
سلام دوستان و آشنایان تازه دشت دلنواز تازگی
ظهر آفتابیتان به خیر
بعد از یک روز بارانی ، این آسمان آبی و آفتاب درخشان ، لذت زندگی را دو چندان می کند!
گوارای وجودتان ، امیدوارم که ...
ماه زیبای اردیبهشت هم با همه سختیها و زیباییهایش رو به پایان است ، البته به شکلی تازه رو به پایان است ! و فردا جلسه پایان ماه تازگی است ، جلسه سوم :
در این ماه سعی کردم تا در قالب 10 نوشته ، از عرفان ، برابری و آزادی بگویم ،
آخر قرار است فردا همه دوستان از عرفان و برابری و آزادی بگویند ، در جلسه پایان فروردین ، با هم قرار گذاشتیم ، ابتدا مقاله معلم شهید دکتر علی شریعتی را در کتاب خودسازی انقلابی ٬ به عنوان یک متن مشترک بخوانیم و در کنار آن ، هر کدام ٬ به حسب علاقه و ارادتمان ، به نویسندگان و مکاتب و نظریه های گوناگون ، به تلاش در همراهی با دیگر نوشته های درس آموز موجود در این سه حوزه ارزشمند بپردازیم ، به این امید که فردا شاهد یک جمع پویا و تازه و نو باشیم و در آن بتوانیم بر داشته های یکدیگر بیافزاییم و به تازگی درون و برونمان نم بیشتری ببخشیم !!!
از نظر دکتر شریعتی :
مقصود از عرفان ٬ در معنای کلی اش ، احساس دغدغه درونی بشری در این جهان طبیعی است ، به طوریکه هر کس آن دغدغه را ندارد معلوم می شود که هنوز وارد عرصه نوعیت انسان نشده ، بلکه فقط دمش افتاده و موهایش ریخته است !!!!!!
مقصود از برابری ...
و مقصود از آزادی ...
و در جایی دیگر می گوید :
ای آزادی ، چه زندانها برایت کشیده ام ! و چه زندانها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد ، اما خود را به استبداد نخواهم فروخت ، من پرورده آزادی ام ، استادم علی است ، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر و پیشوایم مصدق ، مرد آزاد ، مرد ، که هفتاد سال برای آزادی نالید ، من هرچه کنند جز در هوای تو نخواهم زد ، اما من به دانستن از تو نیازمندم ، دریغ مکن ، بگو هر لحظه کجایی ، چه می کنی ؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم ، چه کنم ؟
................
بر همین اساس در ماهی که گذشت ، تازگی به گونه ای تازه ، از عرفان و برابری و آزادی خواند و گفت و نوشت و شنید و نوشید :
چگونه ؟
با زبان ادبیات ، با شعر ، با زانو زدن در محضر بزرگانی که هر کدام ، در حد توان و لیاقتشان در محضر این سه واژه همزاد با انسان ، سالها سر به سجود برده اند !
آری ، بر در خانه حمید مصدق رفتیم و از واژه های عشق و شور و زندگی گفتیم :
آنجا که می گوید :
...
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
و در کنار شعر دل انگیز او ، با هم از وقایع حیاتی ( تولد ، ازدواج ، مرگ و طلاق ) گفتیم و بیان کردیم که چرا حتی باید در مسیر آنچه که آنها را وقایع حیاتی می دانیم هم ، دچار اسارت باشیم ، و با هم گفتیم که انسان حتی می تواند از دست مرگ طبیعی هم آزاد شود !!! اگر ...
اما افسوس که این انسان به خیال خود نفس می کشد ، اما آگاهانه و نا آگاهانه ، خود را هر لحظه اسیر مرگ می کند !!!؟؟
بعد از آن ، بر در خانه بزرگ مرد شور و امید و حماسه ، زنده یاد ، اخوان ثالث رفتیم و با او در سرمای زمستان به واگویه حالات سگان و گرگان طبیعت پرداختیم !
از زبان سگها خواندیم که :
.....
وز آن ته مانده های سفره خوردن
وگر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی ، دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی !!!
و از زبان گرگان خواندیم که :
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده
دویم آسیمه سر بر برف ، چون باد ،
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد .
