روش عملی جناب اسپینوزا آشنا بشیم تا بعد راحت تر بتونیم با آقای روسو حرف بزنیم .

 

اسپینوزا ( 1677 1632 ) هم عصر هابس (1679 1632 ) و لاک ( 1704 1632 ) در یک خانواده ساده یهودی پرتغالی الاصل ٬ که تحت فشار انکیزیسیون کلیسای کاتولیک مجبور به مهاجرت به هلند شدند ، در آمستردام متولد می شه ، و جالبه که خود او هم در سال 1656 به خاطر بیان نظرات و اندیشه هاش ، از جماعت یهودی طرد و اخراج می شه و اتهام ملحد بودن نصیبش می شه !!؟؟

 

 از طرفی دیگه او در آمستردام بزرگ شده ، شهری که در آن زمان ، حتی با معیارهای این زمان ، تا حدود زیادی، کانون لیبرالیسم اروپا بوده ، و همین موقعیت ویژه به اسپینوزا این فرصت رو می داده ، تا با نحله های مختلف دینی و غیر دینی ، از گروهها و ملیت های مختلف اروپایی مثل پروتستانها ، کاتولیک ها و یهودیان و همچنین آزادی خواهان ، آزادی اندیشان ، لیبرالها ، جمهوری خواهان و حتی پناهندگان سیاسی و عقیدتی اون زمان !!! در تماس باشه .

 در عین حال او از جنگهای مذهبی و سیاسی فراوانی که در عصر او در سراسر اروپا در حال وقوع بوده ، آگاهی داشته و  همه این شرایط دست به دست هم داده تا تفکرات او به سمتی خاص سوق پیدا کنه و او بتونه اندیشه های سیاسی و دینی خودش و طرح مخصوص به خودش رو که در اون ٬ چگونگی مناسبات این دو ( دین و سیاست ) رو با هم رو ترسیم می کنه ٬ در سال 1655 در رساله ای با عنوان :

 رساله یزدان شناسی سیاسی ، به چاپ برسونه و جالب آنکه این رساله هم مورد انتقادات شدید عالمان دین کالونی قرار می گیره ؟! و ...

 

از این مهم که بگذریم ، دوست دارم ، مثل بیان و شرح نظرات هابس و لاک ، در اینجا هم ٬ در ابتدا از نگاه اسپینوزا ٬ به طبیعت طبیعیه انسان صحبت کنم ، چرا که با هم گفتیم که این موضوع ، بسیار مهمه ، به این دلیل که اکثر اندیشه های سیاسی و فلسفی و اجتماعی و حتی دینی ای که در تاریخ ، با آنها مواجهیم بر دوش

" نظریات انسان شناسانه " متفکر مورد نظر ایستاده اند ، یعنی بر اساس اینکه یک متفکر٬ انسان رو چگونه می بینه : او را موجودی مجبور می بینه ، یا آزاد ، موجودی اجتماعی می بینه یا فردی ، موجودی درونگرا می بینه یا برونگرا ، موجودی آلوده

می بینه یا پاک و ...

 بر همین اساسه که حالا یک اندیشمند ٬ پایه های نظری خود رو برای ساختار اداره امور سیاسی و اجتماعی مجموعه ای از انسانها مطرح می کنه و ...

اسپینوزا هم از این قاعده مستثنی نبوده ٬ در چار چوب انسان شناسانه او مهمترین نکته اینه که بدونیم اسپینوزا انسان را موجودی فوق العاده آزاد می دونه ؟!

 

اسپینوزا می گه :

انسان در گذار زندگی ، هر اندازه به درک محیط و طبیعت اصلی خویش نائل بشه و هر اندازه بتونه بالقوه های پنهان در وجود خودش رو بیشتر بشناسه و بیشتر اونها رو ، به فعل برسونه ، انسانی سالم تر و آزاد تر خواهد بود ، زیرا در راستای این تلاشه که هرچه بیشتر و بیشتر به پرتو اصلی متجلی شده در ذات خود نزدیک و نزدیک می شه ،

 در مقابل او میگه : هر چه انسان از خود یا به دیگر سخن از طبیعت فطری خود بیگانه بشه ، انسانی ناسالم ، نا آزاد و در گیر در عواطف نادرست خود می شه .

  اسپینوزا یکی از این جلوه های طبیعیه انسان رو آزادی او میدونه ( آزاد شدن از هر قید و بندی که دست و پای اون رو برای رفتن به سوی فطرتش ببنده ) و در واقع او آزادی انسان رو یگانه شدن او با واقعیت هستی و تجلی الهی می دونه .

 

برهمین اساس اسپینوزا به دنبال اونه ٬ تا شرایطی رو تو جامعه طراحی کنه که مجموعه انسانها هر چه بیشتر به طبیعت آزاد خویش نزدیک بشن و در عین حال فضای عمومی جامعه ٬ با حضور حداکثری شاخصهای یک مدیریت مبتنی بر آزادی اداره بشه .

او قائل به اینه که خدا انسان را آزاد آفریده  ، بنابراین هیچ قدرتی ، چه سیاسی ، چه دینی ، چه اجتماعی ، حق آنکه آزادی انسان را محدود کنه نداره ، تا انسانها بتونن در چارچوب این آزادی ظاهری و آزمون و خطاهای بسیار ، هر روز به معنی واقعی آزادی و طبیعت بالقوه آزاد وجود شون ، که همان دوستی و یکی شدن با ذات خداونده نزدیکتر بشن .

 

برای نیل به این هدف ، اسپینوزا تنها قرارداد اجتماعی و تصمیم جمعی افراد یک جامعه رو عاملی مشروع می دونه تا بدین ترتیب مردم با اختیار خودشون ٬ بخشی از آزادیهای خود را بالاجبار و از روی ناچار به دولت بسپارند تا به این ترتیب اداره جامعه بهتر صورت بگیره . براین اساس او می گه : همه افراد بر اساس قرار نامه مشترک

" خود پذیرفته" رفتار می کنند ، اما هر کس به شیوه خود استدلال و قضاوت میکنه . چرا که او به این باور رسیده که انسانها یکسان فکر نمی کنند ،و برای همین با هم مقرر کرده اند که به آن رایی که اکثریت را متحد می کنه ، قدرت قانونی بدن ، با این شرط ، که اگر پس از گذشت زمان در برابر رای بهتری قرار گرفتند ، بتونن تصمیمات اتخاذ شده قبلی خودشون رو لغو کنند !!!؟ ( اینجا هلند است ، سال 1665 میلادی !!!!!!!!!!!!!!!!!!) 

 

پس اسپینوزا وضعیتی رو می طلبه که در وهله اول هر کس در آن بتونه ، آزادانه زندگی معنوی خود را انتخاب کنه و از سویی دیگر هر فرد بتونه از حاکمیت سیاسی ، تنها بر اساس شیوه های مشروع تعیین قوانین ، اطاعت کنه . و این قوانین از نظر او زمانی مشروعیت دارد که نه بر طبق میل و وجدان این یا آن فرد و این یا آن گروه تحمیل شده باشه ، بلکه او قوانینی رو مشروع می دونه ، که بر سیاق الزامات حاکمیت دموکراتیک وضع شده باشن و البته حاکمیتی رو دموکراتیک می دونه که بر اساس اصول دموکراسی بنا شده باشه و جمهوری ای آزاد روایجاد کرده باشه و او جمهوری ای رو آزاد می دنه که در آن :

 

- هر کس برای اندیشیدن و بیان افکار خود کاملا آزاد است .

