تبليغاتX
تازگی

تازگی

در دنیای امروز همچون گذشته باید به دنبال اندیشه ها . معرفتها و افکار تازه بود تا...

سلام دوستان تازه

شب زمستونیتون به خیر

با آسمون پر ستاره تهران چه میکنید ؟ ( شهرای دیگه چطوره ؟ اونجا هم ستاره ها بهتون چشمک میزنند یا...)

در هر صورت امیدوارم که تازه باشیم

 

چون می دونم جناب لاک دیروز خستتون کرد و البته تازتون هم کرد و احتمالا به دنیای زیبای فکر بردتون ٬ امروزتازگی رو با چند تا خبر تازه جالب تازه می کنیم و به اونها فکر می کنیم :

 

1-     پلیس ؟!؟! ایران در اقدامی غرور آفرین xx     ای را که لباس  xy  ها ؟!!؟؟!! ( شلوار و کاپشن و کلاه ) پوشیده بود وبرای تماشای  مسابقه فوتبال  در ورزشگاه آبادان حضور پیدا کرده بود رو کشف و ظبط کرد ؟؟!!! و....

2-    مجلس بلژیک ( این کشور بی دین و کافر پرور ... ؟؟؟!!!!) دیروز قانونی رو تصویب کرد که از این به بعد زوجها حق انتخاب جنسیت فرزند را ندارند ، چرا که توازن جنسیتی جمعیت بلژیک در حال به هم خوردنه

( آخه مردم بلژیک سالهاست که تر جیح میدن فرزند دختر داشته باشند !!؟)

تازگی متوجه نمی شه که چرا مردم بلژیک از ما ایرانیها الگو نمی گیرند ، واقعا بعیده ؟؟!!!!

 

3-     می دونید که زبان انگلیسی هنوز دارای دو واژه   miss و mrs  هست و مثل ما میان دوشیزه و زن فرق می زاره ( تازگی در یک فرصت مناسب در باره زوایای مهم معرفتی ٬ زبان شناسی و اجتماعی این موضوع صحبت خواهد کرد )

اما امروز خیلی خوشحال شدم ٬ وقتی که شنیدم ، فرهنگستان زبان آلمان ، این دو لغت را از زبان آلمانی برداشته و به یک لغت تبدیل کرده ٬ یعنی از این به بعد آلمانیها فقط  دو لغت مرد و زن رو می شناسند و بچه های آلمانی دیگه با لغتی به اسم دوشیزه روبرو نخواهند بود و...

  تازگی به مردم آلمان و همه آلمانی زبانها ٬ این اتفاق واقعا عظیم رو تبریک می گه و می تونه پیش بینی کنه که فقط با این کار به ظاهر ساده چه تحولی در فرهنگ 12 سال آینده آلمان ( پایان یک دوره کامل آموزش و پرورش عمومی )

رخ خواهد داد  .

 

4-    دولت محترم خودمون در راستای دهن کجی به آلمانیهای عقب افتاده که می خوان با فطرت ؟؟!! و طبیعت ؟؟!! انسانی مبارزه کنن و همه جا رو به فساد ؟! بکشونن ؟؟!! در صدد آن است که در ادامه اقدامات ارزشمند فرهنگی خود ٬حتی کتب درسی مقاطع مختلف تحصیلی رو هم به صورت مخصوص  xxها ، مخصوص  xy ها چاپ کنه تا از این طریق پشت همه اونهایی که نمی دونند حقوق زن و حقوق بشر واقعی یعنی چی رو به خاک بماله و وظیفه دینیش

 

    ؟؟؟!!!! رو به طور کامل ادا کنه ؟!

.....................

 

از اینها که بگزریم ، تازگی زمستون رو به خیلی جهات دوست داره ، یکی از اونها اینه که تو زمستون ، پوشش خانمها و آقایون به هم نزدیک می شه ، اکثر آقایون کلاه میپوشند و کاپشن های بلند و...

 

دیگه مثل تابستون  عذاب نمی کشی وقتی میبینی خانمها مجبورند تو گرمای ۴۰ درجه ................................

( تازگی در مورد همه اینها صحبت خواهد کرد )

 

تازه باشیم   

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 23:59  توسط سید مهدی سلطانی  | 

:همراهان تازه تازگی سلام

٬ دیشب در جلسه ماهانه انجمن زنان پژوهشگر تاریخ بودم ٬ جای شماخالی ٬ اون ساختمون کوچولو بوی تازگیه مطبوعی می ده ٬ بحثهایی که شد من رو بر اون داشت تا امروز تازگی رو از یه جنس دیگه بنویسم ٬ از جنس یه درد تازه ! ؟

 

ترانه بنی یعقوب یکی از زنان تازه این برز و بومه، گرچه سعادت دیدار خودش رو تا به حال نداشتم اما نوشته ها ، گزارشات و تلاشهاش در مسیر پرده برداشتن از ظلمهایی که امروز در قرن 21 ، هنوز به نام دین ؟! سنت ؟! فرهنگ ؟! عشق ؟؟!! و ... بر سر مردم ایران عزیز بالاخص زنان نازل می شه، مثل همه کارهای تازه دیگه ٬ بیشتر اوقات در کنار من بوده اند  و تونسته اند  من رو تو کارام کمک کنند و به تامل و حرکت وا بدارند ، البته اون موقع هایی که تازه بودم!!