و بعد در قالب این شعر ، از دانشمند ایتالیایی ٬ پارتو گفتیم و از نظریات او و از اینکه بسیاری از انسانها ، اسیر مشتقات رفتاری شده اند و به دروغ آنها را عرضه می کنند ، در حالی که در پس ضمیر خفته آنها ، ته نشستهایی است که واقعیت اعمال و اندیشه های آنها را نشان می دهد و همه اینها را از عوامل مهم ریا زدگی و نفاق و دروغ و فساد در جامعه دانستیم و ... و گفتیم بخشی از این اسارتها حاصل وجود غیر آزاد خودمان است و بخشی حاصل وجود :
شیران ( انسانهای محافظه کار و علاقمند به نگهداری انبوهه ها و پیروان مکانیسمهای مانده )
و
روباهان ( زد و بند بازان ، معامله گران سیاسی ، وکیلان و قاضیان بی وجدان ، روشنفکران سفسطه باز ، دلالان و بازی دهندگان انسانها و ... )
و بخشی هم ...
و آنگاه :
با هم بر لب جوی آب سهراب نشستیم و از قفس پرندگان گفتیم و باز از آرزوی آزادی و آزادی و آزادی سرودیم و البته اینبار از اسارتی درونی نیز سخن راندیم ، آنجا که می گوید :
دریچه باز قفس بر تازگی باغها سرانگیز است
اما ، بال از جنبش رسته است
وسوسه چمنها بیهوده است .
میان پرنده و پرواز ، فراموشی بال و پر است .
و بعد از نظریه شی وارگی دانشمند مجارستانی لوکاچ گفتیم و بیان کردیم که او می گوید : گاهی انسانها به جایی می رسند که به جای آنکه اشیای حقیقی و حقوقی و فیزیکی اطرافشان را مدیریت کنند ، خود اسیر آنها می شوند !!! و بیان کردیم که بی شک یکی از مهمترین عوامل پدیداری این اتفاق شوم ، نبود عرفان ، برابری و آزادی است !!؟؟
بعد از آن دیگر دلمان حسابی گرفت ، پس تصمیم گرفتیم به دست بوسی حضرت حافظ برویم و با اجازه اش سر بر دامانش گزاریم و دستان مهربانش را در لابه لای موهایمان ٬ از او هدیه بگیریم و با او و با هم ، هم صدا شویم که :
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
و باز از یکدیگر پرسیدیم که این سحر ، غصه ، ظلمت شب ، آب حیات و ... چیستند و یا کیستند و ...
و بعد ، باز رخت سفری دیگر پوشیدیم و شوریده و سرمست ٬ خدمت بزرگ شوریده حال تاریخ ایران زمین حضرت مولانا رسیدیم و او نیز بنده نوازی و میهمان نوازی نمود و با ما از خوخواهی ها و دگر سوزیها گفت و بعد از کلی سکوت و شنیدن و نوشیدن بود که با خودش و با هم فریاد زدیم که :
هر کسی گر عیب خود دیدی زپیش
کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش
و بعد ترجیح دادیم که به خواست او ، باز ٬کمی سکوت کنیم و نگاهی به آسمانها ی درون و بیرونمان بیاندازیم و به نوای نی گوش فرا دهیم و کمی بیشتر بیاندیشیم و ...
خواستیم برگردیم ، اما باز حیفمان آمد !!
تا قونیه رفته بودیم و در ساحل دریایی پر گهر نشسته بودیم ، چرا چند پیاله دیگر ننوشیم و مست تر نشویم !!!؟؟؟ چرا زود باز گردیم و کلاس درس مولانا را از دست بدهیم ؟؟؟! چرا ؟؟؟!!!
پس باز ٬ بر در آستان معرفت او کوبیدیم و او هم ٬ باز سخاوتمندانه ، برای ما از خواب خوش گفت و با نوای نی ارزشمندش ، اینچنین برایمان ، حدیث دل خواند که :
ور دلت بیدار شد ، می خسب خوش
نیست غایب ٬ ناظرت از هفت و شش
و ما با هم بحث کردیم که این خواب خوش چگونه نصیب انسانها می شود و با هم پاسخ دادیم که :
....
و او به ما لبخند زد و ما را بدرقه کرد ، تا باز به سرزمین فارس برویم و جوابش را از شاگرد ارزشمندش حافظ شیراز ٬ باز پرسیم !!!