- افراد ، خود ، در این جامعه میثاق می بندند که از حقوق طبیعی خویش چشم پوشی کنند و آن را به جامعه منتقل کنند ، البته با این نکته ظریف که آنها مجبور نیستند که تمام حقوق طبیعی خود را منتقل کنند ، مثلا آنها هیچگاه از حق آزادی اندیشه و بیان خود صرفنظر نمی کنند و اون را به قدرت سیاسی انتقال نمی دن ، چرا که اسپینوزا در 360 سال پیش از این به این باور رسیده که از دست دادن حق آزادی اندیشه و بیان برابر ه با ، از انسان بودن ، محروم شدن !!!

او می گه : این حق را باید در جامعه پاسداری کرد ، زیرا خصلتی طبیعی داره و بیان می کنه که اعتقاد عمیق دارم که کتاب مقدس هم به عقل آزادی کامل می ده و قانون الهی به هیچ وجه فرد را از آزادی درونی اش محروم نمی کنه ، او می گه : هر گاه این حق پایمال بشه ، در واقع به سرشت انسانی تجاوز می شه و به طوری جدی تصریح می کنه که : هر قدر آدمیان در یک نظام از آزادی رای خود کمتر پاسداری کنند ، بیشتر از وضع طبیعی خودشون دور می شن و در نتیجه اعمال قدرت سیاسی خشن تر می شه ؟؟!!! و ... ( اینجا سال 1665 میلادی است )

 

آنچه امروز با هم گفتیم ، نظر اسپینوزا بود ، در باره طبیعت آازاد انسان و چگونگی حفظ حداکثری اون در جامعه .

و اما باز مهمترین مولفه ای که اسپینوزا رو به چالش می کشونه  ٬ دین رسمی !!؟؟؟ هست و قدرت کلیسا ؟؟!!! و البته در درجه بعد ، قدرت حاکمان سیاسی .

 

با تازگی همراه باشید تا ببینیم اسپینوزا برای نجات از این بن بست ، برای حفظ دین آسمانی ای که به آن ارادت داره و  برای اداره جامعه ای که کمترین چالش رو داشته باشه و بتونه در بالاترین سطح ممکن ، حقوق طبیعی و... و شهروندی انسانها رو تامین کنه ، چه فکری می کنه و چه طرحی در می اندازه

 تو مطلب تاریخی بعد ، با هم می ببینیم ، آیا آنچه که او گفته بی نقص بوده و آیا نظرات او تونستن همه مشکلا رو حل کنن ، یا اینکه تاریخ باید منتظر ورود درد شناسانی تازه باشه تا ...

 

تاریخ زنده است  .

 

تازه باشیم

      

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 9:25  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازه

صبحتون به خیر ، تا این لحظه که از بوسه های برف خبری نیست ،

چه انتظار دل انگیز کودکانه ایست ، این انتظار برف .........

 

تو آخرین پست تازگی ، با موضوع تاریخ ، از جناب لاک صحبت کردیم که با حضورش ، قبل و بعد از انقلاب انگلستان ( در سال 1688) تاثیرات شگرفی رو در داخل خاک این کشور و کم کم  تو کل جهان به جا گذاشت ، ازمهمترین مسائلی که مطرح کردیم و قرار شد امروز در موردش صحبت کنیم بحث جدایی نهاددین ( کلیسا ) از نهاد سیاست ( کاخ پادشاه و پارلمان ) بود .

برای اینکه این موضوع به خوبی مشخص بشه نیازه تا تو چندین پست باهم در مورد تاریخ سکولاریسم ، مفهوم لائیسیته و سکولاریسم ، ویژگیهای اونها ، روند امتدادشون توی تاریخ ، دلایل ظهور اونها ، معنای فلسفیشون و ... صحبت کنیم ، این چهارمین پستیه که ما رو به اون سمت می بره و اگر همراه باشید ، به امید خدا در این مسیر مطالب جالب ، درد آور ، امید بخش و ...بسیاری هست که بهشون خواهیم پرداخت .

اما قبل از اینکه در این بخش بر حسب قولی که داده بودم به بررسی دلایلی بپردازیم که جناب لاک بر اساس اونها به عنوان اولین نفر به طور رسمی ، خواستار جدایی کلیسا از کاخ و پارلمان شده ، گفتن یک نکته خیلی مهم ضروری به نظر می رسه :

سالهاست که برای ما از واژه سکولاریسم ، مفهومی غیر دینی ، ضد خدایی و غیر انسانی جلوه دادند و گفتن که این سکولارها می خوان یه مشت آدم بی خدا ی فاسد جفاکار رو بر سر قدرت بزارن تا بدون داشتن هیچ منع دینی ، هر کار دلشون خواست بکنند ، در اینجا نمی خوایم به رد یا تائید این نظرات بپردازیم چرا که تاریخ این واژه پیش روی ماست ، فقط باید خوند ، البته از منابعی که بیشتر بوی آب می دن ؟!

اما مهمه که بدونیم  سکولاریسم در یک جمله و به صورت خیلی فشرده یعنی : عدم دخالت نهاد دین در نهاد سیاست و همچنین عدم دخالت نهاد سیاست در نهاد دین  ( دقت کنید کدام نهاد دین ، نه نهاد دینی که در راس آن پیامبر الهی است ، بلکه نهاد دینی که بخشی از پشت پرده های آن در دنیای مسیحیت رو با هم بررسی کردیم و در کشورهای اسلامی هم در آینده بررسی خواهیم کرد )

بنابراین در آموزه های این ایسم هیچ منعی برای حضور آنهایی که ادعای دینداری دارند در مسوولیتهای کلان و جزء سیاسی نیست ( اگر نگاهی به بیوگرافی سردمداران بزرگ دنیا بیاندازیم به وضوح می بینیم که بسیاری از آنها حد اقل در ظاهر از پایبند ترین افراد به آموزه های دینی خودشونند ) و ...

 

و اما جناب لاک (  1704 1632 )

لاک سه دلیل ارائه میکنه تا نشون بده که پرداختن به دین در صلاحیت قدرت سیاسی نیست :

اول اینکه :

حکمران مدنی نه از طرف خدا و نه از طرف مردم مسوول مراقبت از ارواح انسانها نشده .

( در واقع این از همون نظری نشات می گیره که لاک دیگه برای پادشاه حق الهی قائل نیست ، همونطوریکه دکتر سروش هم مجبور می شه بعد از 330 سال تو ایران صریحا اعلام  کنه که بعد از پیامبر اسلام دیگه برای کسی حق الهی قائل نیست ، تا ... )

 

دوم اینکه : لاک می گه قدرت فرمانروا متکی به زوره ، حال آنکه دین واقعی بر ایمان درونی انسان مبتنیه و این ایمان نمی تونه تحت اراده هیچ قدرت خارجی قرار بگیره ( همانطور که در ایات فراوانی از قرآن کریم هم می خو نیم که : لا اکراه فی الدین ... و خداوند بارها به پیامبرش که تازه بر اساس اندیشه دینی ، حق الهی داره خطاب می کنه که ای محمد : تو تنها بشارت دهنده ای ، ولا غیر ...  )

لاک در این مورد میگه : مگه می شه انسان اختیار رستگاری روحش رو رها کنه و آنقدر کور ذهن باشه که اون رو در اختیار دیگری قرار بده تا اون کس بخواد براش ایمان مذهبی بیاره و ...