یکی از این گزارشها ی این عزیز را که سال پیش سایت کانون زنان منتشر ساخته، برای تازگی امروز انتخاب کردم  ، تا هم یادی از همه دردمندان تاریخ ایران زمین بکنیم و هم لختی بیاندیشیم و به دنبال چاره ای بگردیم ، اما چاره ای تازه ؟!

 

کمی دورتر از بندر آزاد کیش و نه چندان دورتر از اسکله‌های بندرعباس سابق؟هرمزگان؟ آنجا که به خشکی و خشونت طبیعت بلوچستان نزدیک می‌شوید، در روستاها و شهرهای کوچک همین مناطق، زنان به حکم سنت و آئین، از لذت جنسی ( و به نظر تازگی از همه چیز ؟! ) محروم اند؟! نه فقط در شهرهای کوچک، که گاه در شهرهای بندری و بزرگتر. آنها را در کودکی ختنه می‌کنند؟! به خانه شوهر می‌روند، مادر هم می‌شوند،‌بی‌آنکه احساس یک زن و مادر ختنه نشده را داشته باشند؟!

 

 بندر کنگ از شهر‌های کوچک استان هرمزگان است و 5 کیلومتربا بندر لنگه فاصله دارد. دختران این شهر بندری 40 روز پس از تولد ختنه می‌شوند. زنانی که معترض باشند سنت شکن و سرکش خوانده می‌شوند. یک زن بومی می‌گفت: برخی دختران شهر دیرتر و دردناک تر، در سنین 4 یا 5 سالگی ختنه می‌شوند. آنها تمام مراحل ختنه خویش را با چشمان باز می‌بینند. لبه‌های کلیتورس دختران را با تیغی که مردان ریش خود را با آن می‌تراشند می‌بُرند؟؟!! اهالی بندر کنگ سنی‌اند.

عمل ختنه در بندر كنگ تیغ سنت و فرهنگ خوانده می شود؟! برخی از مردم بندر كنگ ختنه شدن مادران و مادربزرگ هایشان را دلیلی موجه برای این كار عنوان می كنند ؟! ممانعت از ادامه تحصیل دختران توسط پسران خانواده، مرد سالاری شدید، جلوگیری از رفت و آمد آزاد زنان و دختران، تعدد زوجات و اهمیت ندادن به تصمیم های زنان در مورد مسائل مهم زندگی از دیگر مشكلات زنان بندر كنگ است. در بندر جاسک هم می‌گویند وضع دختران همین است ؟!؟!؟!  ( تازگی می خواد فریاد بزنه که : به خدا جاسک و گنگ و ... جزء ایرانه ، کاش به اندازه ای که به دروغ ؟! به فکر خاک ابوموسی و تنب بزرگ و تنب کوچک بودیم ، کاش به اندازه ای که به دروغ ؟! به فکر نام خلیج فارس هستیم !؟ به فکر دهها هزار انسانی بودیم که در خلیج فارس و ... زندگی می کنند و از آگاهی از مولفه های زیستنی زیبا در دنیایی زیبا محروم ؟!! )

 هر سال دو میلیون دختر در جهان ختنه می‌شوند؟! این عمل به دلیل انجام آن در خانه‌ها و با وسائل آلوده جان دختران خردسال را تهدید می‌کند. خاطرات واریس دیری در کتاب گل صحرا، همان است که در جنوب شرقی ایران تکرار می‌شود. او متولد افریقاست اما سرگذشت او همان است که در ایران مرور می‌شود. نماینده سازمان ملل برای مقابله با ختنه دختران: ختنه ام کردند و من هرگز فراموش نمی کنم ۶ هزار دختربچه هر روز ختنه می‌شوند؟!

واریس دیری شاید زیباترین و درعین حال غمگین ترین دیپلمات مستقر در سازمان ملل در نیویورک باشد ؟! از صحراهای سومالی آمده است. کتاب خاطراتی دارد به نام گل صحرا. دراین کتاب فاجعه‌ای را شرح می‌دهد که قربانیان آن دختران کم سن و سال اند. آنها که در این سن و سال ختنه می‌شوند، چند سال بعد به خانه بختی که برای آنها جز شوربختی نیست فرستاده می‌شوند?!