پس باز پیاده و پا برهنه و تشنه و امیدوار ، سر مست از خنکای نفس "دریا مثال " مولانا ، به آستان حضرت حافظ رفتیم و او ٬ از " شراب نوشیدن " و "قر آن خواندن" همزمانش برایمان گفت و ما متحیر از خودمان پرسیدیم که چگونه می شود که او چنین ادعایی می کند که :
حافظم در مجلسی ، دردی کشم ، در محفلی
بنگر این شوخی که چون ، با خلق صنعت می کنم
و در همین دشت گلگون بود که باز برایمان از عشق و رموز عشق گفت و از عاشقی و دلدادگی و یار و کوی یار و ... سرود !
و ما باز به خواب خوش مولانا و پاسخ حافظ می اندیشیدیم و برای همین بی هیچ خستگی ، بل با هزار شور و امید و تشنگی ، دوباره از سروستان خوش و خرم شیراز دلمان هوای قونیه کرد و باز ، باز گشتیم و اینبار با حضرت مولانا به دشت و صحرا رفتیم و او اینبار ٬ برایمان داستان آهویی را بیان کرد که شکار خودخواهیهای انسان
" عرفان نشناخته " " غیر آزاد " شده و بالاجبار ، شبی را در آخور خران و گاوان ، در مزرعه شکارچی گزرانده و از شب ، تا صبح ، باز به جای خوردن و نوشیدن ، در انتظار آزادی ، ساعات پایانی عمر را سپری کرده و ...
و بعد از بیان همین داستان کم نظیر بود که ما را دور خود نشاند و بزرگوارانه درس دیگری به ما داد و اینچنین بیان داشت که :
هر که را با ضد خود بگذاشتند
آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند
زین بدان اندر عذابی ای بشر !
مرغ روحت بسته با جنسی دگر
و در پایان آن آغاز !!! ، باز برایمان از عشق گفت و از عشق و از عشق و ما در این فکر فرو رفتیم که چرا همه از عشق می گویند و از عشق و از عشق و در همین خیال بودیم که مولانا دستی بر روی سرمان کشید و گفت مواظب باشید که مورد خطاب این سخن نشوید که :
تو به یک خواری گریزانی ز عشق ؟
تو به جز نامی چه می دانی زعشق ؟
و ...
دیگر شوریده بودیم و شاد و فربه از این همه درسهای تازه ، مسولیتمان سنگین تر شده بود ، خیلی سنگین ، دریچه هایی را به ما نشان داده بودند که می بایست پاس می داشتیم .
آری می بایست پاس می داشتیم .
پس من حقیر ٬ جسارت کردم ٬ در واقع نتوانستم سکوت کنم ، بنابراین در پایان مسیر این دشت دلنشین اردیبهشت در میان دو کوه بلند فروردین و خرداد ، تنها برای اینکه اندکی در محضر این اساتید ، معلمان ، عاشقان و عارفان و آزادیخواهان بزرگ ، درس عشق پس داده باشم :
بر کنار پنجره اتاقم ٬ در نزدیکی آبادی ای در دوردست !!! نشستم و از زبان دل خودم ناله های پروانه ها را با یک درخت پیر توت بیان کردم و فریاد زدم که گویی :
اینجا آدمها با هم قهرند !!!
همه به دنبال آرامشند
اما ...
اما غنچه محبت را سر باز نکرده ، از بن می چینند !!!
امیدوارم همه آن بزرگان و همه شما این جسارت مرا بخشیده باشید .
مطمئنم که شما هم ٬ دفترهای مشقتان !!! را در محضر آن بزرگان برده اید و ...
..................
و حال و در انتهای آن همه درس و کلاس تازه و در نزدیکی رسیدن به پایان دره دلنواز اردیبهشت ، می خواهم بگویم :
گویا عرفان ، برابری و آزادی گرچه به ظاهر ، همراهان دائمی بشر از ابتدای خلقتند ، اما گویی هنوز واژه هایی زنده اند ، گویی هنوز جزء آرزوهای محقق نشده اند و البته همه باید بدانیم که انها ، از آن دست آرزوهایی هستند که پایانی برایشان متصور نیست ، آری پایانی برایشان متصور نیست ، چرا که هرچه بیشتر بخوانیم و هر چه بیشتر با وجودشان آشنا شویم ، سخاوتمندانه ، دریچه های جدیدی از وجود نازکشان را به رویمان می گشایند و باز از ما طلب همراهی بیشتر و بهتر و عمیق ترمی نمایند !!!