 

و نکته خیلی مهم سوم اینکه : لاک میگه اصلا مراقبت و نظارت بر رستگاری روح انسان ربطی به حکمران مدنی نداره ، چرا که از نظر او اقتدار قوانین و اشد مجازات هیچ کمکی به رستگاری ارواح انسانها نمی کنه ، یعنی بر فرض اینکه جناب حاکم همه را به زور وادار به اجرای انچه که او احکام دینی هم می دونه بکنه ، آیا مهم اجرای احکامه ، یا مهم رستگاری انسانه ؟

 لاک میگه قدرت سیاسی حق نداره تا از طریق و ضع قوانین به کنترل مذهب و دین مردم بپردازه ، چرا که اگر قانون وضع کرد مجبوره مجازات قانون شکنی رو هم وضع کنه و از نظر لاک مجازات در امور دین ، اگر نگوییم نا عادلانه ، اما کاملا بیهوده است چرا که هرگز قادر به اقناع روح انسان نمی شه ، برای همینه که بعد از 330 سال آقای مهاجرانی در دوران وزارت خودش سعی می کنه بارها این جمله رو مطرح کنه که آقا : مردم بهشت زورکی نمی خوان ! ما اگر نخوایم بریم بهشت کی رو باید ببینیم ؟و ...

اما برای اینکه بهتر به منشاء ذکر این سه دلیل جناب لاک پی ببریم ، باید از نگاه معرفتی او نسبت به کلیسا و دولت با خبر بشیم :

از نظر لاک دولت ، اجتماعی از آدمهاست که فقط برای تامین ، حفظ و پیشبرد منافع مدنی تشکیل میشه ، یعنی برای آزادی ، تندرستی ، آسایش تن ، تملک اشیاء مادی و ... ، از نظر او قدرت سیاسی فقط می بایست به اشیای دنیوی توجه کنه و قلمرو قدرت حکمران ، به هیچ وجه نمی تونه و نباید به امور مربوط به رستگاری ارواح انسانها تعمیم داده بشه ( برای روشن شدن موضوع میشه این مثال رو زد که قدرت سیاسی می تونه کسی رو به جرم دزدی دستگیر کنه و به دادگاه معرفی کنه ، اما نمی تونه به خاطر نوشتن کتابی در مورد شک در وجود خدا دستگیر کنه و یا چرا جای دوری بریم ، به خاطر پوشیدن پیراهن آستین کوتاه توسط آقایون تو دهه 60 و به خاطر پوشیدن چکمه توسط خانمها تو دهه 80  ، برای عمل اونها فتوای دینی بده و ... )

از نظر لاک ، کلیسا بر خلاف دولت ، اجتماعی آزاد و داوطلبانه است ، زیرا هر انسانی دین خودش رو آزادانه انتخاب می کنه ، از نظر او حوزه اقتدار کلیسا در امور دنیوی نیست ، کلیسا نمی بایست به دولت و امور مدنی بپردازه ( با یک مثال اهمیت این نظر مشخص می شه : لاک می گه تکفیر یک مجازات دینیه ، این مجازات نباید بر قلمرو دنیایی و سیاسی نافذ باشه  ، یعنی تکفیر شخص مرتد نباید باعث بشه تا او از مواهب و امکانات مدنی و دنیایی که قبلا داشته محروم بشه ، او از نظر دینداران رستگاری اخروی را از دست داده ، مواهب دنیا ربطی به اندیشه اخروی او نداره

0 همینجاست که عده ای می گن : مگه می شه آقا ؟ دوستان به این نکته دقت کنید که 1- کسانی که تکفیر می کنند ، حق الهی ندارند ، از کجا معلوم که نظر آنان نظر خداوند باشه ( داستان گالیله و گالیله ها رو به یاد بیارید ، داستان دکتر آغاجری را برای خودتان مرور کنید ، داستان حزب توده در اول انقلاب را بخوانید ، به پست جدید خانم مشفقی عزیز در مورد کشور هایتی و افغانستان

 ( در وبلاگ دلتنگی های من ) سر بزنید  و ... )

 

پس باز تکرار می کنم ، چون لاک معتقده که در زمینه ایمان و اعتقاد دینی زور و فشار هیچ تاثیر و ارزشی نداره و رستگاری انسان رو ورای اون می دونه که بازیچه منویات دولت و پلیس و ... بشه  ، این نظرات رو میده ، البته یادمون باشه که لاک جبر و نیروی پلیس رو از سوی دولت به طور کلی رد نمی کنه و حتی برای اون تو حوزه مناسبات اجتماعی و افکار و آراء غیر دینی مشروعیت قائله ، آخه ، باید کسانی بعد از اون هم بیانو اشکالات نظرات او رو هم رفع کنند ، آره لاک گرچه در مورد تسامح ، نامه ها و رساله های فراوان  می نویسه ، اما او این تسامح رو برای کاتولیکها و کافران ( منکران خدا ) قائل نیست ، دلایلش هم جالبه :

 

کاتولیکها ، به این دلیل که قائل به رهبری همه جانبه ( در همه عرصه ها ) برای پاپ هستند( البته مشابه این مورد یکی از چالشهای مهم جهان امروزه ، برای مثال در کشوری که ادعای آزاد بودن می کنه ، چه جوری می شه به گروههایی اجازه فعالیت داد که مخالف آزادین ؟؟ )

 و کافران به این دلیل که چون از خدا نمی هراسند ، پس زیر قول و قرار خودشون می زنند و در نتیجه غیر قابل اطمینانند !؟

پس لاک با توجه به شرایط اجتماعی زمان خود و جنگهای مذهبی فراوان ، سوء استفاده های از مذهب در قدرت و بهره های نامشروع مذهبیون از قدرت پادشاه و ...و از اونجا که دغدغه دین داره ( البته با تعاریف خودش ) و دنبال اینه که دین بتونه رستگاری روح انسانها رو تامین کنه ، بنابراین نظر می ده که می بایست به کلیسا آزادی داد و همچنین به دولت هم استقلال داد و...

حالا که در مورد نسبت دین و سیاست از منظر لاک نوشتم ، حیفم میاد به طور خیلی خلاصه از نظر سیاسی اون به طور مجزا ننویسم .

 جالبه که بدونید ، با اینکه جناب لاک حکومت مردمسالارانه رو بهترین گونه حکومت می دونست و فهم او از این نوع حکومت ، حکومت اکثریت بر اقلیت بود اما درکش از اکثریت ، پروتستانهای پولدار و بازرگان بود و ... !!! و از این درد آورتر اینکه او نیز نفهمید که می شه بالفطره برای زنان هم حق طبیعی و ... و شهروندی قایل شد ، تا اونجا که او هم زنان رو در حد برده ( با فهم خودش از این واژه ) مردان می دانست و ...

آری صفحات تاریخ باید ورق می خورد ، هر روز انسانهای تازه تری باید می اومدن تا دریچه های جدیدتری از دردها رو ببینند و برای درمانشون راهی بیندیشندو طرحی نو در اندازند .

لاک سعی کرد کمی از سیاهی زمانه کم کنه ، لاک سعی کرد مردان سرزمینش رو از شر گیوتین نجات بده ، لاک تلاش کرد تا نزاره کسی به نام دین از مردم سو ء استفاده کنه و خودش رو نماینده مسیح بدونه ، لاک سعی کرد تا کلیسا رو با دور کردن از قدرت ، پاک نگه داره و چماق رو از سر ایمان مردم برداره و ...