 5 ساله بود که ختنه اش کردند و 13 ساله بود که مرد 60 ساله‌ای خواستگارش شد. تن به این ازدواج نداد و از خانه گریخت. نمی خواست هم سرنوشت خواهرش شود. ختنه او را به چشم دیده بود وخود قربانی این توحش و سلاخی بود.

 واریس دیری بعدها خود را به لندن رساند و مدل شد؟! دراین حرفه موفق بود، اما شهرت امروزی او نه به دلیل مدل بودن، بلکه به دلیل سمتی است که در سازمان ملل متحد دارد. او سفیر سازمان ملل برای مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است. جنایتی که طبق آمار منتشره سازمان ملل، هر روزه روی 6000 دختر بچه عرب و افریقایی و برخی کشورهای آسیائی دیگر انجام می‌شود ؟! ( وقتی تازگی این جملات را برای چندمین بار می خوانه باز هم ، اشک چشماش رو امان نمی دهه ، برای بدبختی بشریت باید گریست و البته باید طرحی نو در انداخت )  

کتاب خاطرات او را با نام گل صحرا شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی ترجمه کرده اند و نشر چشمه در تهران، درپاییز 1383 آن را منتشر ساخته است ( تازگی بر دستان این دو مترجم و نشر چشمه بوسه می زند )

واما بخشی از خاطرات واریس دیری :

...آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمان به خاکستری می‌گرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا می‌دانم چرا دختران را صبح زود با خود می‌برند. می‌خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه، هر چند گیج بودم و به سادگی آنچه می‌گفتند انجام میدادم.

ما از محلی که زندگی می‌کردیم دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت: اینجا منتظر می‌مانیم، و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان کم کم روشن می‌شد؛ به سختی اشیاء را می شد تشخیص داد. خیلی زود صدای لخ و لخ صندل‌های زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفت:خودت هستی؟ بله اینجایم. هنوز هیچ چیز نمی دیدم، فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم. او به سنگ صاف و بزرگی اشاره کرد و گفت:آنجا بنشین. نگفت چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد. نگفت بسیار دردناک است، فقط گفت: تو باید دختر شجاعی باشی. کارش را مثل یک جلاد شروع کرد. مادرم پشت سرم نشست و سرم را به سینه اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت. گفت: گازبزن !!! از ترس خشک شده بودم... من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی - شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود- با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای- با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش ماننده نگاه مرده‌ای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند. دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیم‌هائی بود که روی آن می‌خوابیدیم در جستجو بود. چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود. می‌خواستم بدانم با چه چیزی می‌خواهد مرا ببُرد. یک چاقوی بزرگ را تجسم می‌کردم، ولی او از داخل آن کیف، یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخل آن را گشت و بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید !!!! به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازه‌ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات. خون خشک شده‌ای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد!!! همچنان که آن را به لباسش می‌سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت. چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می‌شنیدم. وقتی به گذشته فکر می کنم، نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است. همیشه فکر می‌کنم درباره کس دیگری سخن می‌گویم. نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید. مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند. با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است !! من حتی کوچکتری حرکتی نکردم، زیرا ، امان، [ خواهرم] را به یاد داشتم و می‌دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. فکر می‌کردم اگرتکان بخورم درد بیشتر می‌شود. فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. از حال رفتم... وقتی بیدار شدم گمان می‌کردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود ؟؟!! چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد ؟؟!! پاهایم کاملا‌ بی‌حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می‌کردم بمیرم. مادرم مرا در بازوانش گرفته بود ؟؟!! برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا می‌کردم... چشمانم را باز کردم. آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره خوابانده بودند. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود، به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم، ولی او رفته بود. سنگی را نگاه کردم که مرا روی آن خوابانده بودند. از خون من خیس بود. مثل اینکه مرغی را در آنجا سر بریده باشند. تکه‌هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود ؟! دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه‌ای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود؟؟!! یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جایی که من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته، تنهای تنها، تا کاملا خوب شوم. فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم ادرار کنم درد شروع می‌شد ؟؟ حالا می‌فهمیدم چرا مادرم می‌گفت زیاد آب و شیر ننوش؟؟!!! مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخم‌ها از هم باز می‌شد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام می‌گرفت؟؟؟!!!! اولین قطره ادراری که از من خارج شد، انگار اسید پوستم را می‌خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون- در زمان پریدی- باز گذاشته بود. این استراتژی خردمندانه ؟؟!!! تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم ؟؟!!! و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است ؟؟!! ( باز بگویید فمنیست ، یک حرکت دینی نیست ؟! باز بگویید فمنیست بوی خدا نمی دهد ؟! با زبگویید فمنیست یک واژه مقدس آسمانی نیست ؟! ) هر هفته مادرم معاینه ام می‌کرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملا هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود. مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملا بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود ؟! تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد...زمانی که شوهرم ؟؟!!! با یک چاقو یا فشار، آن را از هم می‌درید !!!!؟؟؟

......