پس گویی باید بیش از پیش ، آنها را خواند و دانست و فهم کرد ، باید با آنها حرف زد ، با انها زیست ، با آنها خندید ، با آنها گریید و حتی با آنها خوابید !!!
شاید دست کم از این طریق ، بتوان خود را تازه کرد و بعد از آن ، اگر قابل بودیم ...
و برای این مهم باید تاریخ خواند ، باید فلسفه خواند ، جامعه شناسی و مردمشناسی و ... خواند ،
باید به درون شهر رفت ، در خیابانها قدم زد و با مردم کوچه و بازار در آمیخت و حدیث آنها را شنید و با آنها بود و برای آنها !!!
باید به بیابان رفت و به ستاره ها سلام داد ، باید به دل جنگل رفت و از درختان پرسید !!!
باید به کنار دریا نشست و شهد عشق نوشید ، باید با پرندگان و حیوانات و چه می گویم با همه با کوه و سبزه و آبشار حرف زد !!!!
باید با دریا دوست بود ، با آب خندید و با آفتاب گریید !!!
و باید دانست که یک راه برای رسیدن به این مهم آن است که از انسانهای بزرگ با خبر شویم ، ادیان را بشناسیم ، ایسمها را درک کنیم ، مکاتب بزرگ را بفهمیم و ... !!!
و برای اینکار ، از نظر من حقیر ، باید ، آدم و نوح و ابراهیم و یوسف و زرتشت و بودا و موسی و عیسی و محمد را شناخت .
برای اینکار باید در محضر حوا و آسیه و مریم و خدیجه و فاطمه و ... نشست .
برای اینکار باید باید بر سر کلاس درس سقراط و افلاطون و ارسطو و ابن سینا و مولانا و حافظ و ابن خلدون و کپرنیک و گالیله و هابس و روسو و منتسکیو و لوتر و توکویل و مارکس و فروید و ... حضور یافت و درس آموخت و ... .
و برای اینکار باید ...
اما از نظرم " شرط شدن " ، تنها خواندن نیست ، چرا که تاریخ به ما می گوید :
گویی نه تنها باید خواند ، بلکه می بایست همچون دشتی تازه ، در وجود خود بذرهایی تازه بکاریم و بعد با آن معارف و دانش و علم آموخته ٬ آن بذرها را آبیاری کرد ٬ مواظبت و مراقبت نمود تا سبز شوند و برویند و رشد نمایند و بی شک ، در این راه به ظاهر طولانی می بایست هوشیار بود و آنها را از دست گزند آفت سستی و بلای نا امیدی و دزدان " زر و زور و تزویر پرست " و بدخواهان " آزادی ستیز " " انسان کش" رهانید ،
تا ...
تا گل دهند و آنگاه دید که این عطر خوش آن گلهاست که بر حسب میزان تلاشی که برای روییدنشان به جان خریده ایم ٬ فضای اطراف خودمان و همراهانمان و چه می گویم دنیای همه غریبه ها و آشنایان را معطر می کند و در حد لیاقت وجود ما که آن گلها را پرورده ایم و در حد لیاقت اطرافایانمان ٬ خودمان و آنها را بیش از پیش ٬از بدیها می زداید و بر تازگیها یمان می افزاید و
این یعنی :
خواندن تاریخ و درس گرفتن از آن ، تا مبادا باز ٬ راه هیچستان ٬ طی کنیم و اشتباهات گذشتگان را تکرار نماییم !!!
و البته باز به خود می گویم که گویی این همه ، همت و دلیری و صبر و استواری و امید و استقامت می خواهد و همه اینها گویی خود سازی می طلبد و عشق !!! ،
آری خود سازی و عشق ...
................................
و اما بعد از این همه، لازم و واجب است تا بگویم که در این یک ماه ، باز هم تازگی ، تنها یک نویسنده نداشت ، تنها یکی نبود که برای تازگی می خواند و می سرود و می نوشت و درد می کشید و اشک می ریخت و لذت می برد و ...
آری بسیاری بودند که همچون گذشته با من می نوشتند ، با من می خواندند ، با من حس می آفریدند ، با من امید می بخشیدند و با من ...
آری ، گویی تازگی دیگر همچون دشت دلنوازی است که من کوچکترین عضو آن هستم و این یعنی یک موفقیت ارزشمند و من ، از این موضوع بی نهایت خوشحالم و مسرور .