چقدر موفق بود ؟ قضاوت با تاریخه و ...

 

مهم اینه که هنوز اوایل سال 1704 که لاک با جهان خاک خداحافظی می کنه ، به امید اینکه ...

 

        تازه باشیم 

                                                                                                   ( ساعت ۶ صبح پنجشنبه )

     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 23:59  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازه ، صبح زیبا و البته یخ زدتون به خیر

 

میدونم که دلهای سر شار از عشقتون یخهای طبیعت رو آب می کنه

می دونم ، خیلی دیر شد ، تازگی خواهش می کنه به خاطر لطافت صبح ببخشیدش

 

امروز تاریخ رو پیگیری می کنیم ، دوستانی که تازگی ٬سعادت دیدار هر روزشون رو نداره ، باید قبل از خوندن این پست ، پست انگلستان و هابس رو بخونند تا بتونند با ما همراهتر بشن ( البته اگر هم وقت ندارند ، اشکال نداره ، سعی کردم طوری بنویسم که تا حدی استقلال مطالب هم حفظ بشه )

 

... انگلستان دوران چارلز دوم را هم با فراز و نشیبهای بسیار پشت سر گذاشت ، پس از چارلز، برادرش جیمز دوم جانشین او شد اما او باز به سرعت با پارلمان اختلاف پیدا کرد ، او یک کاتو.لیک معتقد ؟! بود و می خواست دوباره تسلط همه جانبه پاپ رو تو انگلستان برقرار کنه ، اما انگلیسیها به دلایل فراوان ( که خودش جای بحث داره ) دیگه با پاپ مخالف بودند ( وای که پاپ با اونها چها که نکرده بود ) ، نزاع بین پادشاه و پارلمان بالا گرفت، این نزاع به لایه های درونی جامعه کشیده شد ، مردم یکپارچه با پارلمان همراه شدند ( یاد تاریخ خودمان در هنگام مجلس بیستم شورای ملی و مجلس ششم شورای اسلامی افتادم و ... بگذریم ) خونهای زیادی ریخته شد، مادران زیادی فرزند از دست دادند و ... اما سرانجام در پایان این مسیر انقلابی ، شاه به فرانسه گریخت و در آنجا پناهنده شد ، آری ، اینچنین بود که انقلاب عظیم 1688 انگلستان به وقوع پیوست تا جایگاه پارلمان در این کشور به خوبی تقویت بشه و دیگر هیچکس فراموش نکنه که مجلس در راس اموره یعنی چه( اینجا ایرانه ، 330 سال از انقلاب انگلیس گذشته ، اما همچنان ... ؟! ، بگزریم )

نکته جالب آنکه بعد از انقلاب ، پارلمان  شاه فراری رو مستعفی اعلام می کنه و از ویلیام ، حاکم هلند و همسر او مری که دختر چارلز اول !؟ هست درخواست پادشاهی انگلستان رو می کنه به این شرط که حقوق نامه ای را که حکومت را از سلطنت جدا می کنه و قدرت پارلمان را در حد قانون محترم می شناسه امضاء کنه و البته او نیز چنین می کنه و با این توافق ، تاریخ تشریفاتی بودن سلطنت در انگلستان آغاز میشه .( این ضرورت حضور پادشاه در انگلستان ، که با باورها و حالتهای روانی مردم توجیه می شه و ضرورت پیدا می کنه هم بحث جالبی است )

نکته جالب دیگر آنکه با این تغییرات ، کم کم جنگ های داخلی که میان اصلاح گرایان و کاتولیک ها ایجاد شده بود نیز به نفع اصلاح گرایان خاتمه یافت ( جنگ هایی که در اون حتی بسیاری از خانه های کاتولیک ها توسط اصلاح گرایان به آتش کشیده شد ، آتشی که بی شک ، پاسخ جنایاتی بود که کاتولیک ها قرنها بر اصلاح گرایان روا داشته بودند و گویا این سیلی تلخ تاریخ بود که بر گوش آنان نواخته می شد )

پس با انقلاب و تغییراتی که در پی آن پدید آمد ، انگلستان تونست پس از سالها مبارزات پی گیر حقوق الهی پادشاهی را که چارلز اول طرفدار آن بود ،ریشه کن کنه ، قدرت کلیسا و پاپ رو ضعیف کنه و کم کم نظم لازم رو تو جامعه فراهم کنه ، اما دیگه هابس زنده نبود تا این تغییرات را ببینه ، او 10 سال پیش با دنیای پر تغییر خاکی وداع کرده بود ، اما حال نوبت اندیشمند دیگری بود به نام جان لاک که راهی متفاوت از هابس رو پیشنهاد داده و تا اندازه ای نتایج تئوریهای خود را با چشم دیده و می خواد نهادینه شدن ما بقی نظراتش رو هم با چشم ببینه ...

 

جان لاک ( 1704 1632 ) نیز مانند بسیاری از اندیشمندان جهان که حرفهای نو در عرصه دین و سیاست زدند ، تو یک خانواده زاهدو بسیار مذهبی به دنیا اومد ، او فردی کاملا معتقد بود ٬ اما گویی تصمیم گرفته بود یک معتقد تازه باشه ! چرا که در مسیر اندیشه به اونجا رسید که باورش به خداوند ، که از نظر او هم با عقل ، هم با وحی قابل شناخت بود رو حفظ کرد ، اما ایمانش رو به" اصول حد اقلی " ؟!  تقلیل داد ، یعنی  دین در نظرش به مسیحیتی تبدیل شد که شامل کمترین عقاید بود ، در واقع او اعتقادش به وجود پروردگار و نجات بخشی حضرت مسیح رو حفظ کرد اما نسبت به تثلیث و گناه اولیه و... سکوت پیشه کرد ( تازگی در یک پست جدا گانه زوایای مختلف و گسترده این اعتقادها و تاثیرات اونها بر تاریخ بشر رو به بحث خواهد نشست )

 جالب آنکه بیان و تشریح این نظرات او باعث شد تا بین سالهای 1683 تا 1689 به هلند تبعید بشه ، اما از آنجا که همیشه این ضرب المثل برقرار بوده ، که عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد ، همین تبعید باعث شد تا اندیشه سیاسی لاک بیش از پیش انسجام پیدا کنه و او بتونه در این دوران سه کتاب در مورد حکومت مدنی و تساهل بنویسه ، کتبی که پایه گزار تحولی جدید در دنیای زمان او شد و البته این تحولات تا کنون به اشکال گوناگون پا برجاست .

پس لاک تقریبا ، زمانی به میدان اندیشه پردازی سیاسی پا گذاشته بود که بنیان انقلاب شکوهمند انگلستان و دگرگونیها و نتایج عمیق اون رو هم می تونست لمس کنه :

بر همین اساس بود که لاک ، نه در خلاء ، بلکه با دیدن شرایط جدید و ظهور و بروز مشکلات نو ، به تفکر در عمق لایه های اجتماعی و سیاسی پرداخت ، اصول گذشتگان را حتی اگر به نام خدا القا ء شده بودند ، چون بتهایی ، بی تغییر فرض نکرد و برای بهبود بیشتر اوضاع ،  دو وظیفه مهم رو برای خود قائل شد .