اینجا کره زمین است

اینجا قرن 21 است

اینجا میلیونها مسجد و کلیسا و دیر و کنشت و صومعه دارد

اما من بوی خدا را ، از حرکتهای یک فمنیست ، بیشتر حس می کنم ؟!!!

چون ...

تازه باشیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 16:12  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام دوستان تازه من ٬ صبح زیباتون به خیر

دیشب ماه کاملو تو آسمون دیدید !؟ از وجودش لذت بردید !؟ چشماتونو ، به دست نوازشهای مهربونش سپردین ؟! ماه رو بوسیدین !؟؟!

هر چه زیبایی تو این شب مهتابی بین ماه وشما ، گذشته ، گوارای وجود شما و ماه !!

ساعت 11 شب بود ، داشتم می یومدم تازگی رو تازه کنم که تلفن زنگ زد ، شوهر خواهرم بود ، نفیسه حالش خوب نبود ، مامور شدم برم دنبالشو ببرمش دکتر ! اون هم مواظب پارسا کوچولوشون البته پارسا کوچولومون ! باشه .

تا درمانگاه فرخی یزدی راهی نبود ، اول 2500 تومنو پرداخت کردیم ؟! پزشک عمومی بود

 اما پیشاپیش هشدار دادند ، داروخانه و تزریقات تعطیل شده ؟!!

پزشک محترم ، سرم درمانی تجویز کرد ، کجا باید می رفتیم ؟!؟ گفتند درمانگاه شبانه روزی مبین تو پاسداران ، خدا را شکر نصف شب بود و دیگه کسی با این شهر پر از تفریح ؟! و رفاه ؟! و امکانات ؟! کاری نداشت ؟! بنابر این 10 دقیقه ای رسیدیم ، من سریع رفتم به سمت داروخونش ، یه آقای خوش تیپی دم در گفت : آقا تعطیله ، می خوایم بریم ، گفتم : ضروریه ، سرمه ، هنوز کامل نگفته بودم ، گفت آقا گفتم تعطیله ، بفرمایید شبانه روزی !؟

4500 تومان برای تزریق سرم و البته 2 ساعت تختی که خواهرم قرار بود روی اون بخوابه رو دادیم و اون باز نشست !!؟؟ تا من برمو جناب سرم رو تهیه کنم ، به سرعت رفتم ، داروخونه شبانه روزی ، اونجا یه کم شلوغ بود ، اما خدا راشکر زود رام انداختن ، برگشتیم و پرستار عزیز مشغول زدن سرم شد و ... 2 ساعتی که نفیسه روی تخت بود کمی باهم صحبت کردیم ، از رمان سهم من که دستم بودو و چند صفحه ایشو با اون حالش خونده بود براش تعریف کردم و اون هم آه می کشید و ... کم کم خواب رفت ، من موندم و تنهایی و هزار فکر و ...

یه دفعه ، یاد پزشک خانواده افتادم ، یاد مراکز درمانی شبانه روزی با همه امکانات به صورت یک مجموعه ، یاد خدمات پزشکی رایگان توی خیلی از بلاد کفر و لا مذهب !؟ یاد اینکه خیلی ها مثل ما ، ماشین ندارن که این موقع شب مریضشون رو برای یک سرم ، دور شهر بگردونن ! یاد اینکه 10000 تومان در آمد یک روز و یا حتی دو روز خیلی از هموطنام ، تو این کشوره که برای بهبودیه یک افت فشار و حالت تهوع باید هزینه بشه !! یاد روستاهایی که همین سرم رو هم ، باید صبر کنن ، تا صبح برن از شهر بخرن ، یاد خیلی چیزا افتادم ، یاد وزارتی به اسم وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی !!! وزارتخونه ای که به واشطه شغل پدر و مادر و دیگر نزدیکانم خوب باهاش آشنا بودم ،

یادش به خیر !!! دانشگاه علوم پزشکی یزد ، یادش به خیر بیمارستانهای یزد ، وای ، اورژانس یزد رو دیگه نگو ، آدم احساس مرگ می کرد وقتی می رفت توش !؟

 یاد کلمه ای به اسم ناصر خسرو ، که دیگه بودنش برای هممون عادی شده !؟ یاد بیمارستانها و صف طویل مردم برای انجام کاراشون ! یاد فضای بو دار و گرفته و غمناک خیلی از بیمارستانها ،  یاد بیمه تامین اجتماعی و بیمه خدمات درمانی و یاد هم سن وسالای خودم که با هزار امید رفته بودند رشته پزشکی و امروز ... یاد پرستارهای عزیزی که ، یاد بهیارها ، ... یاد مریضایی که به خاطر نداشتن پول بستری نمی شن ، یاد جانبازای شیمیایی که ... ، یاد دستگاهها و داروهای فراوان و خوبی که این کفار !!!؟ دارن اما همشو به ما آدمای دوست داشتنی خدا شناس نمی دن !! یاد عملهای جراحی پلاستیک بینی و... ساکشن شکم و... !!! یاد اورژانسامونو و مشکل کمبود ماشین و امکانات و هلی کوپتر نجات و گروه امداد ورزیده و با تجربه و مهربانو و دلسوز و ... یاد خیلی چیزا ... یاد سوگند نامه بقراط !!