برای همین ، تنها به عنوان نویسنده این دشتستان سر شار ، باید تشکر کنم از همه شمایی که تازگی را از خودتان دانستید و در این اردیبهشت " مهر آفرین " با او زندگی کردید :
از همه انهایی که به هردلیلی تنها خواندند و انشاا... تازه شدند سپاسگزارم ، امیدوارم همچنان تازگی را قابل بدانند و با آن همراه شوند و کم کم قلم به دست گیرند وآنها هم بنویسند و من حقیر و آشنایان دیگر را با نفس اندیشه اشان تازه کنند .
اما بسیاری ، با من و چه می گویم حتی بیش از من در تازگی نوشتند و بر طراوت این لاله زار افزودند ، پس سپاسگزار و ممنونم از :
مریناز عزیز با 76 نظر
سعیده مهربان با 46 نظر
محسن آزاد با 43 نظر
واژه بزرگوار با 33 نظر
امیر دوست داشتنی با 21 نظر
مرضیه نازنین ( خاله ) با 22 نظر
الهام آرام با 15 نظر
دیدار گرانقدر با 14 نظر
پریای دلنواز با 12 نظر
و رحیم با صفا و امیر عزیز ( فینگیل ) ، هر کدام با 11 نظر
همینطور ممنونم از حضور ارزشمند :
مهراوه عزیز ، پویان بزرگوار ٬عاصفه نازنین ، دکتر حمید گرانقدر ، علی صریحی مهربان ، ایلیای بزرگوار ( علی شریفی ) ،بیتای گرانقدر ، بهروز دوست داشتنی ، مریم دلنواز ، فرنوش زنگویی آزاد ، مهدی رهبر گرانقدر ، محمد مهربان ، محبوبه ارزشمند ، مریم ف.آملی عزیز ، مجتبی بیات بزرگوار ، فرشته نازنین ، طاهر دلنواز ، ارغوان گرانقدر ، رضا اولادی عزیز ، صهبای آرام و نسیم مهربان ( کلاغ سیاه !!) ... که هر کدام با 9 تا 1 نظر ارزشمند ٬خود ، من ٬ تازگی و ... را طراوت بخشیدند .
لازم است بدانیم که در این یک ماه تازگی با حدود 400 نظر ٬ تازه شد و از وجود انها لذت برد و ...
بنابراین از من ومن عزیز ، سحر ، باران ، رسپینا ، الناز ، رویا ، آهسته ، روهولا ، ریش بزی !! منیره و ... هم ممنونم ، عزیزانی که هنوز نمی شناسمشان ، اما با تازگی همراه بودند و ...
امیدوارم شبکه ارتباطی تازگی روز به روز گسترده تر شود و همه همراهان تازگی در همراه کردن و آشنا کردن دوستان ارزشمند هم به یکدیگر تلاشی بیش از پیش داشته باشیم چرا که ...
................................................................
و اما :
1- جلسه تازگی فردا جمعه 27/2/1387 ساعت 10 صبح برگزار می شود .
2- تازگی شنبه 4 / 3/ 1387 دوباره تازه خواهد شد .
3- در ماه خرداد تازگی هفته ای دوبار تازه خواهد شد :
شنبه ها با تاریخ و علوم اجتماعی و حقوق
و
چهارشنبه ها با ادبیات ، شعر و علوم اجتماعی
ودر پایان :
یادمان باشد دنیای علوم انسانی بالاخص در ایران عزیز ما ، هنوز در بیابان است و همچنان ٬ منتظر رویش گلهای عرفان ، برابری و آزادی ، تا ...
چرا که به گفته دکتر علی شریعتی :
شاید جوامع ما متمدن شده باشند ، اما انسانهای ساکن در این جوامع هنوز ...
پس باید برای تازه شدن خودمان و اطرافیانمان و جامعه مان در حد توان آگاهانه و صادقانه و عالمانه ، امیدوار و استوار تلاش کنیم و یادمان نرود که اینجا هر چند خوش و خرم ٬ هنوز بیابان است و حرکت در بیابان الزامات خودش را می طلبد !!!
به فرموده حضرت سعدی :
به چشم خویش دیدم در بیابان
که آهسته سبق برد از شتابان
سمند باد پای از تک فرو ماند
شتربان همچنان آهسته می راند !!!
امیدوارم که در راه عرفان ، برابری و آزادی ، هیچگاه از پای نایستیم .
تازه باشیم