اگرچه پس از انقلاب ٬ قدرت سیاسی پادشاه در برابر پارلمان فروکش کرده بود اما فکر قدرت الهی پادشاه هنوز در ذهن مردم و فضای سیاسی برقرار بود ٬ و این فکر از نظر او عامل بسیاری از معضلات بود ، بنابراین او در ابتدا باید تلاش می کرد تا حق الهی پادشاه رو که توسط اشخاص بسیاری از جمله رابرت فیلمر به شدت تئوریزه شده بود ٬ مردود کنه ( یاد ... در ایران امروز افتادم ؟! )

دوم می بایست نظریه دولت خود رو بنا می نهاد ، نظریه ای که در مقابل اندیشه هابس قرار داشت تا به این ترتیب بتونه از چالشهای جدید بالاخص مشکلاتی که در مناسبات میان دین و سیاست پدید آمده بود و جامعه رو به سمت مشکلات ناخواسته می برد کم کنه.

لاک بر خلاف هابس که می خواست صلح را با آمیختگی کلیسا و دولت تضمین کنه ، با نگاهی متفاوت به زوایای اجتماعی ، معتقد بود که اتفاقا همین پیونده ، که نبردها و جنگهای مذهبی رو ، تو جهان مسیحی توجیه می کنه ، از دید او این جنگها به خاطر تنوع آرا پدید نیومده ، بلکه به خاطر نپذیرفتن تساهل بوده ، که البته روسای کلیسا مسوول اون بودن ، در واقع اینها کلیسا و دولت رو که از نظر لاک دو نهاد کاملا جدا بودند رو در هم آیخته بودند و همین به عنوان جرقه ای در ذهن لاک به عنوان عامل اصلی همه نزاعها جلوه گری کرد ، اما او باید می تونست تا این اندیشه رو تئوریزه کنه و راهکار عملی برای نجات از اون و ضع رو پیشنهاد بده .

 

اما بیاید قبل از پرداختن به این موضوع مهم ، چند نکته ضروری و جالب دیگه رو با هم مرور کنیم :

اول اینکه از نظر لاک ( بر خلاف هابس ) ، انسان به طور طبیعی موجودیه که دوستدار صلح و آزادی و دوستیه ، اما این برای زمانیه که به قول او انسان از مرحله یک کودک بی عقل خارج شده باشه و به رشد اجتماعی رسیده باشه ، تا به واسطه این رشد به این نتیجه برسه که انسانها همه آزادند و همه از حق مساوی برخوردارند و بدون آنکه تابع اراده یا فرمان شخصی دیگری باشند می تونند از آزادی خویش بهره مند باشند ، اما لاک می دونه که چنین چیزی در زمان او به طوری فراگیر واقعیت خارجی نداره ، برای همین هست که او به عنوان دومین فرد بعد از هابس به موضوع وجود قرارداد اجتماعی و  ضرورت و جود یک دولت در قالب این قرارداد اشاره می کنه و اون رو برای اداره جامعه مهم می دونه ٬ هر چند او وجود دولت رو طبیعی نمی دونه بلکه امری بالعرض و مربوط به ، بالفعل نرسیدن انسانیت انسانها می دونه ، تا این دولت حافظ دارایی و جان مرد م ( والبته ناموس ؟؟!! مردم ؟!) باشه و از هرج و مرج جلوگیری کنه و از تسلط انسانها بر یکدیگه جلوگیری کنه.

به این نکته دقت کنیم که این نظر فلسفی لاک چه تحولی رو می تونست توی انگلستان ایجاد کنه : او با این تز در برابر "دون شماری" ذاتی  طبیعت انسان که ابزاری در دست حاکمان شده بود به مبارزه ایستاد و قدرت مطلقه اونها رو که خودشون رو تافته جدا بافته می دونستند رو به چالش کشید و آن عظمت پادشاه را در سطح یک قرار داد اجتماعی که انسانهای بالفطره آزاد ، خودشون پذیرفته بودنش٬ تا از حقوقشون در برابرهمنوعان متجاوزشون٬ که از فطرت واقعی به دور مونده بودن٬ محافظت بشه پایین اورد (به یاد ایران کنونی که بعد از 330 سال هنوز بعضی از نظریه پردازان دینی ؟؟!! و روحانی ؟؟!!  بر این طبل می کوبند که مردم خودشون صلاحیت ندارند تا ...)  .

اما نکته مهم و عمیق این بود که برای رسیدن به این اهداف حیاتی ٬ باز مهمترین چالش پیش روی لاک ،  چالش میان دین ؟! و سیاست بود و لاک این رو به خوبی فهمیده بود .

بنابر این لاک  قدرت مطلقه رو نقد می کنه و نخستین اندیشمندی می شه که با پیش فرضهای نظری مذکور ، و با دیدن شرایط اجتماعی زمانش ، جدایی دین و سیاست و استقلال کلیسا از دولت رو به روشنی مطرح می کنه و لازمه این کار رو این می دونه که دولت کاملا غیر دینی بشه ؟!

 ( خنده تاریخ اینه که درست زمانی که لاک در انگلستان چنین نظریاتی رو مطرح میکنه سلسله صفویه در ایران برقرار می شه ؟! در واقع لاک به طور مشخص هم عصر شاهان دیندار ؟! و دین پرور؟! و روحانی مسلک ؟! و شیعه ؟!؟؟ عالی قاپو ، یعنی شاه عباس و شاه صفی دوم در ایرانه )

اما چرا لاک ، خواستاراین جدایی می شه ؟ جدایی که هنوز در کشورهایی مثل ایران با نگاه غیر مذهبی به اون نگاه می شه ٬در صورتی که حداقل به ظاهر هدف لاک معتقد به خدا از طرح این جدایی ، پیش فرضهای  الهی ، مذهبی ٬ دینی و البته مدنی بوده ؟!

این موضوع مهم رو تو تاریخ نوشته بعدی به بحث خواهیم نشست .

 

تازه باشیم   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:59  توسط سید مهدی سلطانی  | 

 

سلام ، صبح دوستای تازم به خیر

دیشبم مهتاب تو آسمون ....

از این به بعد تازگی سعی می کنه هر دو روز در میون سری به تاریخ اروپا بزنه تا کمی درس بگیره و بتونه عالمانه تر تازه باشه !!

 

1- اینجا انگلستانه ، یکی از مهمترین کشورهایی که مسیر توسعه علوم اجتماعی و چرایی و چگونگی آن را می شه تو اون به نظاره نشست ، قرن 17 میلادی است ، دوران پادشاهی چارلز اول ، پادشاه، سر ناسازگاری با پارلمان رو آغاز می کنه  (آری انگلستان اولین کشور دنیا ست که صاحب پارلمان شده ) . شاه که به آفت خرجهای تشریفاتی دچار شده برای جبران کمبود نیاز دربار، تقاضای ازدیاد مالیات می کنه ، اما مردم تهیدستند و پارلمان نیز با این درخواست شاه مخالف ،درگیریها شروع می شه و .... سر انجام تو دوم مارس 1629 سربازان شاهنشاهی به پارلمان می ریزندو اون رو منحل می کنند ( به یاد به توپ بسته شدن مجلس در زمان احمد شاه قاجار می افتم و ...)