آهان یاد این افتادم که دکتر صبوری عزیز هم سالهاست کتاب جامعه شناسی پزشکی رو نوشتن و علل ریشه ای مشکلات این بخشو مطرح کردن !! اما ، ای بابا ، رفع این مشکلات ، چه به دانشگاه ، دانشگاه که نباید به این کارا ، کار داشته باشه ؟!! دانشگاه فقط باید وحدت یکطرفشو ؟!!؟ با حوزه خوب حفظ کنه ، اونم نه هر حوزه ای ، فقط حوزه ای که حرفای خوب ؟؟!! بزنه و خوب از اسلام !!!! دفاع کنه ؟!؟    

...

ساعت 2 شب بود ، در حال رانندگی و برگشت به خونه بودیم ، همه این ماجراها رو دوباره تو ذهنم مرور می کردم  : ناگهان یاد داروخونه افتادم ، یاد انواع بسته بندیهایی که مربوط به محصولات مختلف بود و عکس xx  به تنهایی ، یا یه xx  و یه  xy با هم روش زده شده بود

 ( وای چه کار زشتی می کنه این استکبار جهانی !!! ) اما ما چه خوب وظیفمون رو انجام دادیمو و همه دارو خونه ها و ... رو مجبور کردیم روی بازو! و رون ! و ... xx  عزیز رو یا سیاه کنن ، یا سفید ، یا خاکستری ، بالاخره هر رنگی غیر از کرم !! اما تمام بدن xy  کنارش که مثلا دارن به بدنشون کرم می زنن ، پیدا باشه اشکال نداره !!!؟؟ آخه .......

 چه شهر خوبی داریم ، چقدر و ظایف دینی و شرعی و دینی و شرعی و دینی و شرعی و ... خوب انجام دادیم . آره مهم ایناست که همه جا به خوبی رعایت شده ، این یعنی حقوق زن ، یعنی ما نمی ذاریم از زن ؟!؟! سوء استفاده بشه !!!!!!!!! یعنی زن مثل برگ گل می مونه !!؟؟ و ما وظیفه داریم مواظبش باشیم !!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ یاد این افتادم که ما سالهاست بخشهای بیمارستانامونو زنونه ، مردونه کردیم ، یاد این افتادم که ما سالهاست تزریقاتمون رو زنونه و مردونه کردیم ، رادیولوژی زنونه ، مردونه ، آزمایشگاه زنونه ، مردونه ، تا جایی که تونستیم پزشک زنونه ، مردونه ، کلاسای دانشکده پزشکی زنونه ، مردونه ...

وای ما ، در مقابل کارای نکرده ، چقدر کار انجام شده داریم ، آدم احساس رضایت می کنه ، خوب اینا مهمه ، آخه امام حسین قیام کرد که ما بفهمیم ، اگه تو تب 40 درجه ، رفتیم تو اتاق تزریقو یه خانم بهمون آمپول زد ، یا بر عکسش اتفاق افتاد ، عرش خدا تکون می خوره !!!؟؟؟

...

نفیسه عزیزمو رسوندم خونه و حالا تنها ، باز به قسمت ج از ماده 10 از بخش 3 کنوانسیون کثیف و غیر اخلاقی؟؟!!  منع هرگونه تبعیض علیه زنان مصوب 18 دسامبر 1979 در مجمع عمومی سازمان ملل متحد کافر بی دین ؟! فکر می کردم ، اونجا که می گه :

محو هر نوع مفهوم تقلیدی و کلیشه ای از نقش زنان و مردان در تمام سطوح و تمام اشکال مختلف آموزشی ، با تشویق آموزش مختلط دختر و پسر !!!؟؟؟ و دیگر انواع روشهای آموزشی که دستیابی به این هدف را ممکن می سازد ، مخصوصا با تجدید نظر در متون کتب درسی و برنامه های مدارس و تعدیل و تطبیق روشهای آموزشی ؟؟!!!؟؟

یاد تصاویر کتابهای درسی خودمون افتادم : پسرا جدا یه گوشه فوتبال می زنند و دخترا یه گوشه جدا عروسک بازی می کنند !؟

یاد انتخابات افتادم ، همه اونهایی که توی مجلس هستن و بعد از این می رن ، بدون شک این مسائلو مطرح می کنند و حل می کنند و راه کار می دندو ...