بدین سان پارلمانی که نتیجه سالها مبارزه و خونریزی و فداکاری و ایثار مردم و روشنفکران جامعه بود بسته شد و شاه هم تا خواست مالیات گرفت و پلیس بر سر مردم ریخت و مخالفان را بدون محاکمه زندانی کرد و ...اما با این همه فشار و اختناق ، انسانهای تازه ساکت نبودند و سر انجام پس از یازده سال در سوم نوامبر 1640 باز مجلس گشایش یافت ، اما نزاع شاه و نمایندگان پا بر جا بود . از میان جناحهای مبارز ، نهضت پاک گرایان به رهبری کرمول ، از دیگران برجسته تر بودند و مبارزه را علیرغم گشایش مجلس ادامه دادند و سر انجام کار را به جایی رساندند که شاه را به دادگاه کشاندند و پس از یازده روز محاکمه در سی ام ژانویه او را به اعدام محکوم کردند و در ششم فوریه جمهوری پاک گرایان را تاسیس کردند !؟

اما به دلایل فراوان از جمله وجود خرابی ها و جنگ های داخلی ، آشفتگی های اجتماعی و نیاز به در آمد برای رفع این مشکلات ، آنها هم راهی نیافتند جز اخذ مالیات بیشتر !!! دولت پیشنهاد مصادره اموال تمام کسانی که به چارلز اول کمک کرده بودند را داد و ...اعتراضها شروع شد !!!

چیزی نگذشت که حتی زمزمه هایی در میان مردم شنیده می شد که اعدام شاه رو محکوم می کرد ، این اتفاق با چاپ کتاب " جان گودن " که در یک سال ، سی و شش بار به چاپ رسید و پنج زبان ترجمه شد !!! و به مهربانی شاه معدوم اشاره می کرد ، به اوج خود رسید و ...

سر انجام در 25 ماه مه 1660 چارلز دوم ، فرزند شاه معدوم در میان جمعیت بیست هزار نفری ، کنار ساحل با اشک مردم وارد شد و پادشاه گشت !!!؟؟

( یاد رمان قلعه حیوانات جورج اوورول می افتم )

 

2- یکی از افراد مهم و اندیشمندان اجتماعی که در قیام مردم علیه شاه معدوم نقش ایفا کرد و ...

توماس هابس ( 1679 1588 ) معروف بود ، او آن فضای هرج و مرج را می دید و احتمالا رنج می کشید و ...

هابس نهایتا مسیری را دنبال کرد و تز اجتماعی ای را برای اداره بهتر انگلستان ارائه داد که امروز ما او را به همراه جناب " لاک " و " روسو " جزء سه راس مثلث تز قرار داد اجتماعی می دونیم ، سه قرار دادی که اگر چه یک نام داشتند ، اما از لحاظ معرفت شناسی ، شکل ساختاری ، شیوه برقراری و ... با هم متفاوت بودند !؟

اما هابس که از آموزه های گذشتگان خود چون ماکیاول  ( 1517 1469 ) ، جناب لوتر ( 1526 -1483 ) ، کالوین ( 1569 1509 ) و ... نیز بی بهره نبود ، ابتدا اینطور مطرح کرد که : انسان در حالت طبیعی و جدا از جامعه موجودی غیر اجتماعی ، حیله باز ، ستیزه گر و سود جوست

 ( درست بر عکس لاک ، که دنیای انسان را در حالت طبیعی ، دنیایی مملوء از شادی و برابری و آزادی می دونه ؟؟! )

بر اساس این معرفت انسان شناختی بود که هابس پیشنهاد می ده که می بایست قدرتی توانا و خردمند وجود داشته باشه تا بتونه انسان های خودبین و خوشگذران را در اجتماعی آرام و بی خطر نگاه داره ، چرا که او افسار گسیخته ترین میل انسان رو میل به قدرت می دونه که می بینه انسانها حاضرند به خاطر آن دست به هر جنایتی بزنند ، بنابراین هابس با دغدغه اجتماعی شدن این انسان طبیعی ، به ترسیم ساختار دولت مطلوب خودش می پردازه .

در این ساختار :

 

الف - همه مردم بر اساس پیمانی میان خود ، طبیعی بودن خود را می پذیرند ؟! و برای نجات از دست یکدیگر تصمیم می گیرند که تسلیم قدرتی ورای همه قدرتها شوند؟!

ب‌-  او می گه ، بهتر آن است تا پادشاه قدرت رهبری را در دست بگیرد ، این قدرت نباید حد و مرزی داشته باشد و نباید قابل انتقال به دیگری باشد و نیز می بایست موروثی باشد چرا که حفظ نظم جامعه ، با اون همه هرج و مرج و... یه چنین قدرتی رو نیاز داره .

  پ- او مخالف تفکیک قوا می شه ؟! و حتی خواستار اون می شه که قدرت کلیسا نیز باید پیرو قدرت پادشاه باشه تا قدرت رهبری تضعیف نشه .

د‌-     وظیفه مردم در اطاعت از قدرت پادشاه را تا زمانی ضروری می دونه که پادشاه توانایی حمایت از مردم را داشته باشه .( برای همین جناب هابس ، هم از کرمول حمایت کر د و هم از چارلز دوم !!)

.............

 

3- و اما در پس این اختلافات سیاسی بر سر آزادی و مالیات و ...نکته ریشه ای تر و مهم این بودکه واقعیت اختلافات دینی !؟هم تو این جریانات نقشی قوی ایفا کرده بود ؟!  طرفداران پادشاه مدافع انگلیکانیسم بودند ( هانری هشتم در 1534 استقلال مذهبی انگلستان را از کلیسای رم اعلام کرده بود و مذهب انگلیکان ؟! را ایجاد کرد که مخلوطی بود از دین کاتولیک ، پروتستان لوتری و عقاید کالونی ، جالب آنجاست که یکی از دلایل اقدام این پادشاه ، اون بوده که می خواسته از شر مذهب کاتولیک و عدم اجازه پاپ خارج بشه !؟ تا بتونه همسرش کاترین رو طلاق بده و با زنی به نام " آن بولین " ازدواج کنه !؟!؟ )

و اما طرفداران کرامول مدافع پیوریتانیسم بودن ( مذهبی که شامل پیروان کالون بود و از اسقفها بیزار بودند و آموزه ای مبتنی بر اخلاقی زاهدانه و به دور از هر گونه پیرایه داشتند )

............

هابس اینها را هم میبینه و می دونه ، بنابراین دین ؟! رو هم یکی از سرچشمه های ، اختلاف و مناقشه و تهدید برای صلح و امنیت می دونه و برای همینه که اصل سوم خود را که ذکر شد بیان می کنه ، مبنی بر اینکه دین نباید به حال خود رها بشه ، بلکه باید تابع دولت بشه ؟!

نکته جالب آن است که هابز نیز ، خود مومن و مسیحی است و اعتقادات دینی او نیز قابل توجه است ، او که انسان را یگانه موجود مذهبی می دونه ، معتقده که دین منشایی دوگانه داره : اول اینکه انسان از دنیای پس مرگ از وحشت داره ، بنابراین به دنبال منبع آرامشی می گرده و دوم اینکه به دنبال دلیلی برای منبع شکل گیری حیات می گرده و نهایتا هیچ راهی جز پذیرش خدا برای توجیه این سوال عمیق و آرام شدن نمی یابه .

( به داروین فکر کنید که دو قرن بعد با نظریه بنیاد انواع خود جهان را تکانی باور نکردنی می ده )

هابس با این همه کاری به حقیقت ذاتی دین نداره و برای صلاح جامعه به همراه همعصر خود ، اسپینوزا در هلند تز ادغام کلیسا در مقام رهبری پادشاه و ضرورت مطیع بودن ان رو بیان می کنه ، بدین ترتیب او حق برخورد با امور سیاسی را برای کلیسا مردود می شماره ، با این حال حکمران مدنی ( پادشاه) ،  قدرت دنیوی و روحانی را همزمان به دست می گیره ، و به این ترتیب قدرت مقدس و مطلق می شه زیرا از حمایت دین برخوردار ه؟! و این دین یک دین ملی می شه ؟! و به هدایت آرا و رفتارهای شهروندان کمک می کنه ؟!؟! .و البته او در این راه به یک هدف بزرگ می رسه و اون اینکه دیگر کلیسا نمی تونه کسی را تکفیر کنه ؟! ولی از این به بعد پادشاه می تونه ؟!

...

هابز همه این نظرات را برای این پیاده می کنه که صلح و یکپارچگی انگلستان تضمین بشه؟!  اما تاریخ نشون می دهه که از همین تز خیر خواهانه !؟ نتایج نا مطلوبی پدید می یاد که به ما می گه :

 تازه باشیم .     

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:41  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام

صبح و ظهر وشب همراهان عزیز تازگی به خیر

باز هم هوا سرده ، اما از بوسه های برف خبری نیست ، بر عکس تاریخ که بوسه هاش هست ، اما ما ...

مطالعه مذهب کاتولیک دردین مسیحیت ، قبل از اینکه اولین نهضتهای معطوف به پروتستان توسط "جان ویکلیف" ( 1384- 1320 ) ، مصلح دینی انگلیس ٬ ظهور و بروز پیدا کنه ٬نشانون می ده که ارزش های مذهبی فراوانی در میان کاتولیکها دارای تقدس بودند ، ارزشهایی که هیچ کس اجازه چون و چرا در برابر انوها رو نداشت ، حتی اگه می دید که : جز قلب تیره و زندگیهای آلوده و شهرهای خسته کننده و اندوه آور و ... چیزی حاصل نمی شه ؟! باز باید ...

 از میان انبوه آن ارزشها می شه به موردای زیر اشاره کرد :

اول : اینکه کتاب مقدس نمی بایست به زبانی غیر از زبان لاتین که ادعا می شده زبان نزول انجیل هست ترجمه بشه ، بنابراین تنها اسقفان کلیسا و معدود افرادی که به زبان لاتین آگاه بودن ، می تونستند به طور مستقیم از کتاب مقدس استفاده کنند و دیگران از جمله خیل وسیع مردم عادی مجبور بودند ، هر آنچه که به نام دین از کلیسا می شنید ند ، بپذیرند !

دوم : اسقفهای کلیسا و راهبان حق ازدواج نداشتند و به همین دلیل به استناد تاریخ ، فساد از مهمترین مسائل موجود در کلیسا بود !؟

سوم : هنگامی که ازدواجی میان زن و مردی برقرار می شد ، دیگر امکان طلاق و جدایی وجود نداشت ( این مساله ، امروز نیز همچنان در مذهب کاتولیک پا برجاست !!! و سبب آن شده  که بسیاری از پیوندهای جدیدی که در جهان کاتولیک پس از طلاق موافقتی زوجین و البته بدون حکم شرعی صورت می گیره، توسط کلیسا به رسمیت شناخته نشه و ارتباط بین زن و مرد جدید حرام دینی پنداشته بشه ؟) خدا بیامرزه دکتر شریعتی روکه چه زیبا این مسئله  مهم را تحلیل می کرد .

او وقتی آسیب های خانوادگی را در میان زوجهای معتقدی می دید که حاضر بودند بدون هیچ توافقی و دوستی ای و مهری و فقط به خاطراحترام به این مسئله به اصطلاح فقهی کنار هم زندگی کنند ! و در کنار آن زوجهایی را می دید که به دلیل طلاق و ازدواج با شخص دیگری ، در حقیقت دیگر جواز شرعی برای این ارتباط جدید نداشتند ، اما در قالب عرف ، زندگی پر مهری برای خود ساخته بودند ، اینچنین تحلیل می کرد که :

چه بسیار پیوندهایی که از نظر کلیسا حلال است ،اما در واقع لحظه به لحظه زنا ست و چه بسیار پیوندهایی که از نظر کلیسا زنا ست ، اما لحظه به لحظه آن پاکی است و زیبایی ؟!؟!

سوم : اعتراف هفتگی گناهان نزد اسقفان کلیسا و لزوم غسل تعمید شدن از سوی آنان برای رهایی از آتش دوزخ !؟   

...

جان ویکلیف که خود یک کشیش بود ، کتاب مقدس رو به انگلیسی ترجمه کرد تا مردم خود بخوانند و در یابند و آنچه کلیسا می گه روکورکورانه نپذیرن . او همینطور رساله هایی در مورد فساد در کلیسا هم نوشت که بعد از مرگش سوزاندند و از میان بردند ؟!

در سال 1411 " ژان هوس " که رئیس دانشگاه شهر پراگ بود یک رشته سخنرانی ایراد کرد که پایه هایش همان حرفهای ویکلیف بود ! سخنان او باعث شد تا در سال 1412 توسط کلیسا تکفیر بشه ؟ !

در شورای مذهبی کنستانس از او خواستن که توبه کنه ولی او از عقاید خود دست نکشید . و به این ترتیب در 1415 او را زنده زنده سوزوندند ، جالب اونکه از اونجا که نتونسته بودند ویکلیف رو تو زمان اون اظهار نظرها پیدا کنن  و بسوزونن ، تو این زمان که قبر اورا پیدا کرده بودن ، استخوانهاش رو با نبش قبر بیرون آوردندو با ژان هوس ، سوزوندند ( این همه نفرت برای چه ؟! حتما برای شادی خدا یا خشنودی حضرت مسیح ؟!)

اما خون این مردان آزاده فراموش نشد و منجر به وقوع شورشهایی شد ، البته شورای تفتیش عقاید ( انکیزیسیون ) به خیال خود همه اونها را می یافت و مجازات می کرد .

این مبارزات پنهانی و آشکار با شدت و ضعف در سراسر اروپای غربی در جریان بود تا اینکه در سال 1483 در یکی از نواحی ایالت ساکس آلمان کودکی به دنیا اومد که نامش رو مارتین گذاشتند ، آری ، مارتین لوتر و این لوتر بود که حدود 40  سال بعد ، زمانی که خود نیز در کسوت یک کشیش بود پایه گزار مذهب اصلاح گرانه ای در دین مسیحیت شد که پرو تستان نام گرفت و ...؟!

اینها بخشهایی کوتاه ، اما مهم از تاریخ مذهب درجهان مسیحیت بود که به نظرم می تونه ما را به تامل و تازگی فرا بخونه و درسهای زیادی بهمون بده ؟؟؟

تاریخ در حال تکرار است .

تازه باشیم .     

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:59  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام ، شب سرد ، اما تازتون !!! به خیر .

 

همچنان ظاهر شهر سیاهه و البته باطنش ... ؟!

وقتی به تاریخ محرم فکر می کنم ( خارج از روایات  متناقضی که نسبت به اون توی تاریخ وجود داره ) بیشتر یاد آموزه های خوبی می افتم که به تبع وقوع این اتفاق با هر شکل و محتوای خاصی که بوده امروز نصیب ما شده و می تونیم با اونها خودمون رو تازه کنیم ، اما ...

هر وقت محرم می شه ، یکی از آیاتی که از قرآن کریم به ذهنم می رسه ( عجب ، مگه ، قرآن فقط مال رمضونا نبود آقا جان !!؟ ) این سه آیه سوره مبارک فجره ، اونجا که می خونیم :

 یا ایتهاانفس المطمئنه ، ارجعی الی ربک ، راضیه مرضیه ، فادخلی فی عبادی ، وادخلی جنتی .