علوم اجتماعی دارن فریاد می زنن که :

خیلی تازه باشیم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 5:40  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام

صبح برفیتون به خیر ، دیروز هممون در تهران آفتاب رو تجربه کردیم و ظاهر سفید زیبایی از تهران رو به اندوخته زیبایی شناسی خودمون اضافه کردیم . اما امروز دوباره هممون میهمان برفیم . یه زیباییه تازه دیگه . خانه ما که واقعا سرده ! امیدوارم ، خانه دلهای شما به گرمی بوسه های برف باشه !

1-     پدر و مادر عزیزمان

    حاج سید حسین سلطانی و حاجیه خانم شهناز ماهوتچی

گذشتن از خود ، بریدن از غیر و رسیدن به دوست ، در سرزمین عشق و شور ومستی گوارای وجودتان .

این متن پارچه نوشته ای است که من و خواهر و برادرم ، برای پدر و مادرمان به مناسبت بازگشتشان از سفر حج تهیه کردیم و در مقابل درب منزل نصب کردیم !!!

فکر می کنم خیلی تازه بود ، هر چه در شمال شهر گشتم مشابه آن را ندیدم ، تازه تازه بود .

همه جا می نویسند : جناب حاج سید حسین سلطانی و همسر محترمه  ، جناب حاج آقای سلطانی و بانو ،  و یا نهایتا : جناب حاج آقا سلطانی و حاجیه خانم ماهوتچی و ...

وقتی متن مذکور را به دفتر تبلیغاتی ... سفارش می دادم ، پشت تلفن گفت : آقا نمیشه کلمه شهناز رو ننویسیم !!!؟؟؟

دلایل اینها چیست ؟ این را دین می دانند ؟!! این را ناموس پروری می دانند ؟!! این را غیرت می دانند ؟!! این را فرهنگ رایج می دانند ، که نباید خلاف آن عمل کرد ؟؟!! و ....؟!

- اما آیات قرآن نام مقدس حضرت مریم را بارها ذکر کرده است .

- سومین هدف از اهداف توسعه هزاره سازمان ملل متحد تصریح می کند : ترویج و تبلیغ برابری جنسیتی و توانمندی سازی زنان

- در کنوانسیون منع هرگونه تبعیض علیه زنان مصوب 18 دسامبر 1979 مجمع عمومی سازمان ملل متحد می خوانیم ...

اگر به نگرشهای زنان و مردان ایرانی بیاندیشیم و دقت کنید می بینید که این نبودن نام زن حتی در پارچه های حج ، اگهی های ترحیم و ... از ریشه هایی است که باعث انباشت تبعیض و تفاوتها و در نهایت شکاف بیشتر میان دو جنس و بعد نگاه آلوده ، طلاق ، دختر فراری ، تجاوز ، گشت ارشاد !!! و ...می شود ؟؟

تلویزیون باز داره فیلم خارجی دیگه ای با عنوان حد عمود نشون می ده ، باز حضور زن و مرد ، با یک پوشش ، با یک رفتار ، با یک کارکرد ، با یک نقش در قالب دو جنس انسانی !! حتی در این فیلم ، زن کوهنوردی را نشان داد با شلوارک و لباس آستین خیلی کوتاه ( اینها متاسفانه درفرهنگ عمومی جامعه ایران یعنی سکس ، اما در بخشی از جامعه ایران و فرهنگ عمومی غرب ، یعنی این زن مثل آن مرد انسان است ، نه سکس ، پس در هوای گرم کوهستان ، به گونه ای لباس می پوشد که یک مرد هم می پوشد و لباس عادی و عرف گرمای تابستانی آن منطقه همین است که نشان داده می شود  ؟؟ )

اما با پخش این فیلمها چه کسانی می خواهند ا تعارضاتی که سالهاست  ایجاد می شود را پاسخ دهند : البته پاسخ آنها سالهاست که درد آور است : زن کافر ؟! ( از نظر آنها ، سکس )  دیدنش از پشت تلویزیون اشکال ندارد ؟!!!؟

بگذریم ، باید تازه بود و شروع کرد ، از ذکر نام زنان بر روی پارچه های حج شروع کنیم .

حرف بسیار است ، اما اینجا وبلاگ است و باید کوتاه نوشت .

واما مجلس در حال بررسی لایحه ای است که 350 میلیارد تومان به بودجه بهزیستی برای معلولان و زنان سرپرست خانوار !!!!!؟؟؟؟اضافه تر از سال گذشته تخصیص یابد ؟!

برف می آید ، تازه باشیم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 11:31  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام ُ آغاز سال نو میلادی مبارک

روز دیگری گذشت ، امیدوارم کمی تازه تر شده باشیم .