با خودم فکر می کنم این که باید برگشت به سوی پروردگار زیبای جهان یعنی چی ؟ فرض کنیم من هر روز این آیه رو بخونم ، خوب هر روز به من می گن رجوع کن به معبود یگانت ، این جملات ، این معنی رو نمی دن ، که یعنی تازه باش ؟ یعنی هر روز بگرد و ببین کدوم یک از رفتار و اعتقادات و باورها و منش های تو ، اون نتیجه ای رو نمیده که باید بده . خوب اگه اینجوره تو سه تا چیز شک کن :

 

1-    اول کارساز بودن و صحیح بودن اون فکر یا رفتار یا اندیشه

2-    دوم در مناسب نبودن اون زمینه اجتماعی برای اجرای اون فکر و عمل و اندیشه

3-    سوم ، خودت ، به عنوان کسی که داری اون کار رو انجام می دی و اون فکر رو مطرح می کنی و ...

در هر صورت یعنی تازه باش و از ماندگی بگریز ، مدام جستجو کن ، باور کن که تو هم انسانی و اونهایی هم که چیزای جور واجور بهت یاد دادن انسانند و همه ممکنه اشتباه کنند ، یادت باشه که همه دنیا ، تو این یه مطلب ، حداقل ، با هم توافق دارند، که 1415  ساله ، دیگه، حد اقل ، به صورت رسمی وحی ای از آسمان ، به زمین نازل نمی شه !!!

آیا این آیات ، هر روز این بیت حافظ عزیز رو به خاطر نمیاره که :

 

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی            که بسی گل بدمد ، باز و تو در گل باشی

 

من نگویم ، که کنون ، با که نشین و چه بنوش       که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

 

چنگ در پرده همی می دهدت پند ولی                  وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی  

 

پس تازه باشیم :

یکی از تازگیها اینه که به این فکر کنیم که در سوره مبارکه واقعه می خونیم :

... والسا بقون السابقون ، اولئک المقربون ، فی جنات النعیم ، ... ، لا یسمعون فیها لغوا و لا تاثیما ، الا قیلا سلاما سلاما .

خداوند به برترینهای بندگانش بشارت مکانی رو می ده که در آن هیچ سخن لغو و بیهوده ای نخواهند شنید ، در آنجا تنها نوایی که وجود نازنین انسان رو نوازش می ده ، سلام است و سلام است و سلام ؟!

این یعنی چه ؟ سلام به چه معنیه ؟ چطور می شه جامعه ای داشت که همه آن سلام باشه ؟!

اصلا سلام یعنی چی ؟

بیایید باز بریم تو کوچه پس کوچه های تاریخ !!

  زمانی که همه انسانهای مذهبی ! و پاک ! و دلسوخته کلیسا می گفتند زمین مرکز جهانه ، یادتون میاد ؟! تو این فضا ، یه دفعه ، یکی مثل جناب گالیله که خودش نیزدست کمی از کشیشهای عزیز نداشته !!! پیدا می شه و به این نتیجه می رسه که زمین مرکز جهان نیست که هیچ ، کره ای کوچکه که بر گرد خورشید می چرخه و ....

چی میشه ؟ هیچی ! تکفیرمی شه و محارب با خدا معرفی می شه و مجبور می شه ادعاشو پس بگیره ، تا ...

آن زمان کم مذهبیونی !؟ نبودند که گمان می کردند ، پذیرش این نظر کافرانه گالیله " اهانت به مقدساته و به در گاه خداوند و به کتاب مقدس!؟

اما گالیله که با همه وجود پی برده بود که نظریه کوپرنیک صحیحه و در عین حال اعتقاد دینی هم داشت ، می گفت : اگر روایت کتاب مقدس خلاف نظریه کوپرنیک به نظر برسه ، در این صورت باید نظر انجیل رو در مورد مرکزیت زمین، صرفا استعاره  در نظر گرفت !!

با این وجود در 1616 مشاوران دربار مقدس واتیکان نظر دادند که گردش خورشید به دور زمین وحی منزله و آموزه گالیله کفر مطلق  ؟؟!!

خوب می دونیم که با همه تلاشهای کلیسا خورشید حقیقت پشت ابر نموندو بالاخره بعد از پرداخت هزینه های فراوان چون روز نمایان شد و ...

این بحث جناب گالیله ( ره ) !!! بسیار طولانیه ، اما از میان انبوه نکات ، یک نکته خیلی تازست !! و اون تغییراتیه که تو جهان به واسطه این تغییر نگرش در حوزه علوم طبیعی پدید اومد :

اگر تاریخ بخونیم می بینیم که نگاه اولیه بشر به نیروها ، نه از دید مهندسی امروزی ، بلکه به شکل آموزه هایی بود که به نام دین به مردم تزریق شده بود . برای وقوع انقلاب صنعتی ابتدا می باید انقلابی در دریافت مردم از طبیعت پیش می اومد . مردم میبایست پی می بردند که نیروهای طبیعی ، غیر شخصی ، اندازه گرفتنی ، قانون مدار و مهار پذیرند و اهمیت انقلاب علمی ای که گالیله یکی از بزرگان اونه در تغییر همین فهم و معرفت از جهان بود !

مطالعه تاریخ اجتماعی اروپا نشون می ده که انقلاب، در کیهان شناسی ای که گالیله موفقیت آن را تضمین کرد ، پیامدهای اجتماعی شگرفی داشت ، چون از آن پس ، نهادهای بزرگ ، از قبیل پادشاه ، دین ؟! و نظم اخلاقی ، دیگه نمی تونستند ، مانند جوامع گذشته دعوی حمایت آسمانی برای خودشون بکنند و در دراز مدت مردم پی بردند که نظم و اقتدار از مردم به مسوولان می رسه نه اینکه از آسمان به مسوولان برسه !؟!؟ و این آغاز یک تغییر بزرگ بود ، آغازی برای یک رهایی تازه .

شاید براتون جالب باشه اگه بدونید نخستین انقلاب موفق دموکراتیک در تاریخ جدید تو سالیان واپسین عمر گالیله تو انگلستان رخ داد و بعد از مدتها بزرگان دیگری نهایتا فهمیدند که چگونه انقلاب در جهان بینی مردم منجر به دگرگونی اجتماعی شگرف شده و قراردادهای اجتماعی ، جایگزین حکومتهای مستبد و موروثی و آسما نی !و  مذهبی ! شده ، البته شاید خود گالیله ها از این مطالب خیلی خبر نداشتند  ، اما نتیجه تازه طلبی اونها نجات انسانها از بخشی از ظلم خود ساختشون بود و ظهور دریچه های جدیدی برای آزادی بیشتر و ...

از این نمونه زنجیرهای پنهان ، از این جور زمینهایی که فکر می کنیم ثابتند و اگر بگیم ، می چرخند ، همه می گن ، کفر گفتیم و باعث قهر خداوند می شیم ، زیادند .

 فقط باید به نجوای ارجعی قرآن ( و البته هر پیام پاک دیگه ای ، که تو هر دین و اندیشه و تفکری وجود داره ) تو این شبها و روزهایی که برای ما شیعیان باید سمبل آزادی و آزادگی باشن ، خوب گوش بدیمو و گالیله صفت !!! به دنبال تازگی باشیم .

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 23:59  توسط سید مهدی سلطانی  |