امیدوارم بوی گلهای تازه ، از پنجره چوبی خانه مادر بزرگ ، تا نزدیکی  سحرهمراهمان باشد .

امیدوارم ...

چند روزی از سالگرد زلزله بم نمی گزره ، این حادثه تلخ برای من همراهه با خیلی خاطراتی که شاید یک روزی به طور کامل بنویسمشون .

 من 48 ساعت بیشتر آنجا نبودم ، اما ازهمان 48 ساعت ، درسها آموختم ، یادش به خیر کمپ دانشگاه تهران و شور و شوق دانشجویانی که زیبا نشان دادند ، زیبایی یعنی چه ؟ یاد امداد رسانی ها ، آوار برداریها ، درمان سر پایی مجروحان و شبهای تا صبح بیدار بچه ها کنار آتش و از ایران صحبت کردن به خیر . یاد همه آنهایی که با چشم دیدم که از زیر خاک بیرون می آیند به خیر ، یاد آواز گلپونه ها به خیر ، یاد همه آنهایی که صادقانه در گورستان بم ، انسانیت آفریدند به خیر ...

اما می خواهم برگی تازه از آن زلزله بگویم که شاید نشنیده باشید .

از آن زلزله خیلی ها زنده ماندند و بر اساس آخرین آمار، نزدیک 40000 نفر با نخلهای زیبای شهرشان بدرود گفتند . با ارگشان خداحافظی کردند ، با خنکای نسیم صبحای کویر ، با خوابیدن روی پشت بام و شمردن ستاره ها و با خیلی زیباییهای دیگه زندگی خداحافظی کردند و ...

 حال به این  فکر می کنم که شب قبل از زلزله چند نفر از بمیها در اسارت بودند و برای آزادی راهی جز آرزوی مرگ زندانبان خود را نداشتند ؟!

چند زن در اسارت شوهر از ابتدایی ترین حقوق طبیعی خویش محروم مانده بودند ؟

جند دختر در اسارت پدر ، شبها با چشم اشکبار سر بر بالین می گذاشتند ؟

چند خواهر در زیر سایه وحشتناک برادر صبح را به شب می رساندند ؟

چند انسان ...

چند نفر طعم خوش آزادی را می شناختند و چند نفر معنی بودن را درک کرده بودند ؟

چند نفر مجال یافتند تا از انسان طبیعی بودن رها شوند و به سمت انسان اجتماعی و انسان مدنی حرکت کنند .

چند نفر در شهر ، در کوچه ها ، در مرکز خرید ، در ورزشگاه ، در دفتر مجله ، در مدرسه ، در اداره ، در حیاط خانه شخصی ، در مراسم عروسی و عزا و... اسیر خود ، خانواده ، جامعه ، نظام سیاسی و ... بودند .

چند نفر برای رهایی ، چیزی جز مرگ زندانبانان خانوادگی و اجتماعی و سیاسی خود آرزو نمی کردند و چند نفر ...

من به دختری فکر می کنم ، 25 ساله در بم ، که معلم بود ، پرستار بود ، خدمتکار بود ، مادر بچه های آقا بود ، البته 100 تا سکه مهرش بود . در زلزله ، پدر ، 2 برادر ، 3 عمو ، 2 دایی ، 2 پدر بزرگ  ، مادر و ... را از دست داد ،  اما آزادی به دست آورد ، گوشه ای بر روی پله ای نشسته بود و به آینده فکر می کرد ، به اینکه ... من برای این معلم خوشحالم ، چون حداقل از اسارت خانواده ...

زلزله بم چند ثانیه بیشتر نبود ، اما ...

به اطرافمان نگاه کنیم ، به آنهایی که به هر دلیل مثل محبت !، دلسوزی !،ایجاد امنیت !، ناموس ؟؟!!!! و بالاخص به نام مبارک  دین !!؟؟ اسیر ما شده اند و راهی ندارند جز اینکه شب ، هنگام خواب آرزوی مرگ خود و یا ما را بکنند ...

آه ای درخت آزادی کاش طعم شیرین تو ...

تا فردا تازه باشیم .     

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:50  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام

 امیدوارم روز شنبه تعطیلتون به خیر و خوشی گذشته باشه ، ببخشید دیر شد ، تقصیر از سیستم بود که ایراد پیداکرده بود ، والا این مطلب صبح شنبه آماده بود .

 ، گویا دیروز بزرگترین عید جهان اسلام بود ؟!!؟ اما نمی دانم چرا ترکیه ، عربستان ، مالزی ، اندونزی ، پاکستان ، مصر ، بخشهایی از لبنان و عراق ، امارات ، عمان ، یمن ، بحرین و حتی در فلسطین دیروز عید نبود ؟! خوب حتما آنها جزء جهان اسلام نیستند !!! نمی دانم تا کی می بایست به این بحث ها پرداخت که :

1-     اصل حادثه غدیر چه بوده است ؟ 2 - منظور پیامبر عظیم الشان اسلام از به کاربردن کلمه مولا چیست ؟

3-     علی ( ع ) مظلوم است چون 25 سال حق او غصب شده است ؟

4-     جناب ابوبکر و جناب عمر و جناب عثمان در مقابل حضرت علی ایستادند و اسلام را از مسیر خود خارج ساختند ؟؟!!! و ....

کاش امروز کمی تاریخ بخوانیم ، کاش امروز تلاش کنیم که از این منازعات سیاسی قدرت ، فارغ شویم و کمی به این بیاندیشیم که به گفته خود علی ( ع) اگر انتصاب علی به امامت از سوی پیامبر را هم بپذیریم او ،25 سال به خاطر رای مردم تازه در جامعه ای که مکانیزمهای رای گیری رسمی و قانونی وجود نداشته سکوت می کند و بعد از آن هم تنها با خواست مردم خلافت مسلمین را می پذیرد .

آری  درس امروز علی (ع ) به ما رجوع به رای مردم است ، هر چند بر خلاف نظر پیامبر معصوم خداوند کریم باشد .

بی شک علی (ع) ، ولی جانهای همه انسانهایی است که به زلالی آب می اندیشند ، چون در زمان خویش سعی می کرد آزاد زندگی کند ، نه آنکه ... اما همان علی  تنها زمانی رهبر سیاسی است که اکثریت مردم ، امت و یا ملت او را  بخواهند .

درس امروز علی ( ع ) به ما این است که نگوییم غدیر عید سادات است ؟! علی 25 سال سکوت کرد تا بگوید ، تنها چیزی که در نزد خدا وند نشان ارزش است ، تقوی است و تقوی یعنی آزادی برون و آزادی درون ، یعنی آزاد بودن از همه چیزهایی که در جهان طبیعی ودر جهان نفس می خواهند انسانیت ما را حتی به نام دین !!؟

 به بند بکشند .

پس این روز بزرگ را ، عید آزادی را به همه شما ( خواهران و برادران ) خوبم تبریک می گم .

اما برگ تازه تر امروز :

می دونید مادر سویی یعنی چی ؟ پدر سویی چی ؟

مادر سویی یعنی خانواده ، معطوف به مادر است ، یعنی نام خانوادگی ، ارث و ... از طرف مادر منتقل می شود ! و پدر سویی یعنی بر عکس آن و یعنی آن چیزی که سالهاست در ایران خودمون و خیلی جاهای دیگه برقراره .

اینها فقط قرار دادهای اجتماعی هستند . ما که چند واحد زیست شناسی خوندیم ، می دانیم که همه سلولهای یک کودک انسان ، 46 کروموزوم دارد ، 23 تاش رو از مادر گرفته و 23 تاش رو از پدر . پس چرا فقط به کسی که پدرش سید هست -  بر فرض قبول داشتن این وازه -  سید می گویید .؟؟!! تازه اگر برتری هم باشد برای مادر است که 9 ماه درد قبل از زایمان و چندین ماه مشکلات پس از زایمان را تحمل کرده است .

تمام این مسائل مربوط به علوم اجتماعی است و نه علوم دینی . گرچه از نظر من کسانی دیندارند که به علم احترام می گزارند .

 کمی بیاندیشیم و تا فردا تازه باشیم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 3:51  توسط سید مهدی سلطانی  | 

سلام

۵۰ روزه غیبت دارم " البته هیچکی به تازگی سری نزده و البته هیچکی ازش خبر نداره .

از امروز به مناسبت عید غدیر سعی می کنم هر روز برگی تازه به تازگی اضافه کنم و امیدوارم " تازگی هر روز یک آشنای تازه پیدا کنه.

اما هفته پیش به همت دوستانم در انجمن جامعه شناسی دانشگاه آزاد نمایشگاه کتاب و عکسی با موضوعات اجتماعی دایر بود .

از میان تمام عکسها ُ عکسی با موضوع زنان به اصطلاح خیابانی فکر من رو به خودش مشغول کرد ُ خیلی قضاوتها می شد کرد ُ اما میدونید سوال من از یک دوست عزیز که کنارم بود چی بود ؟ از ایشون پرسیدم : به نظر شما چرا مرد خیابانی نداریم !!؟

تعجب او و جوابش من رو بر اون داشت تا در حاشیه نمایشگاه یک جلسه خود جوش تشکیل بدم و با دانشجویان حاضر در این مورد و به طور کلی در مورد حقق زن کمی صحبت کنیم .

راستی به نظر شما چرا مرد خیابانی نداریم ؟! تا حالا به این فکر کرده بودید ؟؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 17:56  توسط سید مهدی سلطانی  |